سلام
فَاصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ
وَلَا يَسْتَخِفَّنَّكَ الَّذِينَ لَا يُوقِنُونَ
قبل از اول : روال جدید ؛
مدتیه که ننوشتم
نمی دونم هنوزم می تونم بنویسم یا نه
البته
سعی خودمو می کنم
تا در آغاز هفتمین سال حضور وبلاگ عادی
چند کلمه ای بنویسم
...
از حالا
تا شکست حصر وبلاگ عادی بلاگسکای
یا نابودی کاملش (!)
هم اینجا می نویسم و
هم اینجا !
...
اول : پدر ؛
پدر عضو مهمی از خانواده
می تونه باشه توی ذهن بچه ها
البته
درجه ی اهمیتش
و مدت تداوم اهمیتش
بستگی داره به عوامل مختلفی
که بعضیاش به خودش برمی گرده
بعضیاش به همسرش
بعضیاش به بچه ها
بعضیاش به جامعه
و ...
ولی
دیر یا زود
وقتی می رسه که
نگرش بچه ها نسبت به پدر
تغییری اساسی پیدا می کنه
چه بچه های خوب
چه بچه های معروف به ناخلف !
در مورد مورد پدرای خوب
و پدرای ...
دوم : الگو ؛
پدرا می تونن الگوهای خوبی باشن برای
شکل گیری شخصیت و منش بچه ها
بچه ها معمولا
می تونن از رفتار پدراشون
تصمیم بگیرن که
وقتی بزرگ می شن
چی باشن و چیکار بکنن
و چی نباشن و چیکار نکنن
اشتباها و کوتاهیای پدرا
می تونه آموزش لازمو بده به بچه ها
تا لمس کنن و حس کنن و بفهمن که دیگران
تا چه حد می تونن از رفتار نامناسب اونا
ضرر کنن
و فداکاریا و مهربونیا و
توجهای پدرا
می تونه بچه ها رو با لذتی که دیگران می برن از این خصلتا
آشنا کنه
معمولا
کم پیدا می شه پسری که
دقیقا جا پای جای پدرش بذاره
و دلیلش فقط اختلاف در توانایی و استعدادها نیست ...
سوم : پدرم ؛
بچه که بودم
گاهی پدرم از پدرش می گفت
و از این که
او سعی کرده با پدرش تفاوت داشته باشه
الان که
پسرمو می بینم و
تفاوتاییو که
در بدو ورودش به جامعه
با خودم داره حس می کنم
تازه متوجه می شم که
رفتار خودمم توی زندگیم
هیچ شباهتی به رفتار پدرم نداشته
...
فعلا ...
...
سربلند بمونیم و ایرونی
سلام
:)
اوووووووووووووه
چند وقته اينجا سر نزدم ؟؟؟!!!
...
فعلا كه وبلاگ عادي بلاگ اسكاي نزديكاي آغاز هشتمين سال عمرش
دچار محاصره ي همه جانبه شده و
خودمم ديگه نمي تونم ببينمش
شايد بايد
از اين به بعد اينجا بنويسم !
سال نو مبارك باشه به همه ي دوستان قديمي و جديد و آتي ...
سربلند بمونيم و ايروني
|
جمعه 26 خرداد ماه سال 1385 | |
|
سلام اول : لولو ؛ البته (؟!) بر هر انسان عاقل و بالغ و دانشمندی واضح و مبرهن است که لولو جانور مفیدیست !! پرانتز باز ؛ ( یه بار وقتی دبیرستان می رفتم ( سال ۵۹ بود فکر کنم ) یکی از همکلاسیا انشاشو با جمله ای شبیه این شروع کرد از اون موقع همیشه وقتی یاد انشا میفتم این قالب به ذهنم میاد چون برام خیلی جالب بود این که جمله ی اول انشا با کلمه ای مثل « البته » شروع بشه این که اون چه که نویسنده ی انشا درست می دونه رو برای همه ی کسانی که عقل درست و حسابی دارن واضح و مبرهن بدونه این که تلویحا بگه هر کی با حرف من مخالفه احتمالا یا عقل درست و حسابی نداره یا به بلوغ نرسیده و یا از دانش اندکی برخورداره این که ... ... پرانتز بسته ؛ ) جانور ؟! ... مفید ؟؟!!! خب آره دیگه وقتی لولو می تونه بیاد و بره و بخوره و ببره حتما جونوره دیگه البته یه جونوریه که قوی تر از انسانه ! چون اگه قوی نبود که زورش نمی رسید ببره و یا بخوره !!! حالا با حقیقی یا مجازی بودن این جونور کاری ندارما چون اثبات حقیقی یا مجازی بودن برای هر مفهومی یا هر ماهیتی کار ساده ای نیست ... و برای این که جونوری یا شیئی یا وهمی مفید باشه یا مضر هم زیاد تعیین کننده نیست ضمن این که حقیقی یا مجازی بودن هم می تونن تعریفای متغیری داشته باشن مثلا ممکنه لولو جسم داشته باشه یا یه موجود خیالی باشه اگه لولوی مورد نظرمون تجسم عینی داشت ممکنه بگیم که واقعیت داره و حقیقیه چون داریم می بینیمش ولی اگه لولویی جسم نداشت چی ؟ خب در این صورت می شه گفت که لولوهه یه موجود خیالی و مجازیه همون طور که می شه ادعا کرد نه بابا لولوهه یه موجود ماورائیه که با چشم مادی ما دیده نمی شه یا حتی از اون ساده تر لولوهه یه موجود مادیه که در محدوده ای خارج از حدود حواس محدود بشر قرار داره این در صورتیه که تجسم عینی رو برای وجود لولو و مجازی نبودن کافی بدونیم اما اگه بخوای یه کمی بیشتر گیر بدی می تونی بگی خب این جونوری که به لولو معروفه در صورتی واقعا لولوی غیر مجازی محسوب می شه که کارکردهای یه لولوی تموم عیار رو هم داشته باشه ... ... بگذریم ... این از جونور بودنش دوم : فواید لولو ؛ توجیه مفید بودن لولو به یه کمی آسمون ریسمون بافتن بیشتر نیاز داره لولو معمولا برای ترسوندن به کار می ره مثل مترسک که گاهی بهش لولو سر خرمنم می گن ( خب اینم یه نمونه از لولوی مجسم ) مترسکو میذارن سر جالیز تا کلاغای زبون نفهمی که نمی شه باهاشون گفتمان کرد و ضرورت پرهیزشون از چپاول دسترنج کشاورز فلک زده ای که برای امرار معاش خودش و تامین آسایش همسر و فرزند و ارباب مهربونش که سلاطین زندگیش هستن کلی زحمت کشیده رو بهشون حالی کرد ، لا اقل از ترس اون لولوی سر خرمن یعنی همون مترسک سر جالیز دست از سر محصول بردارن تا شاید دهقان رنجدیده به نوایی برسه و خانواده ی دهقان به نونی و سلطان مهربون ... شاید بشه گفت که ؛ نکته ی کلیدی در باب اهمیت و مفید بودن لولو همین زبون نفهمیه تا حالا شده بخوای به یه بچه ی یه ساله مفهوم جیز بودن لیوان چایی داغو منتقل کنی ؟ به نظرم کار فوق العاده سختیه چون اون نیم وجبی هنوز نه از داغی تصوری روشنی توی ذهنش داره نه هنوز کلمات زیادی رو می شناسه و از مفهومشون سر در میاره و نه از بلای ناگواری که ممکنه در اثر بازی کردن با لیوان چای داغ سرش بیاد تصویری توی ذهنش هست مسیح فکر می کنه بهترین راه انتقال مفاهیم به بچه تجربه باشه البته تجربه ی زیادی ندارم در این زمینه ولی یه بار که یکی از بچه های سرتق گیر داده بود که با لیوان چایی مسیح شوخی کنه و مسیح هر چی می گفت جیزه ... جیــــــــــــــز ... جیزه ... بچه هه اصلا حالیش نمی شد خیلی ساده دست طفل معصومو گرفت و برای لحظه ی کوتاهی با دیواره ی داغ لیوان تماسش داد و در همون حال گفت : جیزززززززززززززز خب تجربه ی بدی بود بچه انتظار نداشت با چنین تجربه ی داغی مواجه بشه و ... اما نتیجش این شد که دیگه هر وقت بهش می گفتی « جیز » دوزاریش فوری میفتاد که نباید دست بزنه !!! گاهی اما شرایطی پیش میاد که نمی شه برای بچه تجربه ای حسی رو ترتیب داد مثلا پدر و مادر می دونن که دیدن بعضی صحنه ها یا تکرار بعضی کلمات برای بچه شون مفید نیست و حتی مضره فرض کن بخوان بشینن و برای بچه توضیح بدن که چرا نباید اون فعل خاص ازش سر بزنه ولی چون بچه گفتمان حالیش نیست به این نتیجه برسن که راه دیگه ای پیدا کنن خب بعضی چیزا مثل لیوان داغ نیستن که بشه نتیجه ی دست زدن بهشو فوری حس کرد بعضی کارا در دراز مدته که نتیجشون مشخص می شه و حتی گاهی شاید اصلا نشه به راحتی تشخیص داد که این نتیجه ی خاص محصول کدوم عمل اشتباه به خصوصی بوده تو این جور موارد پدر و مادر که سمت قیمومیت بچه رو دارن با استفاده از حق رفتار قیم مآبانه ی خودشون تصمیم می گیرن که بچه رو به نحوی از انجام اون کار خاص بترسونن خب اون قدیم ندیما روان شناسی کودک هنوز در بین خونواده ها شناخته شده نبود و ساده ترین راهی که به ذهن قیمها می رسید ترسوندن بود و به همین خاطر می گفتن مثلا اگه این حرف زشتو تکرار کنی لولو میاد می خورتت !!!!!!!!!! در کوتاه مدتم نتیجه می گرفتن از این کار چون آسایش خودشون حاصل می شد و بچه هم در کنار ترسی که در وجودش می موند سودی می برد ... البته گاهیم کلی بعدناش زحمت می کشیدن قیم ها که افکار خرافی وجود لولو رو از ذهن و دل بچه پاک کنن و در اکثر مواردم این ترس نهادینه می شد و بچه ای که با ترس از جونوری موهوم به نام لولو خو گرفته بود دیگه اصلا نمی تونست این ترسو از وجودش خارج کنه ... ... حالا این جونور به نظرت مفیده یا نه ؟ مسیح می گه به سادگی نمی شه در بارش نظر داد ... سوم : آتش ؛ آتیش چیز خوبیه ؟ پاسخ این سوال بستگی داره به تجربه ، آگاهی ، میزان و نوع شناختی که پاسخگو نسبت به آتیش داره و : حال و روزش مثلا اگه از یه کشاورز که خرمنش دچار آتش سوزی شده یا عاشقی دلسوخته که آتش به خرمن احساسش افتاده !! یا اسکیمویی که یه هو یخ زیر پاش خالی شده و افتاده توی آب یا ساکن طبقه ی بیستم برجی که داره توی آتیش می سوزه یا غارنوردی که در اعماق یه غار ناشناخته تنها وسیله ای که برای تامین روشنایی براش مونده یه فندک کوچولوئه و بس یا هر کس دیگه ای بپرسی ممکنه جوابی بشنوی که با جوابای بقیه فرق بکنه هر چند که در کل و بدون توجه به نظرات مختلفی که ممکنه هر کسی بده ، می شه گفت ؛ آتش مهار شده که به درستی و با احتیاط ازش استفاده بشه چیز مفید و خوبیه راستی ؛ این آتیش خوبو اگه بخوای بغلش کنی و ببوسی (!!!) و نوازشش کنی فکر می کنی چی در بارت بگن ؟؟ ... فرض کن تو یه قبیله بدوی که از کبریت و فندک خبری نیست مردم برای درست کردن آتیش مشکل داشته باشن و به همین خاطر برای محافظت از آتیشی که با زحمت زیاد تهیه می شه مراقبتهای ویژه ای رو تدارک ببینن اونا با تجربیاتی که ارزون به دست نیومده هم قدر آتیشو می دونن هم قدرتشو و هم خطراتشو می دونن که آتیش می تونه بسوزونه هم خودشونو هم خونه و زندگیشونو و هم جنگل و مزرعه و محصولشونو و هم این که می دونن بدون آتیش زندگیشون به سختی می گذره و بدون آتیش نه نور قابل حمل دارن و نه گرمای قابل کنترل خب اونا سعی می کنن طوری با آتیش برخورد و رفتار کنن که هم نابودش نکنن و هم بهش فرصت مهار گسیختگی ندن و هم بهش بیش از حد مجاز نزدیک نشن رفتار اونا رفتاریه مخلوط از اهمیت قائل شدن و ترس و احتیاط ممکنه (؟!) که یه نفر پیدا بشه و بگه آتش چیزیه که شیطون ازش درست شده پس مظهر و مادر شیطانه و باید نابود بشه در این صورت عقلای قبیله جلوی حرکت او می ایستن و ممکنه یکی هم پیدا بشه که رفتار توام با ترس و احتیاط بزرگتراش در نظرش رفتاری توام با احترام بیاد خب اگه این رفتار نهادینه بشه توی وجود نسلهای مخنلف قبیله کم کم حالتی پیش میاد برای آتیش که گاهی با تقدس اشتباه می شه تقدس ... راستی کسی می تونه برای مسیح تقدس رو معنی کنه ؟ چه از نظر لغوی و چه از نظر ... چهارم : یه قول عادی ؛ به مهر ( باران ) عزیز قول داده بودم که یه شعر از وبلاگ یکی از دوستان کش برم و توی یکی از شماره های این پستم بنویسم خب کی بهتر از نرگسی ؟ این شعر از خودشه و توی آخرین پستش نوشته شده و مطمئنم که بهم اجازه می ده اینجا بنویسمش بغض یعنی درد پنهان داشتن در گلو صدها نیستان داشتن بغض یعنی انتظار انفجار از سکوت سرخ و چشمی بیقرار بغض یعنی آسمان در مشت تو بغض همچون خنجری در پشت تو بغض یعنی اعتصاب اشک ها اختفای اضطراب اشک ها نشنو از نی ، بشنو از بغضی غریب ناله های خامش اما بی شکیب ... « ن . م » ...
