دوشنبه 18 مهر 1384
سلام
...
- زنها رو آتيش می زنن !!!!!!!!
- بجنبيد!!
- فرار كنيد !!
- دارن روی زنها بنزين می ريزن !!!!!
دلشوره ی عجيبی به جونم افتاد
خيابون شلوغ بود
ولی نه از انبوهی ماشين
اصلا هيچ خودرويی انگار نبود
خيابون پر بود از آدم
آدمايی كه اكثرشون زن بودن
با شتاب در بين اون همه زن به دنبال تو می گشتم
صدا ها همه از آتيش زدن زنها خبر می داد
صدا ها همه از پشت سر ميومد
و من اصلا برنگشتم كه صحنه ی شعله ور شدن زنها رو ببينم
نمی دونم
شايدم اصلا زنی به آتيش كشيده نشده بود
ولی بد جوری هول شده بودم
پسر جوون خوش سيمايی رو ديدم با ريشهايی نو رسته كه خمره ای رو تو دست داره
و يه نفر كه اصلا پيدا نيست
از ظرفی كه اصلا پيدا نيست
توی خمرش بنزين می ريزه
و جوون
بدون ذره ای خساست
بنزينا رو خالی می كنه روی سر و صورت زتهای چادری و مانتو پوشی كه انگار تو حال خلسه فرو رفتن
وقتی بنزين بی رنگ روی سر و صورت اونا ريخته می شد
به وضوح آرامش و احساس رضايتو می شد از نگاه مطمئن و تسليمشون خوند
انگار كه
دارن تو پاكترين آبهای دنيا خودشونو شستشو می دن
و به جز رضا و تسليم
هيچ چيز ديگه ای نمی شد تو نگاهشون ديد
مگر بی صبری و بی قراری
بی صبری برای شعله ور شدن
و سوختن در آتش
و رهايی
و چه رهايی رعب آوری !!!
رهايی به وسيله ی شعله های سوزانی كه به نظر می رسيد بهترين مرهم برای تموم دردهای زنهای محله هستن ... !!!
و من هيچ شعله ای رو نديدم
و هيچ بوی دود و گوشت کباب شده ای به مشامم نرسيد
و هيچ زنی رو در حال سوختن نديدم
و هيچ تلاشی هم برای ديدنش نكردم
مسيح فقط به دنبال تو می گشت
و زمانی كه نزديك شدن شعله های آتيشو پشت سرش حس كرد
اصلا دلواپس خودش نبود
چون اون خيرات آتشينو فقط برای زنها تدارك ديده بودن
و مسيح از اين نعمت تهی و بی بهره بود !!
كمی هم گيج بودم
هنوز به شرايط محيطی كه ناگهان واردش شده بودم عادت نكرده بودم
آخه می دونی ؟
من تا چند لحظه پيش از اين
در راه زيارت بودم
تو يه مسير باستانی و پنهانی و پر رمز و راز كوهستانی
كه هر كسی رو توان و جواز ورود به اون راه پنهان نبود
من و ثمره ی عمرم تو اون مسير درراه زيارتگاه بوديم
و درست در زمانی كه از اولين پله ی پلكان كوه بلندی كه مابين ما و زيارتگاه بود بالا رفتم و گام در راه اصلی زيارتگاه اصلی گذاشتم
حس كردم كه او با من نيست
اينجا بود كه به عقب نگاه كردم
و او رو نديدم
و به خاطر او از مسير صعود برگشتم
و تازه اين موقع بود كه متوجه اون در ِ نورانی كه به سوی يه آسمون آسمونی گشوده شده بود شدم
و تازه فهميدم كه دارم چه سعادتی رو از دست می دم
ولی مسيح مغرور بود
و اطمينان داشت كه وقتی او رو پيدا كرد برمی گرده و به صعودش ادامه می ده
حتی تو مسير كوتاه بازگشتش وقتی برای بار دوم از كنار ماكت زيارتگاه كه برای ناتوانان از ادامه ی راه ساخته شده بود می گذشت
و ندايی بهش گفت كه تا دير نشده و از اين راه باز نگشتی حداقل تو اين ماكت زير زمينی غسلی بكن تا دست خالی برنگردی
با خودش گفت
نه
من نه ناتوانم و نه فراری
من فرصت دارم
و بعد از يافتن او
حتما برمی گردم و به صعودم ادامه می دم
و با هم به زيارتگاه نورانی می رسيم
اما وقتی اورو ديدم
و لبخند شيرينشو رو لبای شفافش ؛
درست تو همون لحظه ای كه
سراشيبی مسيرو از دست و پاهای مصنوعی كسانی كه ديگه به اونا نيازی نداشتن می شستن و پاك می كردن و
پاهای مسيح می خواستن آبی رو كه توش قرار گرفته بودن حس كنن
ناگهان خودمو تو خيابونی زمينی تو محله ای قديمی ديدم كه هنگامه ی زن سوزان درش برپا بود
و تو همون لحظه ای كه ممكن بود از يافتنت نااميد بشم
ناگهان تو رو در آغوش خود ديدم
با سر و رويی آغشته از بنزين
و چشمانی غمگين و مصمم و مشتاق
مشتاق برای سوختن و شعله ور شدن
و چه سخت بود حمل تو بر روی دو دست
و دور كردنت از مهلكه
در حالی كه تو راضی به اين كار نبودی
وقتی ديدم كه با نگاهت التماس می كنی كه بزارم بسوزوننت
كمی پاهام سست شد
ولی
از حركت نايستاد
تو تموم سهم من از دنيا بودی
و دور كردن تو از معركه
تنها وظيفه ای كه من می شناختم
نمی دونم چه طور تونستم اشكاتو دربين بنزين بی بو و رنگی كه سر و صورتتو آغشته كرده بود تشخيص بدم
تو آروم اشك می ريختی و بدون اين كه كلامی از لبات خارج بشه
به من التماس می كردی كه بزارم بمونی و بسوزی و راحت بشی
تو گفتی كه پدر تو اون دنيا به تو احتياج داره و بايد بری پيشش
و اين وظيفه ی توئه
و من ناليدم كه منم به تو محتاجم
پس كی به داد مسيح می رسه
اصلا دلم نمی خواست كه تسليم بهانه هات و احساست و نيازت بشم
من فقط اينو می دونستم كه بی تو نمی تونم برگردم
اما
هر چند كه حس می كردم بی تو هيچم
و اگه تو رو از مراسم زن سوزون دور نكنم خودمم باهات خواهم سوخت
بازم نمی تونستم بدون موافقت تو اين كارو بكنم
تو شرايطی كه هيچ فرصتی برای فرار نمونده بود
من سعی می كردم كه تو رو راضی به فرار و نسوختن و نرفتن بكنم
و راضی به اين كه باهام بمونی و اجازه بدی كه از آتيشی كه مرهم تموم دردهات می دونستی دورت كنم
برام راضی كردنت تو اون شرايط غير ممكن ترين كارها و حياتی ترين كارها بود
ولی نمی دونم كه آخرش چی قرار بود بشه ...
