| جمعه 19 اسفند ماه سال 1384 | |
| بزن بارون ... | |
|
گریه این گریه اگر بگذارد با تو از روز الست خواهم گفت ... با تو از حادثه ها خواهم گفت گریه ، این گریه اگر بگذارد سلام
قبل از اول : تاکید ؛
مصرانه تاکید می کنم که نوشته ی بد وجود نداره همون طور که ... یعنی هیشکی نمی خواد به مسیح ثابت کنه که اشتباه می کنه ؟؟ اول : یه روضه خونی عادی ؛
کامنتای پست قبلیمو سیو کردم مسیح به اون کامنتا به چشم یه گنجینه ی پر ارزش نگاه می کنه از وقتی وبلاگ می نویسم تا حالا شکار به این خوبی نکرده بودم دوست داشتم تو این پستم در بارشون بنویسم اما این کار تمرکز و مجالی می خواد که الان تو روزای آخر سال ازش محرومم پس منتظر یه پست مفصل و دلچسب نباش از مسیح امشب حال و هوای روضه خونی زده به سرم ... حال و حوصلشو داری ؟ آخه اینجا تو وبلاگ عادی همه چی عادیه حتی روضه خونیش ... اگه حال و حوصلشو نداری بذار تو یه فرصتی که وقت کافی داری بیا برای خوندنش البته خانومای محترمه که مطمئنم ، بار اولی که این پستو ببینن نمی تونن بشینن و بخوننش خب دیگه روضه خونیه و برای گوش دادن به روضه مقدماتی واجبه که باید برن و آمادش کنن چادر مجلسی لباس آنچنانی و ... راستی از پذیراییشم بگم با این که سفره نیست ولی با هر چی که دلت بخواد و اراده کنی و بتونی بیاری پای مانیتورت ازت پذیرایی هم می شه !!! دوم : مسیح روضه خون ؟؟!!!
خب اونایی که مسیحو از نزدیک می شناسن اگه بشنون که مسیح روضه خونی کرده احتمالا از خنده روده بر می شن و اصلا بعید نیست که از تعجب یه چیزایی تو مایه های شاخ هم از سر مبارکشون سبز بشه !!! چراش بماند حالا خودمم اصلا دوست نداشتم که تو وبلاگم از خدا و دین و مذهب و این حرفا بنویسم اینجا یه وبلاگ مذهبی نیست گول لوگوشو نخوری یه وقتا اونو گذاشتم چون دوسش دارم فقط همین ولی همون طور که بارها گفتم مسیح نه پست سازمانیش دفاع از دینه و نه مجوز رسمی (؟!) برای این کارو داره اما با همه ی این حرفا نمی دونم چرا امشب دلم می خواد یه روضه خونی راه بندازم تو وبلاگم البته یه روضه خونی عادی به سبک عادی خودم اونم از پایین منبر آخه مسیح اصلا دوست نداره از منبری که یاد آور منبر پیامبر و علیست بالا بره و هر حرف راست و دروغ و درست و غلطی رو که شیطون درونش بهش القا می کنه ، از اون مکان مقدس به خورد دیگران بده می خوام همین کنار میز فکستنی کامپیوتر قراضه ی خودم بشینم و سعی کنم مثل همیشه حرفای عادی دلمو بنویسم تا اگه کسی تونست و دلش خواست و مسیحو لایق دونست ؛ غلطاشو بگیره اینم بگم هر چند که نیازی نیست ولی گفتنش بهتر از نگفتنشه که مسیح فقط دنبال عشقه اگه امشب از حسین و علی و محمد می خواد بنویسه و اگه تو پست بعدیش از شکیرا و یا نیکول کیدمن بنویسه ماهیتشون تقریبا یکیه چون توی همه نوشته هاش فقط و فقط به دنبال عشق و عاشقی می گرده و بس ... من مست می عشقم ؛ هشیار نخواهم نشد وز خواب خوش مستی ؛ بیدار نخواهم نشد ... سوم : دلت دم دستت هست ؟ ؛