پنجم : ... ؛
...
ششم : بلاگسکای و اصلاحگری قیم مآبانه ( قسمت پنجم ) ؛ جهان بینی گوسفند گرایانه ( یا گوسفند بینی اصلاحگرایانه ) : توی قسمت اول این نوشته از محسن یاد کردم
یادته رفتار محسنو ؟ وقتی که کاپشن چرمشو رو دوشش انداخته بود و در جواب سلام و احوال پرسی رفقاش فقط تبسمی می کرد و سری تکون می داد و با چشم و ابرو جواب بچه محلا رو می داد ؟ از نوع حال و احوال دوستاش معلوم بود که یه روزی اونا با هم ندار بودن ولی از وقتی محسن باشگاه بدنسازی ( اصلاح هیکل ) خودشو راه انداخته بود دیگه حتی نیازی نمی دید که با اونا هم کلام بشه اونایی که حسرت هیکل ورزشکاری محسنو می خوردن اونایی که روزی همنشین و همکلام و همسفره ی محسن بودن اونایی که الانم محسنو دوست داشتن اونایی که از طرز برخوردشون معلوم بود که می شد هنوزم به دوستیشون اعتماد کرد اونایی که دیگه در نظر محسن ارزش سابقو نداشتن اونایی که به هر دلیل از همکلامی با محسن محروم شده بودن حتی وقتی که سعید سیلی رو توی گوشش خوابوند و تف غلیظشو روی صورتش پخش کرد ... اون روزا محسن می تونست توی اون داستان نماینده ی اصلاح طلبانی باشه که با پشتوانه ی اعتماد ملت به قدرت رسیدن ولی مردمو برای همراهی خودشون لایق ندیدن یا ... ... اما این تنها اصلاح طلبا نبودن که می تونستن با محسن قیاس بشن رفتار محسن رفتار شایعیه بین ما ایرونیا ماها وقتی به جایی می رسیم وقتی موفقیتی رو تجربه می کنیم وقتی از چیزایی سر در میاریم که مردم عادی ازشون خبر ندارن دیگه مردم عادی رو آدم نمی بینیم دیگه برای اونا هیچ ارزش و اعتبار و صلاحیتی قائل نیستیم یادته مهندس بازرگان رو ؟ چی ؟ سنت به اون وقتا قد نمی ده ؟ خب حتما شنیدی اسمشو مهندس بازرگان یه اسطوره بود ( تعریف اسطوره رو می دونی از دیدگاه فرهنگ لغات عادی مسیح ؟ ) مهندس بازرگان تقریبا همه کاره ی نهضت آزادی بود مهندس بازرگان همرزم طالقانی بود مهندس بازرگان اولین نخست وزیر منتخب امام خمینی بود مهندس بازرگان کسی بود که همون دولتی رو تشکیل داد که خمینی کبیر توی سخنرانی بهشت زهرا نویدشو داده بود مهندس بازرگان کسی بود که وقتی از ترکیب کابینش انتقاد شد از رادیو صداش پخش شد که می گفت ؛ توی ایران قحط الرجال داریم ... مهندس بازرگان شاید بعد از انقلاب اولین کسی بود که نشون داد مردم ایران در نگاه بعضی از کسانی که جزو نخبگان و فرهیختگان جامعه هستن به شکلی متفاوت دیده می شن به شکل یه چیزی توی مایه های گله های گوسفند ... گله ی گوسفندم که تکلیفش روشنه دیگه یا باید گرفتار حمله ی گرگا بشه یا یه چوپون هوشیار و سگای گله دور و ورش باشن وظیفشم معلومه باید تا می تونه بچره و پروار بشه تا ... یا نهایتا اگه یه چوپون با انصاف بالا سر این گله قرار گرفت اونا رو به سمت دشتهای سرسبز و پر علف راهنمایی کنه و مقدمات آسایش و آرامش اونا رو تامین کنه و اجرشو هم از خدا بگیره ... خودمونیم ؛ کدوم گوسفندیه که خودش خیر و صلاح خودشو بدونه ؟ کدوم گوسفندیه که بتونه آینده ی خودشو تضمین کنه ؟ کدوم گوسفندیه که بتونه گلیم خودشو به تنهایی از آب بیرون بکشه ؟ کدوم گوسفندیه که بتونه بدون چوپون و آقا بالاسر زندگی کنه ؟ کدوم گوسفندیه که به دلسوزی آدمایی عالم و فرهیخته نیاز نداشته باشه ؟ کدوم گوسفندیه که بتونه برای چوپونش خط مشی تعیین کنه ؟ کدوم گوسفندیه که بتونه نیازهای واقعی خودشو تشخیص یده ؟ کدوم گوسفندیه که بتونه وضع موجود خودشو اصلاح کنه ؟ کدوم گوسفندیه که برای اصلاح امورش به یه چوپون فرهیخته نیاز نداشته باشه ؟ ... ادا مه داره هفتم : خرداد ؛ خردادم داره تموم می شه و مسیح مطمئن نیست که دیگه توی خرداد می تونه پستی رو بفرسته بالا یا نه اینه که دوست دارم توی این پستم به بیست و نهم خردادم یه اشاره ای بکنم و یاد اون روز رو پیشاپیش توی وبلاگ عادی خودم زنده کنم ... ضمن این که تازه متوجه شدم که روز پنجم خرداد هم روز تولد یه خانم معلم بزرگوار بوده و مسیح خبر نداشته توی اون پستش از اون روز یادی بکنه همینجا از خراباتی بزرگوار عذر می خوام و براش عمری پربرکت آرزو می کنم ... سربلند بمونیم و ایرونی | |
|
| |
| جمعه 19 خرداد ماه سال 1385 | |
|
سلام
اول : ... ؛ مادرم ... ... دوم : : آرامش و آسایش ؛
آرامش و آسایش دو واژه ای هستن که در ذهن ما مفهومی نزدیک به هم دارن در محیطی که امنیت و رفاه باشه معمولا آرامش هم هست و جایی که آرامش باشه زمینه برای ایجاد آسایش هم تا حدودی مهیا می شه اما آسایش و آرامش مثل اکثر مفاهیم بشری دارای سطوحی هستن و شقوق مختلفی پیدا می کنن چند وقت پیش رهای عزیزم در مورد آسایش و آرامش نوشته بود و ذهن مسیحو در گیر بازیگوشیهایی کرد که نتایج خفنی هم داشت خب اون نتایج رو هنوز نمی تونم بنویسم توی وبلاگ عادی خودم ولی سعی می کنم توی این پست بازیگوشیها و سرکشیهایی رو که ذهنم در موارد مختلف مرتبط با این دو مفهوم داشته , بنویسم که یادم نره تا بعدا بتونم ازشون استفاده ی لازمو بکنم. سوم : آرامش ؛
آرامش رو شاید بشه به عنوان یکی از نیازهای اساسی بشر تلقی کرد. وقتی می خوای درس بخونی وقتی می خوای مطلب بنویسی وقتی می خوای امتحان بدی وقتی می خوای یه کتاب داستان بخونی وقتی می خوای دعا کنی وقتی می خوای بخوابی وقتی می خوای فیلم سینمایی ببینی وقتی می خوای با مشکلاتت کنار بیای وقتی می خوای خود کشی کنی !! وقتی می خوای گریه کنی وقتی می خوای لذت ببری وقتی می خوای سرقت یا جنایت یا خیانتی بکنی !!!!! وقتی می خوای تمرکز بگیری وقتی می خوای یه عمل جراحی مهم و حساس رو انجام بدی وقتی می خوای بری به عالم هپروت !! وقتی می خوای یه خلاقیت هنری یا علمی از خودت در وکنی !! وقتی می خوای با تهمت و افترا زیر آب کسی رو بزنی وقتی می خوای بی سر و صدا دست افتاده ای رو بگیری وقتی می خوای جلوی بد حجابی رو بگیری ! وقتی می خوای از شخص بزرگواری کمکی رو قبول کنی وقتی می خوای با قدرت فکرت یه مشکل اساسی رو حل کنی وقتی می خوای به حریم حقوق یا روح یا جسم یا عقیده ی کسی تجاوز کنی وقتی می خوای چله نشینی کنی و ... وقتی می خوای ... وقتی ... ... .. . توی تموم این حالات رفتار تو یه رابطه ی چند وجهی با آرامش برقرار می کنه از یه طرف نیاز داری که با انجام دادن این کارا به آرامش برسی از یه طرف نیاز داری که محیطی سرشار از آرامش در اطرافت باشه که بتونی کارتو بدون اعتراض و مزاحمت انجام بدی از یه طرف نیاز داری که ذهن و روحت در سطحی از آرامش باشه تا بتونی کارتو به خوبی و با دقت انجام بدی از یه طرفم ممکنه نیاز داشته باشی که بعد از انجام اون کار نداهای درونیت آرامش کاملو تو وجودت حفظ کنن و محاکمت نکنن ( چه برای انجام یه کار خوب و چه برای انجام یه کار بد ... چه برای ترک یه کار خوب و چه برای ترک یه کار بد ) و چه بسا که قبل از انجام هر کاری لازم باشه که به جنگ اون نداها بری.