...
و حالا من بيدارم
راستی
من بيدارم ؟؟؟!!!
سربلند بمونيم و ايرونی
پنج شنبه 07 مهر 1384
سلام
اول : حاشا ؛
مرا در اوج می خواهی
تماشا كن
تماشا كن
دروغين بودم از ديروز
مرا
امروز
حاشا كن
...
دوم : داوری ؛
اول انديشه آنگاه داوری و ...
كارلوس رو می شناسيد ؟
مدتيه كه ديگه نمی نويسه
خيلی از وبلاگ نويسا برای لينكی كه در پايان هر پست ؛
به قسمت نظرات وجود داره
متن يا جمله يا واژه ای رو
غير از واژه ی كليشه ای نظرات نوشتن
كارلوس
جمله ی بالايی رو (يا يه چيزی تو همون مايه ها) انتخاب كرده و نوشته بود
از اولين باری كه رفتم به وبلاگش خيلی جملش به دلم نشست
طوری كه
هميشه موقع كامنت گذاشتن برای پستاش با مشكل مواجه می شدم
...
سوم : قضاوت ؛
شغل قاضيها يكی از دشوارترين شغلهاست
مخصوصا تو جامعه ای كه از هيات منصفه هم خبری نيست
و خود قاضی بايد به نتيجه برسه كه كی مقصره و كی بی گناه
البته هميشه هم اين طوری نيستا
گاهی بعضی جاها اتفاقا كار خيلی خيليم راحته
بهت می گن فلانی مقصره
و حكمشم اينه
حالا تو برو و
جلسه رو اداره كن ...
چی ؟
نمونه ؟
قرار نبودا
مسيح حافظش خيلی ضعيفه
هر چيزی به يادش نمی مونه
و هر چيزی به راحتی به يادش نمياد
ولی خوب
برای خالی نبودن عريضه
سعی می كنم يه نمونه هم بيارم
مثلا همين بازيهای فوتبال ليگ برتر

خدا پدر قاضی ميدون رو بيامرزه كه
روز جمعه ی گذشته از اول ؛
وقت اضافه ی غير منطقی 6 دقيقه ای رو اعلام كرد
تا مجبور نشه مثل داور بازی اون دفعه ؛
اول 4 دقيقه وقت تلف شده اعلام كنه
و بعد اون قدر طولش بده تا در دقيقه 96 گل تساوی به ثمر برسه !!!
...
( لطفا گير نده ديگه ؛ مسيح زن و بچه داره )
چهارم : قاضی ؛
برای قاضی
همه جا
شرايطی رو قائلن
كه اگه از اون شرايط عدول كرد
از قضاوت محروم می شه
خوب
بعضی جاها مهمترين شرط عدالته
بعضی جاها حرف گوش كردنه
بعضی جاها گند نزدنه
بعضی جاها ...
ولی در كل
كسی می تونه قضاوت درستی داشته باشه كه
به موضوع مورد قضاوت اشراف داشته باشه
يا بتونه به اون اشراف
دست پيدا كنه
هر قاضی با توجه به قانون
يا عرف جامعه ای كه توش قضاوت می كنه تصميم می گيره
پس
اگه كسی نه قانون جامعه شو قبول داره و نه عرفشو كمی كارش سخت می شه
اون وقت
يا بايد برای حكمش استدلالی اون قدر قوی داشته باشه
كه هر انسان منطقی ای رو مجاب كنه
يا به صدور يه حكم به قول عمو هندونه ی عزيزم (...) تخيلی اكتفا كنه
كه حتی خودشم ممكنه بعدا بهش بخنده
ويا ...
مسيح قاضی نيست
هيچ وقتم سعی نمی كنه در مورد كسی قضاوت كنه
فقط سعی می كنه نظر خودشو اونم بدون قطعيت بگه
اگه كسی قبول كرد كه كرده
اگرم نكرد
اميدوارم كه بياد و دليل مخالفتشو برای همه بنويسه
تا شايد
بقيه هم بتونيم از دلايل او بهره ببريم
و سودی عايدمون بشه
مسيح عاديتر و كوچيكتر و حقيرتر از اونيه
كه تحقيرش برای كسی سودی داشته باشه
و يا با تمجيد كسی به خودش اميدوار بشه
ديگه چه برسه به اين كه خودشو گم كنه
می دونيم كه ايرانيا (قول دادم ننويسم ايرونيا) موجوداتی دلسوز و مهربون و ضعيف نوازن
خوب
طبيعيه كه وقتی می بينن يه نفر از هموطناشون
تا اين حد عادی و ضعيفه
ميان و سعی می كنن كه با تعريف از او
بهش روحيه و اميد تزريق كنن
و در اين راه گاهی تا حدی پيش می رن
كه
ديگرانی كه شناخت كافی نسبت به موضوع ندارن
ولی می دونن كه يه موجود عادی مثل مسيح شايستگی اين همه لطف و محبتو نداره
گاهی موضوعو جدی می گيرن و
...