اگه دلتو جایی گم نکردی و می دونی کجا گذاشتیش چند دقیقه ای یه چندتا از تیکه هاشو وردار و بیار کارت دارم می خوام ببرمت یه سفر کوچولو به یه صحرای سوزانی که وسط هیچ کویری نیست یه دشت بی علفی که بی آب نیست این دیار سوزان که حتی اسمش ماهارو یاد عطش میندازه در نزدیکی یکی از پر آب ترین رودهای دنیا واقع شده دیدی تا حالا فراتو از نزدیک ؟ واااااااااای این که تو نوحه ها بهش می گن دریا واقعا حقشه آخه خیلی بزرگ و پر آبه ایشالا قسمتت بشه بری و خودت ببینی عظمتشو خب ؛ اون زمان - مکانیم که ما الان می ریم بهش یه جاییه نزدیک همین رود بزرگ جایی که عطش بی داد کرده و می کنه نیگا کن می بینی ؟ بزرگترین و پاک ترین و عاشق ترین انسان دوران خودش حسین با بدنی پاره پاره روی شنهای داغ صحرا افتاده و تیره دل ترین انسان اون دوران هم روی سینه ی او نشسته خب اون وقتا این طوری رسم بوده که وقتی کسی می خواسته سر کسیو از بدنش جدا کنه می نشسته روی سینش ... اینجا آخر عمر زمینی حسینه جاییه که حاصل یه عمر تلاشش روی یه کفه ی ترازوست و عملکردش قبل از عروج به ملکوت اعلا در کفه ی دیگه می تونه قرار بگیره شنیدی می گن خدا آدمو عاقبت به خیر کنه ؟ آخه یه حکایتایی هست که می گه بعضیا توی دم آخر زندگیشون وقتی در برابر مرگ قرار می گیرن تموم افتخارات و خوبیهای عمرشونو به باد می دن و حسین این نمونه ی تقوی و شجاعت و صداقت و حریت و درست کرداری از این جهت که یه انسانه در موضع آخرین آزمایش الهی قرار گرفته لحظات حساسی داره سپری می شه مثل اون روزی که به جدش گفتن اگه فلان خبرو به امتت ندی دینت و رسالتتو تکمیل نکردی ... فکر می کنی پاکترین و بزرگترین انسان دوران به پست ترین و شقی ترین انسان دوران خودش که الان نشسته روی سینش و می خواد سر از بدنش جدا کنه چی می گه ؟ یادته؟؟ شنیدی ؟؟ ازش آب می خواد آره حسین در آخرین لحظات عمر از شمر آب طلب می کنه واااااااااااااای یعنی چی ؟ مگه ممکنه که حسین ، عباسی رو فراموش کرده باشه که مشت پر از آب خودشو به لبانش حروم کرد و با عطش به شهادت رسید ؟ مگه ممکنه که حسین لبان ترک خورده ی شبیه ترین انسانها به جدشو بله علی اکبرشو فراموش کرده باشه ؟ مگه ممکنه حسین فراموش کرده باشه که حتی علی اصغر شش ماهشم با لبانی عطشان روی دستاش پر پر زد ؟ اصلا گیریم که همه ی اینا از یادش رفته باشه مگه می شه فراموش کرده باشه که خودش ساعاتی پیش فریاد هیهات من الذله سر داده بود این چه خواهشیه ؟ با چه منطقی جور در میاد ؟ حسین چه هدفی رو از این کار دنبال می کنه ؟ چه انگیزه ایه که باعث می شه حسین حتی تا یک قدمی خطر از دست دادن افتخاری به این بزرگی پیش بره ؟ چه طور ممکنه چنین مردی به چنان نامردی روبزنه و موقعیتی رو ایجاد کنه که بعدها عده ای بتونن به خودشون اجازه بدن که ازش ایراد بگیرن !!!! می گن خواسته بود حجت رو تموم کنه ولی مسیح حس می کنه که حجت زمانی تموم شد که او گلوی نوزادشو به تیر سپرد آخه مگه چند بار حجت تموم می کنن ؟ مگه نمی گن اسلام دین تعادله ؟ مگه نمی گن اندازه نگهدار که اندازه نکوست مگه از افراط و تفریط نهی نشدیم ؟ آخه چه دلیلی می تونه اون قدر قوی باشه که ارزش این ریسکو داشته باشه ؟ ... یه کمی بهش فکر کن و در ضمن فکر کردن یه تیکه ی درشت از دلتو بذار همینجا بمونه و بقیه ی خورده ریزه هاشو وردار تا بریم به یه صحرای دیگه چهارم : نفرت ؛ خب رسیدیم آره درسته !! اینجام صحرای گرمیه که در نزدیکی آب و آبادانی دیگه ای به نام مدینه النبی واقع شده اینجا اما یکی از بندگان قوی هیکل خدا روی زمین افتاده یه پهلوان نام آور یه جنگاوری که وقتی با جسارت و شجاعت هر چه تمومتر از خندق گذشت و یکه و تنها در برابر سپاه مسلمین قرار گرفت و در نهایت اقتدار رجز خونی کرد و مبارز طلبید هیچ کدوم از مسلمونای سلحشوری که تموم موجودیت خودشون و خانوادشون و دینشونو در خطر می دیدن داوطلب پیکار با او نشدن هیچ کس به جز یه نفر یه جوون سبزه روی نه چندان رشید و نه چندان خوش سیما ولی ورزیده و چابک و حالا جوونی که به اقتضای سنش نباید تجربه ی زیادی نه در رزم و نه در عرفان داشته باشه به جایی دست نیافتنی صعود کرده درست روی سینه ی اون پهلوون اسطوره ای که زخمیه و در چند قدمی مرگ علی می خواد کاری بکنه که الان به زدن تیر خلاص تبدیل شده می خواد شیشه ی عمر دیو (؟!) رو بشکونه می خواد جامعه ی نوپای اسلامی رو از شر خطراتی که از ناحیه ی این جنگاور پر افتخار جاهلان ، بهش تحمیل می شه نجات بده می خواد زمین رو از وجود یکی از خطرناکترین دشمنان پیامبر خدا پاک کنه بی شک علی احساس خویشی و قرابتی بین خودش و عمر ابن عدود نمی بینه بی شک علی از دشمنان پیامبر و دینش بیزاره بی شک علی عاشقه ... علی عاشقه ؟ خب اگه احساس علی عشق نبود اگه علی به خاطر نفرتی که از عمر داشت می خواست تیر خلاصو بزنه باید با خدویی که به صورتش نثار شد نفرتش چندین و چند برابر می شد اما این جوون عارف درس بزرگی به پیران راه طریقت می ده پا می شه از روی سینه ی دشمن تا هم یه وقت به واسطه ی انسان بودن خلوصشو از دست نداده باشه و نفرت و کینه ی شخصیشو وارد ماجرا نکرده باشه هم به تاریخ ثابت کنه که اون خدو در تصمیمش برای کشتن دشمن اثری تعیین کننده نداشته هم به مدعیان درس بده درس ! درس ؟؟!! پنجم : درس ؛
خب هر کسی به فراخور حال و روز و ظرفیتش می تونه از هر موضوعی درس خاص خودشو بگیره مسیحم دوست داره این درسو بگیره که کینه و نفرت حتی نسبت به دشمن نباید اون قدر تاثیر تعیین کننده ای در تنظیم روابط و احساسات ما داشته باشه که فراموش کنیم که حتی دشمنان دین خدا هم آفریده های همویند و صاحبی دارن که دوستشون داره و حتی ممکنه روزی یا لحظه ای اونا به یکی از محبوب ترینها در نزد او بدل بشن و این درس رو که می شه در عین و حین جنگ و نزاع و ستیز حتی به دشمن هم عشق ورزید راستی : دشمن ... ششم : دشمن ؛ اگه نصف شب ببینی یه بچه ی 14 پونزده ساله از دیوار خونت اومده تو و داره دزدی می کنه و اگه زورت زیاد باشه و به راحتی بتونی گوششو بگیری و تحویل پلیسش بدی فکر می کنی حق داری کارد آشپزخونه رو تا دسته فرو کنی تو گردنش ؟؟!!!!!!! یا حتی دو تا مشت بخوابونی پای چشش ؟؟ یا حتی چارتا فحش خوار مادر بهش بدی ؟؟!! ... بله تو حتی حق داری اونو تیکه تیکه هم بکنی !!! فقط به یه شرط به شرطی که عاشق او نباشی مسیح فکر می کنه که احساس عشق و عاشقی همیشه هم آگاهانه نیست اگه ببینی کسی به این خاطر کسی رو کشته که طرف یه متلک به ناموسش انداخته و اگه دلت بسوزه برای مقتول دوست داری کدوم یکی از این قضاوتها در بارت بشه ؟ : خودش بی ناموسه (؟؟!!!) انتظار داره که بقیه هم بی غیرت باشن یا بشن !! ( دور از جونتون البته ) یه آدم منطقیه که به تناسب جرم و مجازات اعتقاد داره یا به زبون مسیح عادی آدمیه که عاشق همنوعانشه حتی اگه مجرم باشن و دوست داره هر کسی به حقش برسه هم توهین کننده هم توهین دیده هم قاتل هم خانواده ی مقتول ... هفتم : ریا ؛ می دونم خسته شدی ولی بیا به یه خورده عقب تر هم سری بزنیم چند سال قبل از ماجرای عمر ابن عدود توی شهر مکه ببینش داره می ره عیادت دلش شور می زنه نگران یه انسانه خب از پیامبری که به رحمه للعالمین معروفه جز اینم انتظار نمی ره خوش به حال اونی که پیامبر نگرانشه و می ره به عیادتش حتما باید یکی از بزرگان دین یا صحابه ی خاص او باشه حتما باید تو وجودش چیز با ارزشی باشه که پیامبر نگران سلامتیش شده و به دیدارش می ره یادته ؟ می دونی چی شد که محمد نگران اون بنده ی خدا شد ؟ آره درسته آخه اون روز خاکستر روی سر محمد نریخته بود !!! نمی دونم واقعا نمی دونم که اگه نگیم محمد عاشق اون کافر معاندی که هر روز خاکستر روی سرش می ریخت بوده به چه وادیهایی باید سرک بکشیم مسیح سعی کرده همیشه این یادش باشه که هر حرفی لوازمی داره و در مورد لوازم این حرف که محمد عاشق اون کافر نبوده غیر از اینا چی می شه گفت ؟ : محمد چون در موضع ضعف بوده و برای اسم در کردن یا گول زدن دیگران کارو کرده و اگه توی روزایی که حاکم بود این اتفاق می افتاد می داد پوست اون بنده خدا رو بکنن !!! ... کاش به عواقب و لوازم حرفامون بیشتر دقت می کردیم ... ... هشتم : فرمانده ؛ حوصله ی سفر به یه سرزمین گرمسیر دیگه رو داری ؟ چیزی از خورده ریزه های دلت باقی مونده برات ؟ آره حتما مونده پس ورش دار و بیارش یه خاطره ای هست که از چندین نفر شنیدمش تا حالا اما دوست دارم روایت حنجره زخمی عزیزمو از این خاطره که برای استادم نرگسی نوشته بود بذارم تو وبلاگم : درد آشنا !! کی می گه فرمانده ، عاشق برادرش نبوده ؟ یعنی فکر می کنی اون دو تا داداش تو خونه با هم دعوا داشتن و داداش بزرگه تلافیشو اینجا در آورده ؟؟!!!!! یا فکر می کنی فرمانده توی اون حالت داشته به داداشش لعنت می فرستاده ؟ !! ... نهم : آسمون ؛
گاهی یه حرفایی هست که (دور از جونت) جون می کنی و خودتو به در و دیوار می زنی تا بتونی منتلقشون کنی اما بعد می ری می بینی یکی دیگه همون حرفو با یکی دو جمله ی ساده و عادی بیانش کرده اون وقته که دلت می سوزه که چرا تو نتونستی این حرفا رو این قدر روون بزنی این حال برای مسیح عادی الکن زیاد پیش میاد یکی از نمونه هاش اون حرفاییه که در باره آسمون و نقش و افقهای غیر قابل تمایز زدم تو پست قبلیم نه قبلیش !!! آخه کلی از خودم جون در ورکرده بیدم ولی بازم نتونسته بودم منظورمو برسونم تا این که رفتم به وبلاگ پله پله تا ملاقات خدا و این جمله ها رو دیدم :