یعنی گاهی برای رسیدن به یه آرامش آتی نیاز به انجام کاری رو حس می کنیم که برای انجامش به انواع دیگه ای از آرامش نیاز داریم نیاز ... نیاز هیچ وقت از ذات انسان مادی منفک نمی شه ... چهارم : آسایش ؛ آسودگی هم می تونه یکی از مطلوب های بشر تو این دنیای بزرگ باشه هر چند که گاهی طلب آسودگی رو مغایر وظایف بشر و هدف خلقتش می دونن و افرادی رو که در پی اون هستن راحت طلب می نامن اما به هر حال آسایش از مواردیه که هم جزو مطالبات مردم به حساب میاد و سیاستمدارا در موردش مانورهای زیادی می دن و گاهی هم نتایج خیلی خوبی از این مانورها عایدشون می شه و هم این که دستور صریحی برای طلب رنج کردن به جای آسایش وجود نداره ( یا حداقل من ندیدم ) می شه گفت آسودگی زاده و محصول آرامشه وقتی از هر طریقی به آرامش می رسی در واقع حس می کنی که وجودت از تحمل تاثیر عواملی که آرامشتو به هم می زدن آسوده شده گاهی آسودگی پاداش آرامشه مثلا اگه وقتی کسی می خواد به حریم هم نوعانت تجاوز کنه آرامش خودتو حفظ کنی و هیچ عکس العمل مخالفی از خودت نشون ندی و به هیچ وجه آرامش اون متجاوزو به هم نزنی ، ممکنه که بتونی آسایش خودتو تضمین کنی ... حتی اگه آرامش روحیت لطمه دیده باشه ... انسان به همه چی می تونه عادت کنه ... گاهی اما آسودگی ادامه ی منطقی آرامش معرفی می شه مثلا می گن آگه به یاد خدا باشی آرامش پیدا می کنی و این وضعیت می تونه تا جایی پیش بره که در نتیجه ی اون , در جهان دیگه ای به آسایش هم برسی ... و گاهی آسایش تنها درادامه ی به هم خوردن آرامش ( نا آرامی ) قابل تصور جلوه داده می شه مثلا حس می کنیم آروم موندن و درجا زدنمون مساویه با گندیدن و یا این که حفظ آرامش گورستانی مایه ی آسایش فرصت طلباس و تنها چیزی که نصیبمون می شه درده و رنج ... و اگه دوست داریم که به آسایش برسیم باید آرامش موجودو بر هم بزنیم !!!! و گاهی آسایش در نتیجه ی نادانی و جهله که ایجاد می شه « آسوده بخوابید ... شهر در امن و امان است ... داروغه بیدار است ... آسوده بخوابید ... » قدیمی ترا این بانگ شبگرد ها رو که توی سریالای قدیمی پخش می شد به یاد دارن و گاهی آسایش ما حاصل نا آرامی دیگرانه وقتایی که آبی رو گل آلود می کنیم تا ماهی بگیریم وقتایی که دعوا راه می ندازیم تا لحاف اون بنده خدا رو دو دره کنیم ! پنجم :سیاسی نویسی !!! ؛ نمی دونم چرا حس می کنم این حرفایی که می نویسم ازشون ممکنه برداشت سیاسی بشه در حالی که مسیح اصلا سیاسی نویس نیست چون از سیاست اصلا سر در نمیاره مسیح حرفای عادی خودشو می نویسه و هر کسی ازشون اون چیزی رو که مطلوبشه برداشت می کنه راستش این « گاهی » آخریه رو که خوندم خودمم شک کردم که نکنه دارم سیاسی می نویسم !!! برای این که اینجا ثبت بشه قسمتی از اون چیزی که واقعا توی ذهن مسیح بوده در حال نوشتن این متن ، همین گاهی آخرو در بارش یه توضیح مختصر می دم فرض کن که توی زندگیت احساس آرامش و آسایش و خوشبختی می کنی تموم اسباب و لوازم آسایشتم فراهمه اما یه بنده خدایی پیدا می شه که کارش تولیده میاد و یه محصول جدیدی رو تولید می کنه خب تا وقتی که تو و امثال تو در زندگیتون احساس آسایش می کنین و کمبودی حس نمی کنین به نظر می رسه که تولید یه محصول جدید ، اقتصادی نباشه پس برای این که بازار مناسبی پیدا بشه برای این محصول و برای این که تقاضا ایجاد بشه لازمه که تبلیغاتی اثر بخش تدارک دیده بشه لازمه که من و تو حس کنیم که آسایشمون بدون استفاده از اون محصول تکمیل نیست لازمه که آرامشون به هم بخوره و از وضع و وسایل موجود ناراضی بشیم لازمه که احساس کنیم نیازی به روش جدیدی داریم برای رفع نیازهای قبلیمون لازمه حس کنیم که وسایلی که قبلا برای رفع نیازمون به کار می بردیم ، وسایلی بدوی و به دور از استاندارد و مضر هستن لازمه که احساس نیاز بهمون دست بده لازمه که به دنبال راهی بهتر و آسوده تر برای رفع نیازمون بیفتیم ... شناسایی و ایجاد نیاز و تبدیل نیازها به خواسته روشیه برای بازاریابی وقتی رفتیم و اون محصولو خریدیم و ازش استفاده کردیم البته اگه کارآیی نسبتا خوبی هم داشته باشه دوباره به آرامش می رسیم و احساس آسایش می کنیم و شایدم نا خود آگاه منتظر می مونیم تا تولید کننده ی دیگه ای بیاد و آرامشمونو به هم بزنه و محصول دیگه ای رو عرضه کنه ... ششم : آرامش یا آسایش ؟؟ ؛ به نظر می رسه که آسایش از آرامش مهمتر باشه چون وقتی آسایش هست که ارامش باشه ولی وقتی آرامش هست الزاما آسایش همراهش نیست و اونی که آرامش خودشو حفظ می کنه الزاما در آسایش به سر نمی بره خیلی از مردم دنیا هستن که تحت ستم و بدون احساس آسایش مطلوب مجبور به حفظ آرامش خودشون هستن خب زندگی در شرایط غیر آسوده اکثرا به مرگ ترجیح داده می شه پس بعضی از آدما برای حفظ هر حداقلی از آسایش که دارن سعی می کنن آرامش رو به هم نزنن اون کسی که آسایش خودشو در بهره گیری از رنج دیگران می بینه هم دوست داره که همه آرامش خودشونو حفظ کنن تا آسایش او به هم نخوره حتی معمولا خدا پرستا هم خدا رو برای رسیدن به آسایش ابدیه که عبادت می کنن و شاید بشه گفت عرفایی که به بهشت و دوزخ اهمیت نمی دن و تنها رضا و لقای معشوقو مد نظر دارن هم به نوعی به دنبال آروم کردن آتش عطش نهانی خودشون هستن یعنی نه این که آسایش رو دوست نداشته باشن شاید بشه گفت که اونا آسایش واقعیو در جلب رضای یار و فنای در او می دونن بعضیا می گن این دنیا جایی نیست که بتونی توش به آسایش و آرامش برسی و آسایش و آرامش واقعی در جهان پس از مرگه
... در هر حال شاید نشه خط کشی روشنی بین این دو مفهوم ، تصور کرد و شاید نشه اونا رو از هم تفکیک کرد اما این برای مسیح عادی تقریبا مسلمه که هر شخصی برای احساس آسودگی نیاز به نوعی از انواع آرامش داره ولی هر کسی که آرامش خودشو حفظ می کنه ، الزاما آسوده نیست ... و هر کسی که آسوده نیست ، از آسایش ، کاملا بی بهره نیست و هر کسی که بهره ای هر چند اندک از آسایش داره به نوعی آرامش دست یافته آرامش رو می شه گفت که نتیجه ی تعادله و ذهن انسان می تونه در نامتعادل ترین و بدترین شرایط هم تعادل خودشو حفظ کنه ... هفتم : ... مزاحم ؛ دیدی تا حالا کسی رو که تموم زندگیشو فنا کنه برای رسیدن به هدفی که در نظر دیگران کوچکترین ارزشی نداره ؟ دیدی تا حالا کسی رو که برای انتقام ، از جونش بگذره ؟ در ظاهر این اقداما خلاف آسایش و آرامش به نظر میان اما باید توجه داشت که آرامش و آسایشم برای خودشون سطوحی دارن تو برای رسیدن به سطح خاصی از آرامش شاید مجبور بشی آسایش فعلی خود یا اطرافیانتو به هم بزنی گاهی تو وجودمون وول خوردن یه چیزی رو احساس می کنیم !! اون چیز خاص ، گاهی نمی ذاره آروم بشینیم هی می خواهیم از موقعیت و مکان و جایگاه و پایگاه خودمون لذت ببریم ولی اون مزاحم نمی ذاره خب بسته به منش و روش زندگیمون مزاحم درونی می تونه نفس لوامه باشه یا نفس اماره گاهی شیطون درونیمون از این که همه ی کارامونو طبق ضوابط خاصی انجام می دیم شاکی می شه و اذیتمون می کنه و گاهی وجدان درونیمون از این که بعضی از کارارو بر خلاف موازینی که خودش به عنوان اصول اخلاقی پذیرفته انجام می دیم ، عذابمون می ده و گاهی هادی درونیمون اعمال و واقعیتمونو با موازین حق و حقیقت قیاس می کنه و به زبونی که اکثرمون بلد نیستیم و ازش چیز زیادی نمی فهمیم راهنماییمون می کنه !!! گاهی یه کارایی ازمون سر می زنه که هر کی بشنوه یا ببینه کلی ملامتمون می کنه که آخه مرد یا زن حسابی نونت نبود آبت نبود عشق و عاشقیت دیگه چی بود !!!! ( حالا مثلا ) و معمولا کارهایی که در نظر دیگران غیر منطقی هستن ولی خودمون از انجامشون لذت می بریم و احساس آرامشی خاص بهمون دست می ده از جنس کارایین که یکی از این سه عامل درونیمون بهمون القا کردن ... هشتم : برای تو ای که دوستت دارم ؛ اینا رو فقط و فقط برای تو می نویسم و بس ( خواهشا بقیه برداشت نامناسب یا رمانتیک نکن لطفا !!! ) :) می دونم که چه قدر گله و شکایت و رنجش تو دل کوچیک و پاکت تل انبار شده می دونم که گاهی حس می کنی هیچ نقطه ی اتکا و پناه و دلخوشی ای نداری می دونم که گاهی حس می کنی که از تو شوربخت تر تو دنیا نبوده و نیست ... می دونم که حق داری این قدر گله مند باشی و ناراضی می دونم که توی شرایط خیلی سختی زندگی می کنی می دونم که مجبوری طعنه ها و حرفای مفت دیگرانو به جون بخری و تحمل کنی می دونم که مجبوری از خیلی از خواسته هات بگذری و صدات در نیاد می دونم که تحمل تحمیل گاهی غیر ممکنه می دونم که ترجیح می دی خودت بدترین برخوردها رو تحمل کنی به شرطی که به محبوبت کوچکترین بی احترامی و هتک حرمتی نشه می دونم که گاهی طاقتت تموم می شه می دونم که گاهی سیل اشک و فشار بغض و هق هق گریه بهت امون نفس کشیدنو هم نمی ده می دونم که خسته ای می دونم که دل شکسته ای می دونم که دلتنگی می دونم که عاشقی می دونم که گاهی حتی ممکنه حس کنی جای یه عشق واقعی توی زندگیت خالیه می دونم که می دونم که گاهی حس می کنی هیچ کس درکت نمی کنه می دونم که ... می دونم ... ... .. . اما اینو بدون که این دنیا یه صفحه ی سفید نیست که به تو داده باشن تا هر نقشی که دلت خواست توش بکشی این دنیا شبیه صفحه ی یه نقاشیه به سبکی شبیه کوبیسم که نقشهای بی شماری روش ایجاد شده قبلا بعضی از این نقشها رو می پسندی از بعضیاشون بدت میاد عاشق بعضیاشون می شی از بعضی متنفر و منزجر می شی بعضیا رو اصلا نمی بینی بعضیاشم اون قدر بزرگن که توی نگاهت جا نمی شن و فقط بخش کوچیکی ازشونو می بینی خب بعضی از این نقشا پاک نشدنین اصلا جزئی از صفحه هستن هر کاری بکنی تغییرشون نمی تونی بدی فقط شاید ببینی که بعضیا اومدن و با تموم تلاشی که برای محو یا تغییر اون نقشا کردن تنها تونستن خطوطی محو روشون بکشن تو هم می تونی می تونی از نقشای اصلی صرف نظر کنی و به اون خطوط محو دقت کنی یا حتی سعی کنی اون خطوط محو رو بیشتر کنی یا این که ... اما نقشهای اصلی و لایتغر این دنیا اون قدر نیستن که جارو برات تنگ کنن و قدرت مانورو ازت بگیرن نقشهای بسیار زیاد دیگه ای هم هستن توی این صفحه که تو بسته به قدرت و اراده ای که داری بعضی از این نقشارو می تونی پاک کنی بعضیا شونو می تونی تغییر بدی بعضیاشونو می تونی تکمیل کنی گرد و غباریو که روی بعضیاشون نشسته می تونی پاک کنی خطوط اضافی و مزاحم و بی اصالتی رو که روی بعضیاشون کشیده شده می تونی محو کنی اگه قدرت و اراده ی کافی داشه باشی حتی می تونی بعضیاشونو مجبور کنی که جابه جا بشن و جارو برای ترسیم نقشی که تو توی ذهنت داری خالی کنن اما این کار کار ساده ای نیست باید که قوی باشی و با اراده و اگه این طور باشی نقش تو توی این دنیا جاودانی می شه و نمره ی قبولی می گیری کار سختیه که اگه خودت و قابلیتاتو باور کنی حتما می تونی انجامش بدی فقط کافیه باور کنی که می تونی ... نهم : بازم آسایش ؛ می گن آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است ... شاید آسایش و آرامش به عنوان حالاتی مناسب مطلوب بشر باشن اما از این نکته هم نمی شه به سادگی گذشت که اکثر انسانهای موفق اونایی بودن که از آسایش بهره ی کمی داشتن آرامش رو در محیط اطرافشون حس نمی کردن محیط درونشونیشونم شاید طوفانی بوده ولی با نوع خاصی از آرامش یه چیزی تو مایه های آرامش یه دل کویری پاکباخته با مشکلات مواجه شدن و از هر تهدید فرصتی ساختن برای تقویت اراده و خواستِشون مسیح اوایل فکر می کرد آدمای موفق کسانین که تو زندگیشون هیچ مشکلی نداشتن توی پر قو بزرگ شدن و ناز و نعمت از سر و کولشون بالا می رفته اما به تدریج دریافت که نه بابا این خبرا نیست اونایی که اسوه می شن اونایی که الگو می شن اونایی که به قله می رسن کسانین که بیش از همه رنج کشیدن و بیش از همه تحمل کردن و بیش از همه استقامت نشون دادن از خودشون و تازه اون موقع بود که فهمید چه زیانی کرده توی زندگی سراسر آسایش و آرامش خودش خب مسیح تو زندگیش سختی نکشیده محرومیت رو حس نکرده بلایی سخت رو تحمل نکرده کمبـود نداشته و در یک کلام؛ آسوده بوده و آروم و شاید برای همینم هست که به جایی نرسیده مسیح توی این دنیا تنها چیزی که نداشته و نداره و احتمالا هم نخواهد داشت مال دنیا و ثروت مادیه اما به این نتیجه رسیده که اگه زیانی کرده از این بابت نبوده ... دهم : قیم مآبی ؛ دوست داشتم قسمت پنجم « بلاگسکای و اصلاحگری قیم مآبانه » رو هم بنویسم ولی ... شاید ... ... سربلند بمونیم و ایرونی پی نوشت : از عتید عزیز به خاطر تذکر و راهنمایی دلسوزانش ممنونم ... | |
|
| |
| چهارشنبه 3 خرداد ماه سال 1385 | |
| خرداد | |
|
سلام
بعد از سلام : پینگ مجدد ؛ یه وقت فکر نکنی بی خودی دوباره پینگ کردما نه آخه امروز ( شیشم خرداد ) یه چیزایی دیدم و دونستم که هم ارادتمو به خرداد بیشتر کرد و هم به زیبایی هفته ی اول خرداد در نظرم افزود اینه که یه قسمت یک و نیمُم هم امروز به پستم اضافه کردم که به خاطر اون پینگ کردم ...