پنجم : برداشت ؛
نمی دونم قصه ی برداشتمو خوندی يا نه
همون كه در مورد پيرمردای دارای انحرافات جنسی (!!) نوشته بودم
همون طور كه تو اون پست سعی كرده بودم نشون بدم ؛
باور دارم كه گاهی حواشی يه موضوع
و تصاوير ذهنی افراد از اون موضوع
اون قدر تو برداشتاشون دخيله
كه حتی ممكنه ديدن چيزی توی حاشيه ی يه متن
باعث ايجاد يه برداشت نادرست بشه
مثلا
چند بار مسيح توی پستاش
يا گوشه و كنار اونا
يه چيزايی از عشق و عاشقی و مستی و ... نوشته
طبيعيه كه بعضی از دوستان تصور كنن
مسيح سر پيری هوس معركه گيری به سرش زده
و عاشق شده و ...
خوب
تصور كنين اون شعری كه تو قسمت سوم پست قبليم نوشتمو
به صورت تنها پست می كردم
يعنی بدون اول و دوم و چهارم و ...
اونم تو روزی غير از نيمه ی شعبان
در اون صورت
به كسی كه چندين بار حرفايی حاكی از عشق و سرمستی تو اين وبلاگ عادی ديده
حق نمی دی كه فكر كنه اينم يه متن عاشقانه برای معشوق جديد مسيحه ؟
يعنی
تصوری كه
اصلا تو كامنتای اون پست ديده نشد
راستی
دليلش چی می تونه باشه ؟
به نظر مسيح دليلش اينه كه
در مورداصل هر متن
با توجه به حواشی و زمانش برداشت می شه
حتی با اين كه تو پست قبلی
مطالب مسيح به چند بند مجزا تقسيم شده بود
كه الزامی برای ارتباط بين اونا وجود نداشت
ولی بازم اون حواشی تاثير خودشونو روی مخاطبين گذاشتن و
تقريبا همه قبول كردن كه
ذهن مسيح اون كلماتموزونواره (؟!) رو برای موعود منتظر خلق كرده
خوب
اين طوری می شه به راحتی از موضوعات مورد توجه مردم سوء استفاده ی ابزاری كرد!!!
نمی شه ؟؟
...
هممون ديديم و شنيديم خواننده های مختلف و آهنگهای يكسانشونو
به نحوی كه
گاهی يه شعر با يه آهنگ و ريتم مشخص از يه خواننده
جزو ترانه های مجازه
ولی همون شعر با همون ريتم و آهنگ مشخص از يه خواننده ی ديگه غير مجاز
دليلش چی می تونه باشه ؟
معمولا انگيزه سنجی تو اين موارد به شدت به كار برده می شه
مثلا اگه يه خواننده ی اون ور آبی از عشق و رنج دوری و عذاب تنهايی و ... بخونه
می گن اين شعرو برای دوست پسر يا دوست دخترش خونده
و حرومه و گوش دادن بهش ايجاد فساد می كنه !
ولی اگه يه خواننده ی اين ور آبی
با يه من ريش
ترانه ای رو بخونه كه مضامينش از اونم سوزناكتر باشه
می گن
خدا عمر و عزتشو زياد كنه
ببين به عشق آقا چه ترانه ی پر سوز و گدازی خونده !!!
اجرش با خود آقا
يا مثلا برعكس
مرتيكه ی دگم متحجرو نيگا
با اين صدای خوبش چه ترانه ی عوام فريبانه ای خونده !!!
...
ششم : هنر ؛
مسيح از هنر هم مثل تموم چيزای ديگه
سر در نمياره
خوب
تقصير خودش كه نيست
عاديه ديگه
كاريشم نمی شه كرد
تنها تخصصی كه مسيح داره
عادی بودنه و بس
خيلی عادی به ندای دلش گوش می ده
و معمولا هرچی توشه می ريزه بيرون
پس
در مورد همه چی نظر می ده
چون خيالش راحته كه
كسی نظرات مسيحو جدی نمی گيره
و هيچ موجی به دنبال حرفای مسيح ايجاد نمی شه
و هيچ كس از طريق خوندن حرفای عادی مسيح به بيراهه كشيده نمی شه
خوب
اين حالت خوبيه كه
به مسيح قدرت اظهار نظر عادی
در تموم موارد تخصصی يا غير تخصصی رو می ده
اينه كه
حتی مسيح گاهی به خودش اجازه می ده ادای هنرمندا رو هم دربياره
البته تقليد تو كارش نيستا ...
نمونش همون تمرين عادی پست قبل بود
اين كه مسيح اون كلماتموزونواره (!) رو با چه نيتی سرهم كرده اصلا مهم نيست
مهم
كليت اون چيزيه كه ساخته شده
دوست داشتم كسی ميومد و ازش ايراد و اشكالی فنی می گرفت
و نقاط ضعفشو بهم می گفت
به همين خاطرم عنوانشو ... تمرين ... انتخاب كرده بودم
وگرنه
اين كه مسيح اونو با چه نيتی سروده يا با چه نيتی نوشته
چيزيه كه خودش بهتر از هركسی می دونه
و دونستش برای ديگران حلال هيچ مشكل يا مفتاح هيچ قفل ناگشوده ای نيست
همون طور كه تو پستای قبليمم گفتم باور دارم اثری هنريه
كه هركسی هنگام برخورد باهاش
احساس و برداشت خاص خودشو از اون داشته باشه
و سيگنالهايی كه از اون اثر برمی خيزه
روح و ذهن هر كسی رو متوجه درون خودش بكنه
حتی
اگه
اون طرف
خودش فكر كنه كه
داره درون هنرمندو مشاهده می كنه
پس
مسيح عقيده داره
اثر هنری
فاقد اين قابليته كه به صفاتی مثل خوبی و بدی يا متعالی و مبتذل متصف بشه
يادم نيست
اون موقعا كه نوجوان بودم كجا
و از قول كی
اظهار نظری رو در مورد هنر خوندم
كه يادم نيست چی بود !!
فقط می دونم مضمونش اين بود كه
كسانی در آثار هنری
نشانی از ابتذال می بينن كه
خودشون يه ريگی تو كفششون
يا خورده شيشه ای تو جنسشون دارن
(يا يه چيزی تو همين مايه ها)
خوب
اون موقعا كه مسيح يه نوجوان آرمانگرای خامتر از حالا بود
اين حرف براش خيلی سنگين بود
و نمی تونست قبولش كنه
ولی الان
بعد از گذشت سالها
قضيه فرق كرده ...