... آسمان هر کسی به قد معرفتش ارتفاع دارد. حتی ممکن است آسمان یکی زمین زیر پای دیگری باشد ... من و تو انسانهایی عادی هستیم که حق داریم اشتباه هم بکنیم دیگه چه برسه به این که نسبت به دیگران احساس خوشایند یا ناخوشایند یا عشق یا نفرت داشته باشیم خب اگه بر اساس این حق کسی رو لعنت کنیم کسی نمی تونه ازمون ایراد اساسی بگیره سقف آسمونمون همینه اما اگه دیدیم یکی که سقف آسمونش که هیچ کف زمینشم چندین آسمون بالاتر از من و توست یه وقت داره کس دیگه ای رو لعن و نفرین می کنه بهتره که این احتمالم بدیم که جنس لعنت او با مال ما می تونه تفاوت داشته باشه دهم : هیهات من الذه ؛
کم کم دارم کم میارم و می خوام به شیوه ی روضه خونا بازم بزنم به صحرای کربلا پس اگه حالی برات مونده یه سر دیگه بیا باهام زیاد ضرر نمی کنی آره می بینی که هنوز شمر روی سینه ی حسینه شک نکن که اگه در طول جنگ شمر سر راه حسین واقع می شد و حسین می تونست به یه ضربت سرشو از بدن جدا می کرد اما این یعنی این که حسین عاشق شمر نبود ؟ نه این حرف تو کت مسیح نمی ره مسیح دوست داره این طوری تصور کنه که حسین هر اتمام حجتی که داشته کرده بود قبلا حسین هر آبروی نداشته ای که از شمر می خواست بریزه ریخته بود قبلا حسین خطر محروم شدن از شهادت با لبانی عطشانو فقط به این خاطر قبول کرد که به چشم یه امام داشت به ماموم عاصی خودش نگاه می کرد به چشم یه عاشق که عاشق رهایی معشوق نادان خودش از بدنامی و ذلتی بزرگ بود حسین می خواست فرصتی به شمر بده تا او خودشو از ننگ تشنه شهید کردن بهترین موجود روی زمین نجات بده به این تعبیر حسین عاشق شمر بود همون طور که مسیح آسمونی برای دشمناش طلب مغفرت کرد و به همون دلیل که محمد رفت به عیادت دشمنش و همون طور که علی رفت به مسجد تا برای عرب بیابانگرد زبون نفهمی که بهش دشنام داده بود طلب بخشش کنه از خدای خودش و به همون دلیل که حسن اون شامی گمراهو که بهش توهین کرده بود به خونه ی خودش دعوت کرد و همون طور که باقر العلوم در برابر کسی که او رو بقره خطاب کرده بود غیرتی (؟!) نشد !!!! و به همون دلیل که ... ... من مست و تو دیوانه مارا که برد خانه ؟؟!!! ... یازدهم : یه تشکر عادی ؛
از کامنتای پست قبلیم گفتم اینم بگم که اونارو هیچ وقت فراموش نمی کنم اگه تموم کامنتهایی که برای تموم پستهام در طول حدود سه سال وبلاگنویسی گذاشته شده بررسی کنی شاید تعداد کامنتهایی که توشون حتی در ظاهر با نوشته هام مخالفت شده به تعداد کامنتهای مخالفی که برای پست قبلیم نوشته شد نبوده و مسیح از این بابت ناراحته و این در نظر مسیح عادی یعنی عشق دوستایی که مسیحو از نظر مخالفشون محروم کردن بدونن که مسیحو از لذت بزرگی محروم کردن می خواستم به شیوه ی عادی خودم برای نظرات در ظاهر مخالف پاسخ بنویسم اما دیدم که این کار یه ذره دو ذره ای نیست باشه سر فرصت این پستم شاید بتونه بر شدت مخالفتها اضافه کنه و شایدم بعضیاشو جواب داده باشه ولی برای بعضیاش باید چندین پستو اختصاص بدم البته اونم به شیوه ی عادی خودم در هر حال کامنتهایی که برای پست قبلیم نوشته شد رو به شدت دوست دارم و اونا می تونن خوراک نوشته های عادی بعدیمو تامین کنن بازم از همه ی موافقا و مخالفایی که نظر دادن ممنونم همین طور از اونایی که نظر ندادن ... ... دوازدهم : دزدا کوشن ! ! ! !