اول : هفته ی زیبای خرداد ؛ دوست داشتم این پستمو روز 31 اردیبهشت و یا حداکثر اول خرداد می نوشتم ولی نشد مثل خیلی کارای دیگه ای که دوست داشتم بشه و ... خب اونایی که با روحیات مسیح آشنان می دونن که مسیح این طور موقعا چی می گه ... ... و اما خرداد ماه خوبیه مثل تموم ماههای دیگه و هفته ی اول خرداد روزای مهمی داره تو خودش مثل تموم هفته های دیگش ولی مسیح فعلا با همین هفته ی اول که داره به نیمه می رسه کار داره ... یک ) اول خرداد : چندتا مناسبت داره این روز اولیش روز بهره وری و بهینه سازی مصرفه از اون رویاهای دور و درازی که اگه نخواهیم بگیم دروغ شاخداریه ولی تا رسیدن بهش کلی زمان و انرژی و ... لازمه دومیش آغاز محاصره ی اقتصادی ایران توسط آمریکاست خب اینم مناسبتیه برای خودش اگه اون بهره وریه ، جایگاه و پایگاهی توی ذهن و دل ما داشت این مناسبت می تونست سکوی پرتابی باشه که بهمون فرصتی استثنایی بده برای اوج گیری البته کمی هم چاشنی تخیل نیاز داشتا ... سومیش روز بزرگداشت ملاصدرا بود توی عمر بر باد رفتم دو بار فقط تونستم به شهر ترانه و گل و عرق و زیبایی یعنی شیراز سفر کنم هر دوبارشم سال 69 بود یادمه به بارگاه شاه چراغ برای زیارت رفتم همین طور به آرامگاه حافظ و سعدی و ... اما توی اون مدتی که شیراز بودم مهمترین چیزی که در ذهنم بود یاد صدرالمتالهین بود از اون موقع تا حالا دیگه بوی هوایی رو که مردی چون او با نفس مسیحایی خودش عطر آگین کرده بود در شیراز نتونستم درک کنم البته فقط تو شیراز نتونستما وگرنه اصفهان و کهک هم رفتم بعدناش و کلی لذت بردم ... آخه او مدت قابل توجهیو توی اصفهان گذرونده بوده و مدتی رو هم در کهک تبعید بوده تبعیـــــــــــد ! تبعیــــــد !!!!!!! تبعید ؟؟؟؟!!!!!!!!!! آره تو دوران یه حکومت شیعی و زمام داری یه شیخ اکمل (؟؟؟!!!) از خاندانی صوفی منش (؟!) و در مملکت فرهنگ و هنر و اندیشه و دینداری و آزاد منشی یه عالم دینی که در زمان حیاتش ملقب به لقب پر طمطراق صدرالمتالهین شده بوده تبعیدم شده بوده !!! ... نمی دونم چرا وقتی یاد ملاصدرا میفتم بی اختیار سید هاشم آغاجری متهم اسبق به ارتداد میاد توی ذهنم همون طور که عین القضاتِ شمع آجین میاد و همون طور که منصور حلاجی شده میاد ... دو ) دوم خرداد : چه بخوای چه نخوای این روز رفته توی تاریخ این مملکت حتی اگه مناسبتشو از تقویما و سررسیدا هم پاک کنن نمی تونن از ذهن و وجدان یه ملت پاکش کنن واقعه ای توی این روز اتفاق افتاد تو این مملکت که قبل از همه رهبر انقلاب اسلامی بهش عنوان حماسه رو اعطا کرد حماسه دوم خرداد مبدا حرکتی شد که الان اگه بهش نگاه کنیم ممکنه فقط بتونیم خیل جوونای آسیب دیده ی عاشق و خیل سوء استفاده گران از اون و خیل مخالفان گسترده طیفشو که از عاشقان و ذوب شدگان در ولایت تا سازمان تروریستی و کودن پرور وطن فروشان خلقو در بر می گیره تشخیص بدیم روزی که مسعود رجوی از این حماسه به عنوان فتنه ی خاتمی یاد کرد روزی که سلام صدای اعتراض مخالفان اون حرکتو به عوعوی سگان (؟؟!!) در برابر نور ماه تشبیه کرد روزی که کیهان خودشو مخالف بلامنازع خاتمی و رهبر مخالفان دیگه ی او فرض کرد و روزی که خاتمی شعار زنده باد مخالف من رو سر داد همه روزهایین که موندگارن توی حافظه ی ناخودآگاه این ملت و اگر چه الان شرایط برای تحلیل منطقی و آزادانه و آزاد اندیشانه و منصفانه و دلسوزانه ی اون واقعه اصلا مناسب نیست اما بالاخره روزی می رسه که یخهای انجماد و جمود ذوب بشن و ابرهای تیره ی تعصبای افراطی کنار برن تا اون روز اگه انتقاد کنی یا اگه تایید کنی اون حرکتو هم احتمال اشتباهش زیاده و هم احتمال بلند شدن گرد و غبار ... تو این جور موارد ، خاطره نویسی فاقد جهت گیری شاید بهترین سند باشه برای انتقال واقعیات به اونایی که بعدها میان و می خوان با دقت و و منصفانه تحلیل کنن ... سه ) سوم خرداد : سوم خردادم از اون روزای به یاد موندنیه روزی که خرمشهر ایرانی از زیر چکمه ی کثیف برادران همسایه ی عرب ... خارج شد و به آغوش امن ملت باز گشت و شاید بهترین تعبیر در مورد این حماسه همونی بود که گفته شد : خرمشهرو خدا آزاد کرد این جمله از اون جمله هاییه که می شه هزاران هزار صفحه در موردش نوشت ... ... چهار ) چهارم خرداد : :) خب رسیدیم به چهارم اگه گفتی چرا مسیح این روزو روزی زیبا می دونه ؟ آخه این روز از جنس میلاده البته روزای قبلیشم تقریبا همین حالتو داشتنا ولی این روز دیگه رسما میلاده میلاد یه دختر از سلاله ی فاطمه و علی میلاد یه زن ایرونی میلاد یه شاعر میلاد یه عارف میلاد یه اندیشمند میلاد یه عاشق میلاد یه دلسوخته میلاد یه مومنه میلاد یه استاد میلاد یه انسان میلاد یه نرگسی دوست دارم تولد نرگسی رو از همینجا بهش تبریک بگم و آرزوی بهترین ها رو براش بکنم و از خدا بخوام که به هر چی دل خود نرگسی می خواد برسونتش ... پنج ) پنجم خرداد : و اما پنجم خرداد اون روزم تولده تولد یه وبلاگ تولد یه دلکده تولد یه خونه ی گرم و روشنی بخش و امید افزا تولد یه واگویه ها اولین پستی که از پریدخت گرانقدر توی وبلاگ واگویه ها می بینی مربوط به روز پنجم خرداده تولد وبلاگ پربار و پر احساس واگویه ها رو که وقتی می ری داخلش با یه عالمه انرژی مثبت مواجه می شی به خالق اون پریدخت گرامی و تموم دوستان و دوستدارانش تبریک می گم شش ) ششم خرداد : اگه گفتی ششم خرداد چه روزیه ؟ ... هفت ) هفتم خرداد : هفتمین روز هفته ی زیبا هم باز روز یه تولده و باز روز تولد یه وبلاگه که به نوعی تولدای دیگه ای رو هم در پی داشت اولین پست وبلاگ یاس سفیدو که نگاه کنی تاریخش مال هفتم خرداده توی اون پست از فرمانروایی مهربون برای ایجاد و هدیه دادن این وبلاگ تشکر شده اون روز پرستوی عاشق دیارمون شاید حدس نمی زد که روزی از عشقش به فرمانروا توی همون وبلاگ بنویسه و روزی از پیوند جاودانه و مقدسشون به هر دوی این عزیزان عاشق و به همه دوستان و دوستدارانشون تبریک می گم ...
یک و نیمُم : دو تا توضیح تکمیلی که توی روز ششم خرداد نوشته شده :
جونم برات بگه تا حالا که این قسمتو اضافه می کنم به پستم ، فقط شهاب عزیزم در مورد ششم خرداد یه حدسایی (؟!) زده ولی خب برای خالی نبودن عریضه عرض کنم که یکی از مناسبتهاش اینه که روز ششم خرداد روزیه که مسیح متوجه شد که روز هفتم خردادم روزیه که تولد یه وبلاگ نویس بزرگوار دیگست که یکی دیگه از زنان سربلند ایرونیه یکی دیگه از عارفان دلخسته ی عاشق یکی از وبلاگنویسایی که مسیح از خوندن دلنوشته هاش سیر نمی شه
( حالا می خواد این نوشته ها توی وبلاگ نورانیش نوشته شده باشه که روزای جمعه انتظار مسیحو دوچندان می کنه یا این که توی کامنتایی که برام می ذاره و همیشه در انتظارشونم باشه یا این که توی کامنتایی که برای دیگر عزیزان نوشته شده باشن هیچ فرقی نمی کنه هر جا نوشته ای از این بانوی بزرگوار دیدم تا حالا نوری الهی ازش دیدم مخصوصا که آغاز آشنایی مسیح با قلم و ذهن و روح بلند مرتبه ی او از کامنتهایی بود که برای وبلاگ کارلوس گذاشته بود )
یه ایرانی دنیا دیده یه ایرانی از ایران و ایرانی نبریده یه گوهر درخشان در عرصه ی وبلاگ نویسی یه عقیق پاک و روشن ... واقعا مسیح افتخار می کنه به وجود چنین بانوی هنرمند و اندیشمندی در بین دوستان وبلاگیش عقیق گرامی میلاد مبارکتو بهت تبریک می گم و امیدوارم سالیان سال از دلنوشته ها و درسهای مکتبت بهره مند باشم ... بعدش این که توی این هفته ی اول ماه خرداد می بینم که استاد خشایارشای عزیزم دوباره وبلاگشو فعال کرده و داره با روند و سرعتی عالی اونو به روز می کنه و دوباره توی وبلاگای مختلف کامنتهای زیبا و عمیق و عالمانشو با ولع تموم می خونم و می نوشم و به گوش جان می سپارم ... هنوزم به یاد دارم تذکراتی رو که برای مراقبت از کید اهریمن می داد ... امیدوارم که این روند تداوم داشته باشه و دوباره مسیح از درسهای استادی چون خشایارشا محروم نشه هر چند که اون بزرگوار هیچ وقت یه مسیح عادی رو به شاگردی خودشم قبول نکرده ... وبلاگ عادی مسیح برای تفرج و وقت گذرونی و خوندن یه پست طولانی آسون در ایام و اوقات بی کاری که آدمو زیاد خسته نکنه معمولا وبلاگ مناسبی به نظر می رسه
اما به همه ی دوستای گلم صادقانه توصیه می کنم که اگه می خوان از وقتی که برای خوندن وبلاگ می گذرونن توشه ی مناسبی هم بردارن به جای وبلاگ عادی مسیح که حرف به درد بخوری توش پیدا نمی شه به وبلاگ فوق العاده ی خشایارشا برن و مطمئن باشن که ضرر نمی کنن درسته که اون وبلاگ تازه و نو به نظر میاد اما خشایارشای قدرتمندی اونو اداره می کنه که به زودی یکی از محبوبترینها خواهد بود حالا ببین مسیح کی گفته این حرفو ...