هفتم : تاويل ؛
نمی دونم چرا اين تاويل دست از سر مسيح بر نمی داره
هر طرف می چرخم بازم از روبه روم سر در مياره
اكثر قريب به اتفاق مردم عادی تو زندگيشون ترانه های زيادی رو شنيدن
كه تعداديشونو حفظن
و از شنيدن تعداديشون اون قدر لذت بردن كه آرزو كردن حفظش كنن
حتی ممكنه
تو
موسيقی رو حروم بدونی
و شنيدنشو گناه
ولی
گاهی ناچار و يا ناخودآگاه
صدای ترنم دل انگيزی به گوشت برسه كه
وقتی به شعرش توجه می كنی می بينی
همونی كه تو دلته رو
داره بيان می كنه
روحانی وبلاگ نويسو نمی دونم می شناسيد يا نه
ايشون تو يكی از پستاشون
ماجرای سوار شدن به خودروی مسافر كش
و پخش شدن آهنگ معين
و پسنديدن شعر
و يادداشت كردنش
و تبديلش كردن به يه پست دارای بار اخلاقی
با رويكرد عبرت آموزی از تاريخ رو شرح داده بود
خوب
هر كس ديگه ای با شنيدن اون آهنگ
ممكن بود به حس و حالی متفاوت با حس اون روحانی عزيز و بقيه ی ايرانيا برسه
شعرشو درست يادم نيست
ولی به نظرم يه همچی چيزايی بود :
يه روز صدتا رفيق دور و برم بود
ولی امروز ببين تنهای تنهام ...
(يا يه چيزی تو همين مايه ها)
با شنيدن همچی شعری
اگه جوون نا اميدی
فكر خودكشی به سرش بزنه ؛
می شه گفت كه هنرمند مقصر بوده ؟
شاعر احساس خودشو تو قالب شعر ريخته و بيان كرده
خواننده هم احساس خودشو تو صداش جمع كرده و ارائه داده
آهنگسازم احساس خودشو تو قالب موسيقی ريخته و منتشر كرده
من و تو و اون روحانی بزرگوار و اون جوون نا اميد و ... هم
با توجه به روحيات خودمون ازش تفسيرای متفاوتی می كنيم
و تاثيرای متفاوتی رو می پذيريم
اينه كه نمی شه گفت يه شعر ذاتا خوبه يا بده
حالا ممكنه بشه از لحاظ ظاهری و تكنيكی و فنی از يه اثر هنری ايراد گرفت
ولی
از نظر ذاتی چی ؟
مسيح می گه
نــــــــع
چندين بار شده كه
مسيح تكه ای از شعر بعضی آهنگای غربی رو هم تو وبلاگ عادی خودش نوشته
خوب
تو اون شرايط
حس می كرده كه اون شعر
به بهترين وجهی می تونسته زبون حال مسيحو توصيف كنه
مثل اون پستی كه از ديون و انريكو نوشته بودم
يا ...
يادته ؟
به نظر مسيح
برای لذت بردن از هنری كه تو شعر يه آهنگ مدفونه (!؟) لازم نيست كه
ببينی كی و با چه كيفيتی داره می خونه
بايد بشنوی كه چی می خونه
و برای لذت بردن از صدای خواننده ی مورد علاقت لازم نيست كه
ببينی چی می خونه
بايد بشنوی كه چه طور می خونه
لذت از ريتم يه موسيقی هم با لذت بردن از شعرش تفاوت داره
می تونی يه آهنگو به صورت موسيقی بدون كلام گوش كنی يا
می تونی يه آهنگو به يه زبونی كه اصلا ازش هيچی سر در نمياری گوش كنی
و به اوج لذت و آرامش روحی برسی
تو اون حالت صدای خواننده هم به صدای يكی از سازهای اركستر بدل می شه
يعنی در واقع تو اون حالت حنجره ی خواننده حكم سازی رو داره
كه نوازنده ی زبردستش با زيبايی هر چه تمومتر اونو به صدا در مياره
مثل حسی كه مسيح از شنيدن موسيقی اسپانيولی بهش دست می ده
...
از طرف ديگه
شنيدن شعر در قالب يه موسيقی متعادل و موزون
مسلما گاهی از خوندش توی كتاب شعر بيشتر می چسبه
ولی بدون آهنگم می شه از شعر لذت برد
مخصوصا كه اون موقع
خودت با هر ريتمی كه دلت خواست می تونی بخونيش
به قول عزيزی خيلی پرحرررررررررفی كردم
و از چيزی كه می خواستم بنويسم دور شدم
لب كلام اين كه
هيچ شعر يا تابلو يا مجسمه يا به طور كلی هيچ اثر هنری ای
( بذار يه بار ديگه روی قيدش تاكيد كنم :
هيچ اثر هنری ای )
بد يا خوب نيست
بدی و خوبی به برداشت و تفسير و تاويل ما از اون اثر برمی گرده
كه اونم به خودمون مربوطه و لاغير
هشتم : ريشه ؛
به نظر مسيح ريشه ی تموم آثار هنری يكيه
همون طوری كه ريشه ی تموم آدما يكيه
هنر با بشريت گره خورده
نمی شه هنرو بدون بشر و بشرو بدون هنر تصور كرد
زيباييهای هنرمندانه ای كه توی جلوه های طبيعت خام و وحشی می بينيم
هر چند كه
الهام بخش بشر برای خلق آثار هنرين
ولی نمی شه بهشون گفت اثر هنری
اونا هستن
همون جوری كه هستن
و اثر هنری هست
همون جوری كه احدی از آحاد بشر می خواد باشه
و چون ذات نوع بشر از يه خواستگاه مشترك سرچشمه می گيره
پس
حاصل كارشم می تونه به خلق حسی مشترك منجر بشه
حالا
هر چی
اثر هنری
بكرتر
و به ذات طبيعيش نزديكتر باشه
يعنی به زبون مسيح
هر چی عادی تر باشه
با افراد بيشتری می تونه ارتباط برقرار كنه
و هر كسی به فراخور حال و روز خودش
می تونه ازش برداشتی خاص داشته باشه
اينه كه با ديدن تابلويی كه روی سقف يه كليسا نقاشی شده
تقريبا همه ی اهل دل به فكر فرو می رن و
بادكنك ذهنشونو به دست فوتهای آروم و پرقدرتی كه
از گوشه گوشه ی تابلو می وزه می سپرن
هر چند كه هركدوم توجهشون به چيز خاصی توی تابلو جلب می شه
و هر كدومشون از يه گوشه ی تابلو بيشتر لذت می برن
و هر كدومشون يه نوع خاصی از لذتو می برن
ولی همشون در واقع دارن به يه تابلوی واحد نگاه می كنن
و دارن يه حس واحد رو تجربه می كنن ؛
اونا لذت می برن
نهم : پيام هنری ! ؛
مسيح باور داره توی هر اثر هنری
وتوی هر فعل يا ترك فعلی كه توسط بشر حادث می شه
علاوه بر پيغام خالق اون اثر ؛
پيغاميم از طرف منشا هستی
برای تموم ابنای بشر مستتره
منظورم يه پيام واحد نيستا
يه پيام
كه به فراخور حال و روز و ظرفيت هر فرد براش ارسال می شه
و هر كی بتونه اونو درك كنه
تو زندگيش برندس
حتی اگه مثل مسيح ؛
عادی باشه
و چيزی نداشته باشه كه
بتونه بهش بباله
پس شد
هر اثر هنری يه پيام از سوی مبدا هستی
و هر هنرمند يه پيام رسون از طرف او
البته پيامرسونی كه
خودش از نتيجه ی كارش كاملا مطلع نيست
مثل اون آقا كلاغه كه
از روی سيم برق يه هو تصميم می گيره خودشو راحت كنه
و اصلا نمی تونه پيش بينی كنه كه نتيجه ی كارش
روی سر يا صورت يا لباس چه كسی رو تزيين خواهد كرد
سريال شبهای برره
بازم ياد داونه و شادنه و فرهادنه و گويش جالبشونو زنده كرده
چيزی كه برای مسيح خيلی جالبه
اينه كه
اونا وقتی می خوان بگن
فلانی شعر سروده
می گن
فلانی از خودش شعر در وكرده

اين دقيقا مثل تصوريه كه مسيح از خلق اثر هنری داده
هنر در دادن از خود !!!
خيلی اميدوارم كه
هنرمندان عزيز
اين حرفای عادی مسيحو حمل بر توهين نكنن
اينا فقط تصورات عادی يه موجود عادين كه
اولا ارزش و احترام زيادی برای هنرمندا قائله
و ثانيا مطمئنه هنرمند واقعی
می تونه منظور مسيحو درك كنه
و به همين خاطر اطمينان داره كه
هيچ هنرمندی سوء برداشت نخواهد كرد
به تصور مسيح
هنرمند مثل اون كلاغ روی سيم
تخم مرغی كه ديگه گنجايش جوجه رو نداره
يا لبی كه داره قلقلكای قبل از تبخالو تجربه می كنه
يا مادينه ای كه وقت ...
يا ...
( كاش اينا رو عمو هندونه نوشته بود تا مثالای خيلی بهتری رو برات می زد )
يه حالت بی تابی و بی قراری و تراكم رو به انفجار و ... رو
تو وجودش حس می كنه
و حس می كنه كه
يه احساسی تو وجودش قلمبه شده كه
تا بيرونش نريزه
نمی تونه آروم بگيره
اون موقعه كه هنر می جوشه و بيرون می ريزه و
اثری هنری خلق می شه كه
گاهی
خالقشم
تو تفسيرش كم مياره
يعنی
گاهی شما يه حرفی می زنی
كه ازش منظور خاصی داری
ولی من ازش برداشتی می كنم
كه با منظور شما كلی تفاوت داره
ولی كار منو راه می ندازه كه هيچ
وقتی خودتم برداشت منو می شنوی
تازه متوجه می شی كه چه حرف عميق و با ارزشی رو زدی !!!!
اين اون پياميه كه
تو بدون اين كه خودت متوجه باشی
يا اون آقا كلاغه با اون فعل غريزی و طبيعيش
يا سنگی كه از زير لاستيك يه خودرو در می ره و از كنار گوش مسيح رد می شه
يا بادی كه يه هو شروع به وزيدن می كنه و موهای مسيحو به هم می ريزه
يا ...
به من می رسونين
به اين خاطره كه مسيح همه ی هستی رو حامل پيام می دونه
و سعی می كنه از هر چيزی درس بگيره
و هيچ چيزی رو تو اين دنيا پست و كم اهميت نمی بينه
و ...
به همين خاطره كه مسيح
با طرز فكر خاص خودش
همه چيزو به چشم آيتی از آيات الهی می بينه
خوب
به اين ترتيب
اگه يه وقت
تو اين وبلاگ عادی
ديدی كه مسيح از شكيرا
با عنوان
آيت ا... شكيرا
نام برد
زياد تعجب نكن
چرا كه
وقتی ؛
برگ درختان سبز در نظر هوشيار ...
...
...
دهم : تاريكی ؛
وقتی نور پرژكتور دستی
به سمت
خفاشای دوست داشتنی و نازنينی كه
تو دل سياهی هراس آور
به زندگی آروم و عاشقانه و شاعرانه و امن خودشون مشغول بودن
تابيد
بند دلشون پاره شد
با زبون بی زبونی به هم اين حسو انتقال دادن
كه ديگه اينجا امن نيست
بايد جای ديگه ای پيدا كرد كه از شر اين نور مزاحم و كور كننده
در امان بود
...