دوم : هیــــــــــــــــــــــس !!! ؛ ای مسیح ناسپاس دوروی آب زیرکاه فدات بشم الهی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! تو که از سلاله ی پاک پیامبر اسلامی چه قدر شبیه کفار قریش به نظر می رسی !!!؟؟؟ ... از سید ابوالحسن بنی صدر از اولشم خوشم نمیومد از همون موقعی که همه می گفتن ؛ رییس جمهور صد در صد ... ابوالحسن بنی صدر از همون موقعی که دو تا دستاشو به هم می فشرد و بالای سرش می برد و فکر می کرد شده ... از همون موقعی که تقریبا تموم بچه انقلابیا تبلیغشو می کردن از همون موقعی معمار اقتصاد آینده ی ایران لقبش دادن ... هر چه قدر همه ی کسانی که با مسیح برخورد می کردن ازم بدشون میومد منم از او خوشم نمیومد نمی دونم چرا گاهی پیش میاد دیگه ... ولی یه حرفش بهم خیلی چسبید رادیو روشن بود و صدای او توی خونه پخش می شد که یه چیزایی می گفت تو این مایه ها : اگه من بیام مثلا بگم ؛ چو فردا برآید بلند آفتاب من و گرز و میدان و افراسیاب اون وقت یه عده می گن خب افراسیاب که ترک بوده مهندس موسویم ( نخست وزیرش ) یه بار از رادیوی آذربایجان به زبون ترکی صحبت کرده پس این بابا قصد داره فردا صبح زود با گرز بره به جنگ میر حسین موسوی !!!!!!!!!!!!!!!!! :) حالا که بیست و چند سال از اون روز می گذره می بینم که اون یه عده هنوزم همون طورین نه انقلاب تونست روشون تاثیر مثبت قابل ذکری بذاره نه جنگ نه صلح نه سازندگی نه اصلاحات نه عدالت نه انرژی هسته ای !!! نه ... :) راستی اگه مسیح بیاد و بخواد توی وبلاگ عادی خودش که خواننده های بسیار بسیار محدودیم داره از وضعیت حاکم بر پرداخت وام که مخالف و مغایر و ناقض کرامت انسانی ایرونیاس گله و انتقادی بکنه می شه معادل مبلغین و میسیونرهای مسیحی که از روی وجدان ( چه وجدان کاری و چه وجدان اعتقادی ) تبلیغ دین مسیحیتو می کنن ؟ ( شایدم بشه ... ) و آیا اگه کسی از چیزی که اسم بانکداری اسلامی روشه گله و انتقاد کنه می شه مبلغ مسیحیت ؟ اصلا کی ادعا کرده که بانکداری غربی معادل بانکداری مسیحیه ؟ اصلا کیه که ندونه اقتصاد بین الملل تابع پارامترهای اقتصادیه و نه دینی اصلا کیه که نفهمیده باشه توی ایران بانکداری اسلامی رو طوری تعریف و تبیین کردن که با اون پارامترها همخونی و هماهنگی داشته باشه و تا حد امکان ناقض قوانین و رفتارهای اقتصادی نباشه و در این راه از تموم ظرفیتهای ممکن هم سود بردن وقتی می ری وام بگیری یه چیزی می ذارن جلوت که اگه حوصله کنی و بخونیش خیلی چیزا دستگیرت می شه ... ... اما حرف مسیح نهی و نفی سود یا کارمزد بانکی نبوده مسیح می خواست اولا بگه که این قضیه ی سود و کارمزد یه چیزیه تو مایه های همون فرق فوکوله ی معروف و بعد بگه که وقتی صفت یا پسوند اسلامی میاد کنار یه کاری می شینه حداقل توقع اینه که از اخلاقی که منابع اصیل اسلامی ازش یاد کردنم یه بویی از اون کار بلند بشه ... اما با توجه به جمیع جهات و جوانب چشم هیس رو قبول دارم اما این که ساکت بشم یا نشم یه بحث دیگه ایه ها ...
راستی
دیدی چی شد ؟
می خواستم این قسمت از کامنت عقیق بزرگوار و دنیا دیده رو بذارم اینجا ولی داشت یادم می رفت :
نمیدونم ولی اونقدر میدونم که اونور آب همچین سودشون و واماشون رو دستشون نمونده.. ببین اگر ۱۰۰ دلار تو بانک بزاری بدون اینکه کاری هم به اون داشته باشی بعد از چند ماه اون ۱۰۰ دلار غیب که میشه هیچ بدهکار بانک هم میشی چون سیستم بر سر تو منت داره که ۱۰۰ دلار تورو برات نگه داشته و برات کار کرده و سود ۱درصد در سال هم که به دادت نمیرسه پس فاتحه........ دوباره برو جون بکن و پول در بیار بیزار بانک که اگر وام خواستی با بهره ۱۸ درصد بتونی از پس کارمزدی که بانک گردنت میزاره بر بیای......
این شرح کوتاهی از بانکای اون ورآب.......
سوم : پیرمرد خسته !!! ؛ نمی دونم بعضیا چه لذتی می برن از آدرس سرکاری دادن به پیرمرد از پا افتاده ی لاجونی مثل مسیح !!! از میدون ولی عصر پریدم پشت یه موتور سوار مسافر کش و ساعت یه ربع به شیش رسیدم میدون بهارستان خب خیلی امیدوار بودم آخه هنوز یه ربع وقت داشتم فوقش پنج دقیقشو می گشتم دنبال آدرس و ده دقیقه هم با انجام حرکات کششی (!) سعی می کردم کمر دولا مونده و پای خشک شده مو به حال اول برگردونم و بعدشم سر وقت می رفتم به ... اما وقتی راننده ی موتور سیکلت دوبار دور مجلس طواف کرد و کوچه ی مورد نظر پیدا نشد برگشت بهم گفت : داداش این آدرسی که بهت دادن سرکاریه بی خود دنبالش نگرد اینه که مجبور شدم کرایشو حساب کنم و خودم پیاده بیفتم دنبال آدرس خلاصه سرتو درد نیارم وقتی توی میدون شهدا ( آخه اگه از این ور نگاه کنی شهدا هم پشت مجلس حساب می شه دیگه ) به خودم اومدم و به ساعتم نگاه کردم دیدم ساعت شیش و نیمه خب نیم ساعت تاخیر به پام نوشته شده بود و امکان نداشت بتونم خودمو راضی به حضور در جلسه ای با این همه تاخیر بکنم اینه که دیگه قید تلفن زدن و آدرس مجدد پرسیدنو هم زدم حالام که دارم اینا رو می نویسم ... چهارم : بلاگسکای و اصلاحگری قیم مآبانه ( قسمت چهارم ) ؛ پس زمینه ؛ پس زمینه ی تفکر اصلاحی که عامل تعیین کننده ایه در انتخاب شیوه ؛ خودش آش شله قلمکاریه که از ترکیب انواع و اقسام حبوبات و سبزیها و مواد قابل هضم دیگه پخته شده در مورد هر فرد ؛ استعداد و قابلیتهای خاص او شخصیت و سلوک رفتاریش تربیت خانوادگی و اجتماعیش میزان بهره ی هوشیش امکانات مالیش قابلیتهای فکری و ذهنیش میزان ، نوع و کیفیت تحصیلاتش نوع نگرشش به مردم جامعه و همنوعانش میزان شناختش از وضع موجود قدرت تجزیه و تحلیلش افق دیدش میزان شجاعتش میزان صداقتش نوع نگرشش به دنیا و مافیها اعتقاداتش محدودیتهاش تنوع امکاناتش میزان شناخت و قدرت استفاده از امکاناتی که در اختیار ش هست مصلحت اندیشیهاش اولویت بندیهاش میزان جدیتش میزان اراده و عزمش میزان امیدش و .... می تونن به مواد اولیه ای برای پختن این آش بدل بشن خب مشکلاتی هست که به خاطر اونا مسیح نمی تونه تموم این عواملو بررسی کنه و توی این پست بنویسه اول این که پستش خیلی طولانی می شه بعد این که مسیح این کاره نیست اصلا چون دانش و توان و فرصت و تمرکز لازمو نداره بعدش این که همین جوریشم به اندازه ی کافی مطلبش گنگ و پراکنده هست و اگه بخواد شاخ و برگ بیشتری بهش بده دیگه اصلا خودشم نمی تونه ازش نتیجه ی مشخصی بگیره و خلاصه این که در اون صورت پستش از حالت عادی خارج می شه ... سربلند بمونیم و ایرونی | |
|
|
|
|
| |
| چهارشنبه 27 اردیبهشت ماه سال 1385 | |
| هر چه را که ساختم ... | |
|
سلام اول : سالگرد ؛ سال هشتاد و دو توی همین روزا بود که از طریق یکی از روزنامه های تعطیل شده ی زنجیره ای خبر دار شدم که بلاگسکای راه اندازی شده و عضو می پذیره همون طور که قبلا گفتم سال 81 توی پرشین بلاگ یه بار وبلاگنویسی رو تجربه کرده بودم که تجربه ای ناموفق بود آخه اونجا می دیدم بعضیا خیلی حرفای تخصصی و شیکی می زنن و قالبهای وبلاگارو هم که دیگه نگو ... هر روز یه قالب ناز و اطو کشیده ی جدید می دیدم ولی هر چی تلاش کرده بودم نتونسته بودم قالبمو عوض کنم و حرفامم که شده بود رونویسی و نقل از قول از کسانی که تا حدودی قبولشون داشتم ولی نه صد در صد ... خب به نظرم میومد که وبلاگم خیلی عادی و پیش پا افتاده شده این بود که حذفش کردم و اومدم سراغ بلاگسکای وقتی می خواستم اینجا وبلاگ درست کنم موقع انتخاب آی دی کمی دودل بودم آخه می خواستم یه چیز روندی باشه که هم خودم فراموشش نکنم (!) و هم دیگران به راحتی به ذهن بسپرن اینه که تصمیم گرفتم حروفش تکراری باشه چشارو بستم و انگشتامو آوردم نزدیک کی برد دست چپ زرنگی کرد و زودتر از دست راست با کی برد تماس پیدا کرد اول روی دکمه a دوبار و بعد روی دکمه ی d خب تا اینجا شده بود aadd بعد یادم افتاد که آی دی باید معنی هم داشته باشه نمی شه که همین جوری شانسکی برای وبلاگ اسم انتخاب کرد اینه که تصمیم گرفتم این 4 حرفو پاک کنم و اول اسم وبلاگو انتخاب کنم و بعد آی دی رو بسازم آخه نمی خواستم اسم وبلاگم با آدرسش فرق داشته باشه اما نتونستم راستش دلم سوخت براشون حس کردم این 4 حرف با یه شوق و ذوقی خودشونو از روی کی برد رسوندن به صفحه نمایشگر و اونم توی یه فرم مخصوص که می تونه یادشونو توی تاریخ وبلاگنویسی (؟!) ثبت کنه اینه که دلم نیومد نا امیدشون کنم گفتم خوب برای بقیش فکر کنم ببینم می شه یه اسم خوب بسازم با این حروف یا نه اولین چیزی که به ذهنم اومد آدامس بود ولی به نظرم اسم وبلاگ آدامس جالب نیومد ! اینه که به کلمات دیگه ای فکر کردم آد آد عاد ... عادت !! نه از عادت بدم میاد اصلا عادت چیز مزاحمیه ! حالا می خواد این عادت دوره ای باشه یا عادی پس باید یه اسم دیگه پیدا کنم آد ... آد ... آد ... آدی ندی ؟!!! ... یا ... آدی یوخدی خب اینم می تونست یه اسم باشه برای وبلاگ اما یه مشکل اساسی داشت اونم این که اگه کسی می دید اسم وبلاگم به زبون ترکیه انتظار داشت خودمم بلد باشم ترکی حرف بزنم و بخونم و بنویسم و اگه برام کامنت به زبون ترکی می ذاشتن و نمی تونستم بخونم اون وقت خیلی ناجور بود اینه که از اونم گذشتم ولی ترکیب آدی و عادت و تکرار آ آ دی دی ذهن مسیحو برد طرف عادی خب همونی می تونست باشه که دنبالش بود یه وبلاگ عادی بدون هیچ ادعایی مخصوصا که می شد برای ادامش از دو تا e هم استفاده کرد که تایپش راحت و روند باشه و این طوری بود که وبلاگی با اسم عادی شکل گرفت و به روی مسیح لبخند زد ... روز ۲۵ اردیبهشت تا نیمه شب مشغول ور رفتن باهاش بودم و اولین پست عادی در اولین دقایق ۲۶ اردیبهشت اومد بالا البته باید خیلی می گذشت تا مسیح بتونه منظور خودشو از عادی بودن و عادی نوشتن بفهمه و بهش عمل کنه ... دوم : عادی ؛ الان دیگه سه ساله که تابلوی عادی بالای سر در این وبلاگ نصبه ( البته یه زیر نویس هم داره این تابلو که فعلا توقیفش کردن !! توی اون زیر نویس مسیح منظورشو از عادی نوشته الانم توی قالبم هست ولی پریدخت نمایش عمومیشو ممنوع کرده خب مسیحم که بچه ی حرف گوش کنیه ... اما فکر نمی کنم اگه به مناسبت سالگرد عادی اینجا توی متن پستی که معلوم نیست اصلا خونده بشه