يازدهم : من ؛
از اون ور شبای خيس
از اون ور پنجره ها
از همه ذرات زمين
ازهمه ی حنجره ها
يكی به شكل خود من
هميشه دنبال منه
از همه جای همه جا
اسم منو داد می زنه
اون كه محبت هنوزم براش هوای نفسه
مرگمو باور نداره می خواد به دادم برسه
اون كه هنوز سنگ نشده
همون من ساده دله
همون دهاتی نجيب
نه اين من بی حوصله
همشهری عزيز من
همزاد ساده دل من
گذشته از علاج تو
درد منو مشكل من
مشكل من خود منم
منم كه با من دشمنم
نه اهل اون ده عزيز
نه اهل شهر آهنم
يكی به شكل خود من
هميشه دنبال منه
از همه جای همه جا
اسم منو داد می زنه
...
اگه هنوز فكر می كنی
با تو رفيق سفرم
نجيب و خوبم مثل تو
بيا از اينجا ببرم
...
دلم می خواست در مورد من هم بنويسم
ولی الان ديگه توانشو ندارم
به جاش يه لينك می ذارم اينجا
كه مربوط می شه به مقاله ی يه خانم دكتر ايرانی
كه تو روزنامه ی شرق چاپ شده
می خوام برداشت عادی خودمو از اون مقاله
تو پستای بعديم
و به مرور
بنويسم
البته اگه خدا بخواد
...
دوازدهم : ديگه ؟! ؛
ديگه اين كه
می خوام يه چند كلمه ای هم برای رييس جديد جمهوری اسلامی بنويسم
الان اگه حوصلشو داشتم حتما می نوشتم
ولی
بعدا رو نمی دونم كه جرات می كنم بنويسم يا نه
اصلا نمی دونم نوشتنش صلاح هست يا نه
البته منظورم از صلاح بودن ؛ مفيد بودن نيستا
ولی در هر حال
می دونم كه
نوشتن يا ننوشتنش
فقط و فقط
به حال و روز خودم بستگی داره
...
اوقات خوبی رو برای همه ی ايرانيهای عزيز و مهربون
تو هر گوشه ای از اين دنيای كوچيك كه هستن آرزو می كنم
سربلند بمونيم و ايرانی

بعد از خداحافظی :
خيلی جالبه
به عزيزی قول دادم كه ديگه تو اين وبلاگ ننويسم ايرونی و به جاش بنويسم ايرانی
ولی اين طوری ؛ حس می كنم كه متنم از حالت عادی دور می شه
...
هيچ چيز نمی تواند
بار ديگر شكوه علفزار و طراوت گلها را باز گرداند
اما غمی نيست
بايد قوی بود و به آنچه برجا مانده است اميد بست
سه شنبه 29 شهريور 1384
سلام
اول :
اللهم عجل لوليك الفرج
دوم :

سوم : يه تمرين عادی ؛
...
اگر آيی و بگذاری قدم برروی چشمانم
ز بوی ياس هر گامت
غزل در باغ می رويد
به دشت خشك اين سينه
صفای خوب و شيرين گل و گلزار می آيد
كتاب عشق من خالی ز هر بيتی بجز يادت
يكی شابيتِ تنها نيست
ز هر سطر و ز هر حرفش
شميم يار می آيد
غزل تنگه برای من رباعی سقف كوتاهيست
چه
شعر عاديم هر دم كه بوی ياد تو آيد
بسان سيل ويرانگر
بسان رود طيغانگر
بسان بهمن و آذر
چُنان آوار می آيد
دلم پوسيد از هجر تو و ديوانه قلب من
به كوی عشق تو هردم
زليخا وار می آيد
اگر از عشق می لافم اگر طامات می بافم
هنوزم عاديم ليكن
به اعجاز سر كويت زعشق نرگس رويت
دلم سرشار می آيد

بيا و عقده ها وا كن از اين قلب بلا ديده
نويدی در دلم گويد
گـَـــه ديدار می آيد
...
چهارم :
ميلاد موعـــــــــــــود مبارك
سربلند بمونيم و ايرونی
جمعه 25 شهريور 1384
سلام
اول : تست ؛
امروز می خوام تست كنم
امتحان كنم ببينم هنوزم می تونم عادی بنويسم يا نه
اميدوارم حداقل خودمو راضی كنه پستی كه
واقعا نمی دونم توش چی خواهم نوشت و اسمشو چی انتخاب خواهم كرد
...
دوم : كلاس اخلاق ؛
بچه ساكت بشين
يه كم ادب داشته باش
چی ياد گرفتی تو اين 40 - 50 سالی كه از خدا عمر گرفتی ؟
بيست و شيشفساله كه تو اين مملكت انقلاب شده
شماهام كه ماشالا هزار ماشالا از شاگرد اولای انقلاب فرهنگی بودين
بازم من بايد بيام تربيتتون كنم ؟
خجالت نمی كشين ؟
ببنينين چه بويی پيچيده تو اطاق ؟؟!!
از فردا هر كی جوراباش بوی ... بده راش نمی دم سركلاس
بی خود نيست كه فرستادنتون كلاس اخلاق
فكر كردين با هر پست و مقامی می تونين هر كاری دلتون خواست بكنين ؟
ساكت
ســـــــاكت
می خوام درسو شرو كنم
ساكت
تا حالا شما ها طوری تربيت شده بودين كه كارای خاصی رو انجام بدين
از اين به بعد بايد ياد بگيرين كه چه جوری يه سری كارای خاص ديگه رو انجام بدين
و لازمش اينه كه
ناخوناتونو مرتب بگيرين
ته خودكار تو گوشتون نكنين
عاروق نزنين
سر غذا ملچ و ملوچ راه نندازين و سوپو هورت نكشين
هوای محيط اطرافتونو مخصوصا اگه يه جای سر بسته و دربسته باشه خوشبو نگه دارين !!!!!
جواب سلام ديگرانو خيلی مودبانه و با لبخند بدين
...
حاج آقا اجازه ؟
مسالتن!!!!
لبخند اشكال نداره ؟
...
ساكت باش بچه
وقتی می خوای سوال كنی اون انگشتتو از دماغت بيار بيرون و پاكش كن و بگيرش بالا
بعد
اگه اجازه دادم سوال كن
فكر نكنی يه وقت يه كاره ای شدی ازت حساب می برما
اينجا من استادم و تكليفم اينه كه شماهارو آدم كنم
از هيچ كدومتونم باكيم نيست
به يه سوت نكشيده می فرستمت سر جاليز ...
بعدشم لبخند داريم تا لبخند
اگه قبل و در حين و بعد از انعقاد لبخند حس كردی كه چيزی تو وجودت به جنبيدن افتاد شك نكن كه ايراد داره و بايد قطعش كنی
وگرنه
زور زوركيم كه شده بايد بزنی
اگه اون وقتی كه اون آقاهه به همتون گفت بريد يخه های چركتونو بشوريد و يه كم ريشاتونو كوتاه كنيد و يه كم ريختتونو عوض كنين حرفاشو گوش كرده بوديد الان وضعتون اين جوری نبود
ديديد كه
امثال ... و .. و... و
فوری رفتن ريشاشونو از ته زدن و ...
نتيجش چی شد ؟
حداقلش اين بود كه هشت سال زودتر از شما ها مملكتو گرفتن دستشون
حالا تونستن غلطی بكنن يا نشو من كاری ندارم
ولی می بينيد كه
همين الانشم
بعضيا به اونا به چشم قهرمان نيگا می كنن
پس اين قد بازيگوشی نكنين و دل بدين به درس و مخشای اخلاق خاص كارگزاران
حواستونو جم كنين كه خيلی عقبيد
اونا وقتی دولتو گرفتن دستشون ؛ اين دوره ها رو پاس كردن بودن
ولی شماها تازه يادتون افتاده كه اين جور كارا به اخلاقم نياز داره
...
سوم : بی جنبه !!! ؛
واقعا بعضی از ما ايرونيا خيلی بی جنبه ايما
اين طور نيست ؟
خوب
گذاشتن كلاس اخلاق برای دولتمردا كار بدی نيست كه بعضيامون اين همه اراجيف مشابه اون بالائيارو به هم می بافيم و از اون بنده خداها ايراد می گيرم
تازشم يكی از خانومای مجلسی گفتن كه :
نه تنها دولت بلكه ما مجلسيان نيز شديدا به استاد اخلاق نياز داريم ...
وقتی نياز با قيد شديدا همراه بشه ...
چهارم : ؟؟!! ؛
پنجم : تاريكی ؛
سياهی چيه ؟
فرقش با تاريكی چيه ؟
معمولا ما سياهی رو با تاريكی هم معنی می دونيم
خوب شايدم تا حدودی حق داشته باشيم
آخه تو تاريكی همه چی سياه به نظر مياد
اون وقت اگه از تاريكی بترسيم يا نفرت داشته باشيم ؛
با ديدن سياهی هم همون احساس بهمون دست می ده
يا برعكس ...
معمولا بين رنگ و نور تفاوت محسوسی تو ذهنمون قائل نيستيم
اگه جايی نور نباشه
يا نوری كه قابل احساس باشه نباشه
يا نوری باشه كه ما نتونيم احساسش كنيم
وضعيتی پيش مياد كه بهش می گن تاريكی
اما وقتی كه نور هم جايی هست و همه چی مشخص و قابل رويته
بازم چيزايی هستن كه مارو به ياد تاريكی ميندازن
اونا رنگشون سياهه
به نظر مسيح بايد ببينيم هر كدوم از ما از تاريكی بدمون مياد يا از سياهی
تا بعد بتونيم تكليفمونو با اين دو تا واژه روشن كنيم
...
ششم : اشبه الناس ... ؛
تولدش مبارك
خيلی غرور انگيز و در عين حال دردناكه كه تنها گناه انسان اسمش باشه
...
هفتم : عاشورا ؛
تو پست سفر كه قبل از سفرم نوشته بودم اشاره كرده بودم به عاشورا
خوب
رفتن و اومدنام باعث شد كه به اون بخش توجه نشه
پرسيده بودم :
... می گن ؛
كل يوم عاشورا ...
معنيشو می دونی ؟
می گن معنيش اينه كه
همه ی روزا عاشوراست
درسته ؟
واقعا معنيش اينه ؟
اصلا اين حرف ؛ حرف درستيه ؟
می دونم كه بعضی از مسلمونای شيعه ی دوستدار حسين با اين جمله مخالفن
تو می دونی چرا ؟
اصلا هر چی می شنويم بايد قبول كنيم ؟
ملاكی برای قبول يا رد اين قبيل جمله ها هست ؟
...
راستی می دونی
چرا از زبان چند نفر از ائمّه ما (عليهمالسّلام) ، نقل شده كه خطاب به سيدالشهدا (عليهالصّلاةوالسّلام) فرمودهاند: « لايوم كيومك يا اباعبداللَّه » ؟
« كل يوم عاشورا » با « لايوم كيومك » چه رابطه ای می تونه داشته باشه ؟
اصلا
فكر می كنی كسی حق داره در اين موارد فكر كنه ؟
سوال چرنديه ؟
جوابش معلومه ؟
هر كی در مورد هر چی دلش خواست می تونه فكر كنه ؟
اما دو دسته با اين موضوع مخالفن
يه دسته اونايی كه می گن اين چيزا اصلا ارزش فكر كردنو ندارن !!!
يه دسته هم اونايی كه می گن هر كسی ارزش فكر كردن در باره ی اين چيزا رو نداره !!! (يا يه چيزی تو همين مايه ها )
...
هشتم : قلم ؛
از تاريكی و سياهی نوشتم ياد قلم افتادم
برای پستی كه توش از قلم و دوات و ليقه نوشته بودم كامنتهای خيلی خوبی نوشته شده بود كه توی بعضياشون برای مقدس بودن قلم پيش شرطهايی تعيين شده بود
تا حالا نتونستم در بارش صحبت كنم
متاسفانه الانم نمی تونم !!!
فقط
دوست دارم آيه ی اول سوره ی القلم رو اينجا بنويسم
ن و القلم و ما يسطرون
ن ، سوگند به قلم و آنچه مينويسند
كسی می تونه تو اين آيه استثنا و تفاوت و تمايزی بين انواع قلم پيدا كنه ؟؟؟
...
نهم : عادی ؛
اون توضيح بالای عنوان وبلاگ عادی رو خوندين ؟
عادی يعنی ساده - پيش پا افتاده - عاميانه - كم ارزش و ...