یا نه بنویسمش ناراحت بشه : « عادی یعنی پیش پا افتاده - عامیانه - کم ارزش و ... و معمولا فوق العاده ها موجوداتی رو که به فطرت طبیعیشون نزدیکترن عادی می نامن » ... ) بله می گفتم سه ساله که مسیح داره از عادی بودن عادی شدن و عادی موندن می نویسه تو این مدت مسیح سعی کرده فقط و فقط برداشتها و عقاید خودشو بنویسه به علاوه ی حرفایی از دیگرون رو که از نوشتنشون بتونه استفاده کنه سه ساله که مسیح می خواد با زبون بی زبونی بگه فوق العاده بودن می تونه خیلی خوب باشه ولی عادی بودن اصلا بد نیست می خواد بگه که اگه مردم عادی رو از معادلات دنیا حذف کنی اون وقت دیگه فوق العاده ها ( اعم از دانشمند و مرد خدا و ... ) زیادی هستن می خواد بگه که اگه من و تو نمی تونیم فوق العاده بشیم لازم نیست به خودمون فشار نا متعارف بیاریم و زندگی رو سخت بگیریم فقط کافیه که عادی بودنمونو بپذیریم و متناسب با تواناییهامون از خودمون انتظار داشته باشیم می گن مغز انسان ظرفیتی داره که حتی نمی شه تصورش کرد و مردم عادی تقریبا اونو بی استفاده گذاشتن می گن وجود انسان معدن بالقوه ی خیلی از تواناییهاییه که به ذهن می رسه یا نمی رسه می گن باید قدر خودتو بدونی و ظرفیتهای خودتو بشناسی و اونا رو به فعلیت برسونی تقریبا همه ی ما از خودمون ناراضی هستیم اکثرمون دوست داریم چیزی باشیم برتر و بهتر از اینی که هستیم اکثرمون از خودمون توقعاتی داریم که توانایی برآوردشونو نداریم مسیح قبول داره که رکود و در جا زدن اصلا خوب نیست اما باور هم داره که توقع بیش از ظرفیت هم مضره برای بشر مگه یه مملکت چند تا پادشاه لازم داره که هممون از خودمون انتظار داشته باشیم به اون مقام برسیم ؟ مگه اگه من از نظر دانش و خلاقیت به گرد پای دانشمندان بزرگ تاریخ نرسم از انسانیتم کم می شه ؟ مگه همه باید علامه باشن ؟ ... حرفای مسیح خطرناک به نظر میان ؟ اگه همه این طوری فکر کنن ممکنه جامعه دچار رکود و خمودی بیش از اینی که هست بشه ؟ این حرفا می تونه شوق پیشرفتو از آدم بگیره ؟ راضی بودن به وضع موجود رو می رسونه این حرفا ؟ مسیح می گه : نــــــــــــــــــــــــــع اصلا از این حرفا به دنبال وضعیتی که به اون چیزا منجر بشه نیستم مسیح فقط دنبال واقعیاته می خواد بگه که رویا پردازی و آرزوهای دور و دراز داشتن خوبه ولی به شرطی که فرصت بودن و زندگی کردن و استفاده از موقعیتهای بالفعل زمان حالو ازمون نگیره امید به پیشرفت و تعالی و طی کردن پله های ترقی خوبه ولی اگه قرار باشه اینا تبدیل بشن به قید و بندهایی که من از امکانات عادی حال خودم بهره نگیرم اصلا به دردم نمی خورن مسیح باورداره که اگه من و تو همه به همون اندازه که توان داریم بکوشیم و از خودمون انتظار معجزه نداشته باشیم و در آرزوی تبدیل شدن به « ابر انسان » موقعیتهای عادی زمان حالمونو از دست ندیم اون وقت می شیم یه جزیی از یه « ابر جامعه ی انسانی » مثل قصه سی مرغ و سیمرغ مثل اون جمله ای که در نظر مسیح برترین جمله ایه که توسط یه انسان عادی گفته شده : همه چیز را همگان دانند ... این برآیند تلاشهای هدفمند و پراکنده ی ما انسانهاست که انسان امروزو معرفی می کنه ابر انسان چیزی نیست جز همون برآیند اگه همه ی انسانهای عادی بتونن خودشونو قابلیتهای بالفعل خودشونو بشناسن و در وحله ی اول در استفاده ی بهینه از اون تواناییها بکوشن به مرور ورزیدگی در استفاده از تواناییهای عادی منجر می شه به شکوفا شدن استعدادهای نهفته و حتی اگه این طور هم نشه مهم نیست چون برآیند کارهای ماست که اهمیت داره مهم اینه که من و تو تلاش خودمونو بکنیم و اسیر جبر زمانه نشیم حالا اگه جبر زمانه دخلمونو آورد اون یه بحث جداگونه ایه !!!! راضی بودن به وضعیت موجود یه بحثیه و پذیرفتنش یه بحث دیگه ... سه ساله که مسیح می خواد این حرفا و بعضی حرفای دیگه رو تو این وبلاگ بزنه می دونم که موفق نبودم تو این راه می دونم که هم قلمم ناتوانه در انتقال مفاهیم و هم ذهنم می دونم که اکثرا می زنم به جاده خاکی ... سوم : نوشته های عادی ؛ خب تو این سه سال نوشته های زیادی داشتم نمی خوام و نمی تونم همه ی اونا رو نام ببرم ولی دوست دارم از عشقی که در افسانه های بشری برای ماه ساخته شده و اونو تو قصه ی ماه و خورشید و زهره نوشتم یاد کنم همون ماه ایدآلیستی که میلیونها ساله که عاشق خورشید خانم شده و هی توی آسمون ذهن بشر به دنبالش می دوه و گاهی هم که بهش می رسه دنیا تیره و تار می شه !!!! ولی زهره ی طنازی رو که در کنارشه و باهاش قرابتی با شکوه داره رو نمی تونه ببینه چون چشمش به اون دوردوراس ... دوست دارم از دل کویری یاد کنم همون دلی که گفتم باید چشم امیدو ببره از آسمون ... دوست دارم از دون کیشوت و سانچوپانزا یاد کنم همون دون کیشوت و سانچوپانزایی که تو وجود تک تک ما لونه کردن و اکثر ما فکر می کنیم باید دون کیشوت درونمون مجال بروز و ظهور بدیم و از عظمت پنهان سانچو پانزا غافلیم ... دوست دارم از عشق عمومی هم یاد کنم اگه طبق نظر مسیح عشق اون قدر عادی می شد بین مردم که همه عاشق هم بودیم ، دیگه مسائلی مثل اونی که عابد نوشته بود برام و توی پست قبلیم نوشتمشون ممکن بود پیش نیاد اون وقت دیگه عشق هم می شد مثل تنفس مثل غذا خوردن و مثل خیلی دیگه از رفتارهای عادی ولی حیاتی بشر و کسی اونو گناه نمی دونست ... دوست دارم از نوشته های هندونه ایمم یاد کنم نام وبلاگ عادی در ذهن اکثر دوستان قدیمی مسیح ، با نام هندونه عجینه عشق ، هندوانه و عرفان ... و دوست دارم تو این پستی که به مناسبت سومین سالگرد افتتاح وبلاگ عادی می نویسم یه مطلب هندونه ایم داشته باشم آخه فصل گرما تو راهه و هندونه ی خنک خیلی می چسبه و اگه مطلب هندونه ای مسیح به کسی نچسبید می تونه با یه قاچ هندونه ی تگری جبرانش کنه ... چهارم : جهان بینی هندونه ای ( هندونه بینی عادی !! ) !! ؛ دنیا اسیر جبره یا عرصه ی اختیار ؟!!! این سوالیه که گاهی برای هر کسی ممکنه پیش بیاد و پاسخی که بهش داده می شه می تونه در انتخاب شیوه زندگی و برخورد با مسائل اون موثر باشه خب مسیح برای این موضوع هم جوابی از جنس هندونه داره به نظر مسیح همه ی امور در عالم مدلی هندونه ای رو تشکیل می دن بعضی از قوانین (طبیعی یا الهی ) حالت جبر نزدیک به مطلق رو دارن و این گونه امور با این که خیلی کمن ولی احاطه دارن به کل عالم در جهان بینی هندونه ای اینا پوست سبز هندونه رو تشکیل می دن که دور تا دور جهان هندونه ای رو احاطه کرده و هیچ خللی درش وجود نداره ... بعضیاشون حالتی مابین جبر و اختیار دارن مثلا وقتی می گن این کارو نکن وگرنه اون بلا سرت میاد یا اون کارو بکن وگرنه فلان سود از دستت می ره خب می تونی بکنی یا نکنی اما نتیجشو هم باید بپذیری یه چیزی تو مایه های بحث کارما و این حرفا اینا گوشته ی هندونه رو تشکیل می دن حجمشون خیلی زیاده و خیلی نرم و آبکی هستن ولی قسمت اصلی هندونه ای که برای مصرف تهیه می شه همین قسمتشه پس تو دنیا بیشترمون با این قسمت بیشتر از بقیه ی جاهای هندونه کار ( یا برخورد ) داریم ... بعضیاشونم که اختیار نزدیک به مطلق هستن تخمه های زیاد و پراکنده ی هندونه رو تشکیل می دن که مثل جزیره هایی پراکنده در اقیانوس هستی هندونه ای قرار دارن یاد کامنتی که برای خانوم معلم بزرگوارم شباهنگ نوشته بودم افتادم توی اون کامنت دنیا رو به یه پارک تشبیه کرده بودم توی اون پارک نیمکتهایی هست که تو می تونی به شرطی که برای کسی مزاحمتی ایجاد نکنی از شون استفاده کنی و هوای پاکی هست که می تونی به رایگان وارد ریه هات کنی و امکانات تفریحی و ورزشی ای هست که به فراخور حالت می تونی ازشون استفاده کنی اینا همون تخمه هندونه ها یعنی اموری هستن که تو در انجامشون مختاری ولی توی همون پارک یه بوته هایی هست که یه چیزایی بهشون چسبیده که بهشون می گن گل !! تو آزادی و مختار که اون گلا رو بچینی یا لگد مال کنی !! به شرطی که عواقب جریمه ای رو که برات در نظر گرفتنو بپذیری و درختهایی هست که می تونی شاخه هاشونو بشکنی و انسانهایی رفت و آمد می کنن که می تونی انواع آزارها رو بهشون برسونی و ... اینا گوشته ی هندونن اموری که جبر و اختیار درشون مخلوطه حالا تصور کن که می خوای وارد پارک بشی ولی دوست داری با کامیون 18 چرخت بری توی پارک !!! همون در بدو ورود نگهبانا جلوتو می گیرن و بهت گیر می دن هر چی براشون استدلال بیاری هم حرف تو کله شون نمی ره تو این جور موارد مرغشون یه پا بیشتر نداره این همون پوست هندونه ی کذاییه همون قسمتی از قوانین عالم که جبر نزدیک به مطلقه البته پوست هندونه هم خودش لایه هایی داره ها وقتی هندونه رو پوست می کنی پشت و روی پوستش اصلا با هم یکسان نیست ولی اگه بریم تو اون مطلب ممکنه یه وقت خدا نکرده این پست مسیح هم طولانی بشه یه وقت !!! پنجم : کارمزد ؛ ... الهی در شب فقرم بسوزان ولی محتاج نامردان مگردان ... راست می گن که کاری که برای خدا نباشه برکت نداره ها توی اینترنت تا حالا شده به تبلیغاتی که برای وام دادن هست بربخورید ؟ یکی از دوستان ایرونی خارج نشین تعریف می کرد که برای وام دادن با سود سه چاهار در صد حتی به در خونه مردمم مراجعه می کنن توی بلاد فرنگ به جهت ترغیب و تشویق و تبلیغ خب فکر می کنین برای چی اونا این قدر ذلیلن و وام با سود سه چاهار درصدیشون رو دستشون مونده و مجبورن برای تبلیغ هم بکنن ؟ مسیح احتمال می ده مشکل از همون سود باشه آخه سود گرفتن کار خوبی نیست بهش می گن نزول یا ربا ( یا یه چیزی تو همین مایه ها ) که حرومه ولی در عوض تو مملکت گل و بلبل خودمونو ببینین حتی یک ریال بهره یا سود یا ربا یا نزول تو کار بانکا و موسسات مالی و اعتباری و صندوقای قرض الحسنش نیست فقط یه مبلغ جزئی و ناچیز چارده تا بیست و چند درصدی به عنوان کارمزد از شیر مادر حلالتر می گیرن از مردم تا بهشون وام بدن !!! احتمالا هم به همین خاطره که برای گرفتن یه وام با 24 درصد کارمزد اسلامی ( بین 6 تا 8 برابر سود یا بهره یا نزول یا ربای حروم خارجکی ) باید پونصد نفرو ببینی و از شونصد نفر توصیه نامه بگیری و جلوی خدادنفر دولا وراست بشی و آخرشم دست از پا درازتر برگردی !!!!!!!!!!! خدایا یه هو سایه ی بانکداری سراسر اسلامی رو از سر محرومان کم نکنیا !!! ششم : بلاگسکای و اصلاحگری قیم مآبانه ( قسمت سوم – اصلاحات و شیوه هاش ) ؛