و معمولا فوق العاده ها موجوداتی رو كه به فطرت طبيعيشون نزديكترن عادی می نامن
اگه به فرهنگ لغات مراجعه كنی
برای يه واژه ممكنه بتونی
معانی مختلفی كه گاهی متضاد هم هستن پيدا كنی
منظور مسيح اين نبوده كه هر كی سادس كم ارزشه
يا هر كی عاديه پيش پا افتادس
مشخصه كه هر چيز عادی می تونه همه ی اون معانی رو تو خودش داشته باشه
و می تونه فقط يكی از اونا داشته باشه
عادی
بعضی وقتا می شه معمولی
بعضی وقتا می شه پيش پا افتاده
بعضی وقتا می شه ساده
و ...
ولی
اينا حرفای تو ديكشنريه
مسيح تعريف خودشو از عادی بعد از چندتا نقطه نوشته
...
دهم :ايرونی ؛
می گن نگو ايرونی
می گن بگو ايرانی
می گن يه عده وطن فروش تو ماهواره ها به ايران و ايرانی می گن ايرون و ايرونی پس تو نبايد از اونا تقليد كنی !!!!!!!!!!!!!
می گن اگه بگی ايرونی اقتدار ايرانو خدشه دار كردی
می گن ...
مسيح ماهواره نداره
همون طور كه موبايل و ماشين و ضبط صوت و خيلی چيزای ديگه رو هم نداره
اما
نديده و نشناخته می گه
حتی اگه كسی وطن فروش باشه
وقتی به ايرانی گفت ايرونی
نشون می ده كه با وطنش و هموطناش احساس نزديكی و خودمونی بودن می كنه
حتی اگه تظاهر كنه
حتی اگه قصدش تقلب باشه
كسی كه می خواد اسكناس تقلبی چاپ كنه نمی ره اسكناس شصت و هشت تومن و چارزاری چاپ كنه !!!
مسيح همون طور كه به تهران می گه تهرون و به شميران می گه شمرون و به باران می گه می گه بارون به ايرانی هم می گه ايرونی
البته به ايران نمی گم ايرون
چون با هر چيزی نمی شه خودمونی شد
و اما اقتدار
اقتدار ايران و ايرانی با حرف و كلام خدشه دار نمی شه
اين اعمال ماست كه قدر و مرتبه ی ايرانو در نظر ديگران تعيين می كنه
...
..
.
يازدهم : بسه ديگه ؛
يكی نيست گوش مسيحو بگيره و از پای كی برد بلندش كنه ؟؟؟
فكر می كنم برای يه تست عادی كافی باشه
بقيش بمونه برای بعد
...
سربلند بمونيم و ايرونی
دوشنبه 21 شهريور 1384
سلام
اول : بگذريم !!! ؛
گلدونا رو آب بديم
سلام همسايه رو جواب بديم
...
دوم : وبلاگ عادی ؛
از مشهد كه برگشتم
كلی حرف داشتم برای گفتن
حس می كردم كه بايد هر دو سه روز يه بار آپديت كنم تا حرفام يادم نره
مونده بودم كه چه طور اين همه حرفو دسته بندی كنم و به مرور بنويسم كه با هم قاطی نشن
الان اما ...
هيچ وقت فكر نمی كردم كه روزی ؛ از كم شدن آمار بازديدكنندگان وبلاگ عادی خودم خوشحال بشم
الان اما ...
فكر كنم اگه چند روز ديگه به همين روال ادامه بدم تعداد بازديدكننده هام به روال عادی برگرده
مثل سابق
ولی
اگه بتونم طاقت بيارم
...
سوم : زمستون ؛
غريب و
گنگ و بی فرياد
اجاقی سرد و خاموشم
نفسهام
سرد و يخ بسته
زمستونه تو آغوشم
يه روز
تو سينه ی سردم
هزارون شعله برپا بود
تنم
فانوس شب سوز
شبای سرد يلدا بود
يه شب
بادی غريب اومد
تا صبح بارون به من باريد
نمی شد
باورم اما
چشام خاموشيمو می ديد
منو
خاموش می كرد بارون
می برد خاكسترامو باد
چشام
در انتظار اشك
لبام در حسرت فرياد
حالا
خالی تر از خالی
اجاقی سرد و خاموشم
نفسهام
سرد و يخ بسته
زمستونه تو آغوشم
می دونم
شعله ور می شم
می سوزونم زمستونو
می گيرم
با سرانگشتم
همه نبضای لرزونو
...
خيلی دوستش دارم
حدود بيست ساله كه نشنيدمش
اميدوارم تو نوشتنش اشتباه نكرده باشم
...
سربلند بمونيم و ايرونی
( تو خود عشقی كه همزاد منی
تو سكوت من و فرياد منی )
پنج شنبه 17 شهريور 1384
سلام
اول : ميلاد مبارک ؛
وای خدا
چه قدر مناسبت هست اين روزا برای تبريک گفتن ...
دوم : ... ؛
سوم : سردمه !!! ؛
بگو كی بود
تو رو به گريه انداخت
كی بود كه از
بغضت ترانه می ساخت
كی بود كه بی وقفه تو رو نفهميد
كی بهتر از
تو رنگا رو می شناخت
بگو كی بود
رنگ صداتو دزديد
كی بود كی بود
ترانه هاتو دزديد
كی بود كه از
سايه ی تو می ترسيد
از كوچه ها
صدای پاتو دزديد
كی بو د كی بود
من نبودم
من كه دروغزن نبودم
شايد بايد می پرسيدم
پيشتر از اين می فهميدم
شايد بايد می فهميدم
اسير ناباوريم
...
آفتابی شو آفتابی شو
كه سرد سرد سردمه
بايد به جنگ من برم
اين آخرين نبردمه
...
من از توام من نه منم
بايد طلسمو بشكنم
بايد به سيم عاشقی
به سيم آخر بزنم
گريه نكن
ای من من
به وقت جنگ
تن به تن
چيزی نمونده به سحر
به ساعت تازه شدن
...
امان از شهر بی شاعر ...
...
سربلند بمونيم و ايرونی