یک ) اصلاحگری ؛ فرض کنیم که من از وضع موجود راضی نیستم و رنج می برم ؛ از این که می بینم همنوعانم برای تامین ضروریات اولیه ی زندگی خودشون در مضیقه و رنجن از این که می بینم بعضی از همنوعانم حتی جرات نفس کشیدن هم ندارن از این که می بینم بعضی از همنوعانم به خاطر بیان افکار و عقایدشون دچار محدودیت شدن از این که می بینم بعضی از همنوعانم راه بهشت رو گم کردن از این که می بینم بعضی از همنوعانم دچار انواع و اقسام فسادها شدن از این که می بینم بعضی از همنوعانم دچار جهل و نادانی و خرافات شدن از این که می بینم بعضی از همنوعانم اصولو ول کردن و به فرعیات چسبیدن از این که می بینم بعضی از همنوعانم تشنه ی عدالتن ولی از عدالت خبری نیست از این که می بینم بعضی از همنوعانم اندیشیدن از یاد و خاطرشون رفته از این که می بینم بعضی از همنوعانم شنیدن و فهمیدن و آموختنو نیاموختن از این که می بینم بعضی از همنوعانم زندگی رو به خودشون و دیگران سخت می گیرن و زهر می کنن از این که می بینم بعضی از همنوعانم دچار اوهام و اباطیل شدن از این که می بینم بعضی از همنوعانم مثل کبک سرشونو زیر برف کردن و ... از این که می بینم بعضی از همنوعانم ... از این که می بینم ... از این که ... ... .. . خب فرض کنیم که من به خاطر رنجی که از فهم این مسائل می برم و به منظور کاستن از رنج دنیوی یا اخروی همنوعانم به عنوان یه وظیفه و تکلیف دینی ، تاریخی ، شرعی ، بشری ، اخلاقی ، وجدانی و یا هر نوع تکلیف دیگه ای خودمو ملزم به تلاش برای اصلاح وضع موجود می بینم اون وقته که اگه به تن احساس و اندیشم لباس عمل بپوشونم می شم یه اصلاحگر J به همین سادگی !!! دو : شیوه اصلاحگری ؛ برای ایجاد اصلاحات شیوه های مختلفی هست که هر کس به فراخور حال و روز و قدرت و فهم و خصوصیات مختلف خودش یکی یا تعدادی از اونا رو انتخاب می کنه و از اون راه یا راهها اقدام به اصلاحگری می کنه یکی از راه نوشتن یکی از راه سخنرانی یکی از راه تدریس یکی از راه مبارزه ی نظامی یا شبه نظامی !! یکی از راه کودتا !!! یکی از راه رفرم یکی از راه انقلاب یکی از راه موسیقی یکی از راه سینما یکی از راه دیکته !!!! یکی از راه توهین و تحقیر یکی از راه ایجاد شک یکی از راه صدور فرمان یکی از راه صدور فتوی یکی از راه تصویب قانون یکی از راه ایجاد امکانات بیشتر برای جامعه ی هدف (؟!) یکی از راه ارتقای سطح آگاهیها یکی از راه جادو و جنبل !!!!!! یکی از راه دعا یکی از راه ادعا یکی از راه چانه زنی یکی از راه فشار یکی از راه سکوت و گوشه نشینی !!! یکی از راه خروج یکی از راه صبر یکی از راه دزدی (!!!!) یکی از راه خالی بندی یکی از راه ... یکی ... ... و همون طور که گفتم بعضی هم از راههایی که در واقع ترکیبی هستن از راههای ساده تر ، استفاده می کنن راستی چی می شه که یه نفر تصمیم می گیره و انتخاب می کنه که کدوم شیوه رو برای اصلاحات به کار ببره ؟ به نظر مسیح انتخاب شیوه ی اصلاحگری بستگی داره به عوامل زیادی که دوست داره بهشون بگه پس زمینه ی تفکر اصلاحی ... ادامه داره ... هفتم : کپی رایت ؛ یادمه توی اولین ماههای وبلاگنویسی وقتی که با تازه با استاد بزرگواری به نام صنم آشنا شده بودم و کم کم داشت یخهای ذهن منجمدم آب می شد کامنتهایی که براش می نوشتم گاهی از پستهای وبلاگ خودم و خودش طولانی تر می شد ! یه بار یه چیزی براش نوشتم که بهم پیشنهاد داد اونو به عنوان یه پست توی وبلاگ عادی بنویسم خب اون موقع هنوز مسیح اعتماد به نفس عادی خودشو پیدا نکرده بود و از نوشتن اون طور چیزا توی وبلاگش می ترسید ! به همین خاطر بهونه تراشی کردم و ازش خواستم که اگه به نظرش جالب میاد خودش توی وبلاگش با ادبیات شیرین خودش بنویستش پاسخی داد صنم که مضمونش این بود این حرفا مال توئه و من نباید حرفای تورو بنویسم و ... البته از دیدگاه کپی رایت و این حرفا ... براش نوشتم که مسیحم این حرفا رو از خودش در نیاورده که از کسان دیگه ای شنیده و حتی اگه اینا محصولات ذهن خود مسیح هم بود از این که کس دیگه ای ازشون توی وبلاگش استفاده کنه ناراحت نمی شد که هیچ خوشحالم می شد چون مسیح یه حرفی رو می نویسه که بهش اعتقاد داره و نوشتنشو لازم می دونه خب اگه کس دیگه ای هم بیاد و همون حرفو بنویسه حتی اگه نامی از مسیح نبره در واقع به مسیح کمک کرده در انتشار باورهاش البته همه ی این گفت و شنود ها توی قسمت کامنتینگ وبلاگامون نوشته می شد و اون موقعا مسیح به کلی از محیط مسنجر وحشت داشت و پاشم نمی ذاشت توی یاهو تا اونجا که یادمه صنم بزرگوار توی یکی از پستاش یه اشاره ی کوچولویی هم به اون پاسخ مسیح کرده بود ... چند وقت پیش یه مقاله ای توی روزنامه ی جام جم خوندم در مورد عادی بودن !! نویسنده ی مقاله رو عکسشم چاپ کرده بودن بالای نوشتش وقتی خوندمش دیدم همه ی اون حرفایی که مسیح توی وبلاگ عادیش داره می نویسه به صورت ام پی تری توی اون مقاله هست !!! خب طبیعی بود که خوشحال بشم چون اون نویسنده ی محترم یا نوشته های مسیحو خونده و یا نخونده اگه خونده و نامی از مسیح نبرده توی مقالش اصلا مهم نیست مهم اینه که طرز فکر عادی مسیحو تبلیغ کرده اگرم نخونده که واقعا دیگه جای خوشحالی داره چون ثابت می شه که مسیح تنها نیست تو داشتن این طرز فکر !! البته جام جم پارسالم یه نوشته ی هندونه ای داشت که استاد بسیار بسیار ارزشمندم نرگسی عزیز و کبیر برام به صورت کامنت توی محیط پرشینلاگ نوشت تا بخونم ظاهرا تفاهم خوبی بین مسیح و نویسنده های اون روزنامه خاص (!) وجود داره خدا به خیر کنه ... ... برام دعا می کنی ؟
سربلند بمونیم و ایرونی من همیشه تا همیشه ...
| |
1:09 PM | مسیح | اصلاحگران | نوشته ی بد وجود نداره ... قبول داری ؟ [46] | |
| سه شنبه 19 اردیبهشت ماه سال 1385 | |
| ندا ... | |
|
... بین بیست واحد آپارتمانی که توی مجتمع مسکونیمون هست ... قبض تلفنو که دیگه نگو ... کلا مسیح دستش به کم نمی ره ! :) ... حالا شده حکایت کانتر وبلاگ عادی اگه شماره ی کانترو تقسیم بر تعداد روزهای عمر وبلاگ عادی بکنی روزانه بیش از 112 نفر مراجعه کننده رو نشون می ده !!! اگه همون کانتر کمتره رو ملاک بگیریم از همه ی دوستایی هم که به وبلاگ عاکف بزرگوار رفتن و تسلیت گفتن ممنونم ولی اینم بگم که گاهی از خیل خیلیاشون می ترسم نکنه وبلاگ مسیح تابلو شده و خودش خبر نداره ؟ بابا اینجا یه وبلاگ عادیه یه وبلاگ عادی که حرفای عادی یه ایرانی عادی به نام مسیح عادی توش نوشته می شه نه ارزش خوندن داره نه ارزش توجه نه ارزش شخم زدن ...
:) توی این کامنت خیلی صمیمانه و با حرارت سوالاتی رو مطرح کرده که بهتر دیدم توی این پستم بهش جواب بدم البته نیازی به توضیح نداره که پاسخ مسیح یه پاسخ عادی از یه موجود عادیه که جای بحث و اصلاح و مخالفت زیادی می تونه داشته باشه خب اول کامنت عابد عزیزمو بنویسم تا بعد برسم به بعدش :
جملاتی جالب بود در مورد عشق ... ببینم مسیح چرا تا یکی با یکی دیگه دو کلام صحبت می کنه میگن ببین فلانی عاشق شده؟ در و دیوار همه صداشون در میاد و می گن فلانی عاشق شده یا راننده تاکسی دلش برای یه مسافر زن که قیافه در همی داره می سوزه ازش کرایه نمی گیره ... سریع یه انگی بهش میچسبونن میگن ببین عاشق شده فروشنده به یکی نسیه میده ... میگن ببین فلانی عاشقش شده مسیح تو جواب منو بده ... یعنی عشق اینقدر کشکه که هر کی از راه میرسه بخواد عاشق بشه ... اگر اینطور باشه که این همه جمله های عرفانی در مورد عشق همه خیالیبیش نمیشه که... راستش منم دیگه گیج شدم ... چون وقتی داستان آقا ناصر ( همون ناصر سگباز ) رو خوندم یه حس عجیبی بهم دست داد... نه اینکه از کار ناصر خوشم بیاد ...نه...اون کارش منطقی نبوده ولی با اینکه بخواد اون بلا سرش بیاد به نظر شما کار درستی بود؟ راستش یه مدت یه شیر پاک خورده ای تو کوچه ما عاشق یه دختر تو چند تا کوچه بالاتر شده بود اینقدر به این بچه مسجدی انگ خلاف زده بودند که آخرش دیوونه شد دست از مسجد و خدا و پیغمبر کشید ... البته بعد از مدتی خدا رو شکر راه قبلی خودشو دوباره پیدا کرد می خوام بگم چرا باید این چنین بشه ... چرا تو نظر عده ای از مردم عشق بازی فقط برای اون دسته از افرادیه که تو خیابونا پرسه میزنن و باعث ازار و اذیت ناموس من و تویی میشن که کاری به کار کسی نداریم تا کی باید اینطور بشه... ... "عابد" ... راستش با خوندن این کامنت به دو نتیجه رسیدم یکی این که باید در مورد عشق و عاشقی اگه می نویسم جامع و کاملتر بنویسم و دوم این که باید مراقب باشم که حرفام اون قدر صریح باشن که اشتباهی برداشت نشن آخه ... نه ولش کن یه توضیحی نوشتم و بعد پشیمون شدم اصلا بذار پاسخ عابد عزیزمو این طوری بدم :
دوست داری خودت به پاسخی که مد نظر مسیحه که برای عابد بنویسه برسی ؟ اگه این طوره پس به این موسیقی گوش کن لطفا مدیا پلیرتو روی تکرار تنظیم کن و حداقل ده دوازده بار پشت سر هم به این موسیقی کوتاه با صدای بلند گوش کن و اگه مسیحو قابل می دونی برام بنویس که چه برداشتی ازش داشتی راستش باور کن با ده بیست بار گوش کردنش اصلا ضرر نمی کنی :)
چهارم : بلاگسکای و اصلاحگری قیم مآبانه ( قسمت دوم - محسن نامه ) ؛ پستهای سعید نامه ای مسیحو خوندی تا حالا ؟ چند تا شو ؟ اولیشو خوندی ؟ اونی که تحت عنوان قصه ی محسن و سعید نوشته بودمو می گما راستش تو اون سری پستها تصمیم داشتم که از سعید و سعیدها سخن بگم ولی تو همون پست اول یه کاراکتر دیگه هم خودشو به قصه تحمیل کرد. :) بله آقا محسنو می گم آقا محسنو یادته ؟ تو اون اوضاع و احوالی که قصه ی محسن و سعیدو نوشتم محسن می تونست نمایانگر قشری از جامعه باشه که به اصلاح طلبان معروف شده بودن حالا با این که اون قشر واقعا اصلاح طلب بودن یا نه و این که کارهایی که کردن واقعا اصلاح طلبانه بود یا نه و این که اعمال و رفتارشون تا چه حد ثمر بخش و تا چه حد زیانبار بوده کاری ندارم چون هم در تخصص من نیست هم صلاحیتشو ندارم هم اطلاعات کافی ندارم هم ...
البته و صد البته توی این موضوع هم مثل تموم موضوعات دیگه نظرات عادی خاص خودمو دارم که اگه صلاح بدونم بیانشون می کنم ولی هم حس می کنم ظرفیت ارائه ی یه تحلیل عادی وجود نداره و هم فعلا جاش اینجا نیست بگذریم ... آقا محسن قصه ی ما ، اما کارکردهای دیگه ای هم می تونه داشته باشه او حتی می تونه نمایانگر قشری هم باشه که به اقتدارگرایی و قیم مآبی معروفن چون بین این دو گروه با تموم وجوه افتراقی که در شعار با هم دارن نقاط اشتراکی هم در عمل وجود داره ادامه داره ... ... سربلند بمونیم و ایرونی
| |
01:03 AM | مسیح | وسوسه | نوشته ی بد وجود نداره ... قبول داری ؟ [47] | |
| دوشنبه 11 اردیبهشت ماه سال 1385 | |
| کس نمی داند ... | |
|
خب همین طورم شده مدتیه که مسیح بی معرفت شده و به کمتر وبلاگی می تونه سر بزنه و تازه به اونائیم که سر می زنه سیوشون می کنه تا آفلاین بخونتشون این موضوع دو تا اثر عمده داشته اولیش این که به تبع این وضعیت ، دوستان کمتری هم یادشون میفته به مسیح سر بزنن که خب چیزی که عوض داره گله نداره دومیش این که مسیح خیلی دیر از حال و روز دوستان بسیار عزیزش با خبر می شه ... درست به همین دلیله که مسیح تا امروز خبردار نشده بود که یکی از بهترین دوستان وبلاگنویسش در سوگ پدر گرانقدرش نشسته می خوام از این طریق هم از مهر ( باران ) عزیزم عذر خواهی کنم هم مراتب همدردی و تاسف خودمو از این واقعه تاسف بار اعلام کنم هم به او و سایر اعضای عزیز خانواده ی محترمش تسلیت عرض کنم هم برای روح آن عزیز درگذشته طلب مغفرت کنم هم از خدا بخوام که خودش صبری به بازماندگان آن مرحوم بده که بتونن به تموم سختیها و مشکلات پیش رو غلبه کنن و هم از همه دوستام خواهش کنن که توی این شرایط مهر (باران) عزیزو تنها نذارن و روحیه ی مهرورزی ایرونی رو با دعا برای شادی روح پدر بزرگوارش و ابراز همدردی و تسلای خاطر دادن به اون عزیز جلوه گر کنن ما ایرونیا حتی اگه بعضیامون خدا رو قبول نداشته باشیم هممون زندگی رو قبول داریم پس بیا با زنده های بازمانده از آن مرحوم مهربون باشیم ... روح آن مرحوم شاد و روح بازماندگانش علی الخصوص مهر (باران) بسیار عزیزمون استوار و قوی باد ...
بازم سلام
به این عزیز بزرگوار هم تسلیت عرض می کنم و برای شادی آن مرحوم از درگاه خداوند متعال طلب مغفرت و برای بازماندگشون طلب صبر می کنم ...
| |
8:05 PM | مسیح | نوشته ی بد وجود نداره ... قبول داری ؟ [38] | |
|
| |
| شنبه 9 اردیبهشت ماه سال 1385 | |
| عشق و وسوسه ... قسمت چندم ؟؟!!! | |
|
سلام
اول : پریدختانه ؛
خدا وکیلی ببین چه کامنتی برام گذاشته : دین + علوم تجربی + دموکراسی = آزادی
خودمونیم ؛ نیازی به توضیح هم داره ؟ حیف که بیشتر ترجیح می ده سکوت کنه تا از این کامنتای فوق العاده بنویسه ... دوم : وسوسه ؛
مجموعه نوشته های وسوسه ی مسیحو خوندی تا حالا ؟ هیچیشو نخوندی ؟ حتی یه قسمتش ؟ همشو خوندی ولی هیچیش توی ذهنت نمونده ؟ یه نگاهی بهش انداختی ولی یادت نیست چی بوده ؟ خب حق داری اون نوشته ها مدتیه که ناتموم موندن و مسیح نتونسته ادامشون بده امروز یه گام دیگه می خوام بردارم برای کاملتر کردن اون مجموعه که برای خودم یکی از لذیذترین بخشای نوشته های عادیم محسوب می شه اما توصیه می کنم اگه می خوای این متنو بخونی اول یه مروری روی نوشته های قبلی مسیح در باره ی عشق و وسوسه بکن خودمم خیلی چیزاشو فراموش کرده بودم و وقتی خوندمش انگار با نوشته ی جدید از یه نگارنده ی ناشناس مواجه شدم ... سوم : عاشقی و مدارا ؛
جدا رفتی و خوندیشون ؟ واقعا این طوره ؟ باشه اگه دوست داری این قسمتم بخون ولی قول می دم که اگه قسمتای قبلیرو هم خونده باشی ممکنه این قسمتم خوندنی بشه برات ... ... آره می گفتم تو اون روزا مسیح جدایی و انتظار و صبوری رو با هم می آموخت بدون این که چیزی ازشون بفهمه یا بشنوه یا اصلا بهشون فکر کنه در واقع مسیح این واژه هارو زندگی می کرد گاهی پیش میومد که چندین روز پی در پی می نشست و زل می زد به گلدون یاس رازقی ولی خبری نمی شد گاهیم که اصلا حواسش به گلدون نبود و پی بازی و بچگی خودش بود صدایی رو می شنید که اونو به طرف گلدون دعوت می کرد ولی مسیح بازی و بچگی رو به اجابت اون دعوت ترجیح می داد یه روز که اتفاقا مسیح حال و حوصله ی کنار گلدون نشستنو داشت تا اومد بره طرف گلدون , دعوتنامه ی صوتی هم به گوشش رسید دیگه بهتر از این نمی شد فوری رفت و نشست و کلی با بوته ی رازقی صحبت کرد اول با اشتیاق تموم حال و احوال کردن و بعد کار به گلایه کشید و اعتراض نسبت به بی وفایی و بعد قربون صدقه رفتن و ... ... مسیح کوچولو گفت اگه بدونی چه قدر از این و اون حرف می شنوم به خاطر این که میام می شینم پای تو و بهت نگاه می کنم همه می گن این همه گلدون توی حیاط هست که توشون چند تا گلدون یاس رازقی دیگه هم هست تو چرا گیر دادی به این یه گلدون خاص و هیچ وقت پای گلدون دیگه ای نمی شینی و به هیچ گلدون دیگه ای آب نمی دی و به گلای دیگه توجه نمی کنی نمی دونم چی جوابشونو بدم آخه من نه به خاطر گلدون و نه به خاطر بوته ی رازقی و نه به خاطر گلهای یاسه که میام سراغ این گلدون من فقط و فقط به هوای تو میام ! میام تا شاید یه خبر کوچولو ازت بگیرم !! میام که خیالم راحت بشه یه وقت زمان آب دادن به گلدون شسته نشده باشی و از ته گلدون بیرون نرفته باشی !!! میام تا یه بار دیگه صداتو بشنوم که بهم می گی منو بخور ، منو بخور !!!! ... - صدای خنده ی بلندی از گلدون به گوش مسیح کوچولوی قصه ی ما رسید که یه کمی ناراحتش کرد یعنی داشت مسیحو مسخره می کرد ؟ اخماش تو هم رفت و لپاش داغ شد و می خواست پاشه و فرار کنه از کنار گلدون که صدای مهربونی به گوشش خورد : - مسیح جان ... همین دو کلمه کافی بود که مسیح کوچولو رو سر جاش بنشونه ! - ناراحت شدی ؟ نمی خواستم ناراحتت کنم یادته یه بار بهت گفتم تو طعم عشقو تجربه کردی ؟ خب این حالتاییم که توصیف می کنی همشون نشونه های عشقن بازم می گم که تو داری کم کم طعم عشقو تجربه می کنی - !!!! عشق ؟ ولی من هنوز خیلی کوچیکم نمی تونم با تو ازدواج کنم !!!!! - - - یکی از خاصیتای یه عاشق واقعی صبوریه تو خودت توی این مدت طعم صبوری رو در اثر انتظاری که به واسطه ی دوری بوده چشیدی ولی باید یاد بگیری که در برابر جفای یار هم صبور باشی درسته که من قصد تمسخر نداشتم و این خنده از چیز دیگه ای ناشی می شه ولی یه عاشق حتی اگه معشوقش بهش بدی هم بکنه بازم دوستش داره و ازش نمی رنجه ولی باید یاد بگیری که در برابر جفای یار هم صبور باشی فکر نکن صبوری فقط موقع جدایی لازمه و وقتی به محبوب برسی دیگه نیازی به صبوری نیست باید یاد بگیری که گاهی صبوری بعد از رسیدن به یار بیشتر لازمت می شه باید یاد بگیری که محبوبت قرار نیست برده ی تو بشه باید یاد بگیری که محبوبت مثل خودت خوبیا و بدیا و نقصایی داره باید یاد بگیری که تو این دنیای مادی هیچ خوبی ای مطلق نیست - مطلق ؟؟!!! - آره مطلق بعدها خیلی با این واژه برخورد می کنی ولی الان لازم نیست بهش فکر کنی فقط همینو بدون که هر چیزی تو این دنیا حد و حدودی داره و محدود به همون حدوده اگه تو عاشق یه کسی بشی که هیچ عیب و ایرادی توی وجودش نباشه که هنر نکردی معجزه ی عشق در اینه که عاشق یکی بشی که از خودت بالاتر نباشه و نهایت عاشقی اینه که عاشق موجودی پایینتر و ضعیفتر و ناقصتر از خودت بشی - پس با این حساب من عاشق تو شدم ؟ - نه منظورم این نبود تو حالا خیلی مونده که معنی عشق و عاشقی رو بفهمی ولی اینا همه تمرینهایی هستن که تو از ابتدای زندگیت برای کسب آمادگی برای آموختن راه و رسم عاشقی باید انجام بدی - یعنی عاشقی این قدر کار سختیه که این همه باید برای یاد گرفتنش تلاش کرد ؟ - بله سخته و مهم معمولا برای کارای مهمه که نیاز به تلاش زیاد وجود داره و عاشقی از مهمترین کارهای دنیا مهمتره بعدا در باره ی اهمیتش بیشتر صحبت می کنیم - ولی من دیگه طاقت ندارم تا کی بیام پای این گلدون بشینم و مثل دیوونه ها زل بزنم به گلدون ؟ تا کی دیگران مسخرم کنن ؟ تا کی صبوری کنم ؟ ... - خب این که یه عاشق در نظر دیگران دیوونه دیده بشه یا فحش و طعن و لعن و نفرین دیگرانو بشنوه امریه که اصلا بعید نیست خیلی از عاشقا این مواردو چشیدن و صبر کردن خیلیاشون از محل زندگیشون آواره شدن خیلیاشون به کوه و بیابون و خرابه ها پناه بردن خیلیاشون کتک خوردن و فحش شنیدن خیلیاشون دیگه به سر و وضع و لباس خودشونم توجهی نداشتن خیلیاشونم توی موارد حاد حتی بدنام هم شدن اما همه این چیزا رو تحمل کردن در واقع بعضی از عاشقا دیگه همه ی بدیها و ضعفهای معشوقشون و اطرافیانشونو با جون و دل می پذیرن و نه تنها از طعنه ی دیگران و هیچ چیزی که مربوط به معشوقشونه ناراحت نمی شن بلکه حتی عاشق در و دیوار خونه و محله ای که معشوقشون توش زندگی می کنه هم می شن حتی عاشق هوایی که معشوقشون توش تنفس می کنه و حتی عاشق سگ و گربه های محله ی معشوق هم می شن !!! - آهــــــــــــــــــــــــــــــــــان !!!! آره آره منم دیدم یکیشونو پسر جمیله خانوم اینا - جدی ؟ اونم عاشق شده بود ؟ - راستش درست نمی دونم ولی تموم این چیزایی رو که می گی براش پیش اومد پس حتما عاشق شده بوده دیگه - خب تعریف کنم ببینم ... - خب خودت گفتی عاشق سگ و گربه های محل معشوقشونم می شن دیگه راستش یه جمیله خانوم بود تو کوچمون که یه روز دیدیم جلوی در خونشون سر و صدای داد و فریاد میاد ! بعدا بچه ها گفتن توی خرابه ای که دو تا کوچه اون ورتره ناصرو گرفتن که یه سگه رو بغل کرده بوده !! خب دیگه تو خرابه که رفته بوده سگم که بغل کرده بوده مردمم که کتکش زدن پدر مادرشم که صابخونه مجبور کرد خونه رو تخلیه کنن و آواره هم شدن همه ی همسایه ها هم که نفرینش می کردن تا وقتیم هنوز نرفته بود بهش طعنه می زدن که توی این محل فقط یه سگباز کم داشتیم که اونم پیدا شد !! به سرو وضع و لباسشم اهمیت نمی داد چون وقتی توی خرابه کتکش می زدن شلوارش از پاش افتاده بوده و بچه هایی که دیده بودنش می گفتن ... !!! | |




...