: ) این ، دزدا کوشن هم داره به اسطوره بدل می شه ها !! یادته مطلب اسطوره ی مسیحو ؟ هی گفتم می نویسم هی گفتم بعد اما در واقع من نظر خودمو در باره اسطوره به روشنی هر چه تمومتر تو تموم اون پستای کذایی نوشتم ... هر چند که آخرش بعضیا فکر کردن که سر کاری بوده خب به تعبیری فکرشون درست بود اسطوره در نظر مسیح یعنی یه چیزی تو مایه های سر کاری البته نه دقیقا همون چیزی که همه سرکاری می دوننش هر چند که فکر می کنم حرفامو در باره ی اسطوره زدم اما اگه کسی مطلبو نگرفته یا دوست داشت بدونه مسیح دقیقا در باره ی اسطوره چی فکر می کنه بعدا می نویسمش ... حالا حکایت دزدا کوشن هم همونه این دو سه تا پستی که نوشتم دقیقا در راستای پاسخ به همون سواله ... ... یکی از دلایل فاصله افتادن بین پست قبلیم و این پست این بود که صبر کردم تا همه ی اونایی که نظرشون برام مهمه نظر بدن اما بازم عده ای نظر ندادن باشه این دفعه دیگه زیاد صبر نمی کنم اگه دوستام ذلشون خواست نظر می دن و قول می دم که اگه دلشون نخواست سعی نکنم مجبورشون کنم ... سیزدهم : بسه ؟ ؛
آره بابا بسه دیگه ... ... سربلند بمونیم و ایرونی
... بزن باران بهاران فصل خون است بزن باران که صحرا لاله گون است ... | |
ادامه مطلب
| پنجشنبه 27 بهمن ماه سال 1384 | |
|
سلام
اول : Where are the Thieves ؛ they've seen them around here
... اول که نگاه می کنی دلت می خواد تموم این رنگهارو پس بزنی رنگها گاهی در عین زیباییشون باعث میشن رنگ هایی این چنین به هم آمیخته ، چی می تونه باشه جز عشق و جنون با هم در آمیخته شده ! « خوشتر از نقشِ تو در عالم تصویر نبود » نقش نقش نقش خیلی تو این رنگا دقت کردم . نقش و اولین چیزی که ذهن آشفته ام را پر کرد: ونقش تو بر اینه میماند اگر کم رنگ شوی در ان دیده دیدم تنها چیزی که به ذهنم نشست دشت خون شقایق بود ... نقش هست ... به راستی هنر برتر از علم آمد پدید ... :)
یه نوبتی نه قبل از دوم و نه بعد از دوم : داخل پرانتز – برای خودم ؛ پرانتز باز : بعضیا می گن مسیح تو دیگه پیر شدی J خب خودمم قبول دارم هر چند که این قسمتو برای خودم می نویسم ولی بعضیا که اصرار دارن که نه تو هنوز پیر نشدی بد نیست این قسمتو بخونن ؛ یه توضیح : اونایی که مسیحو بهتر از بقیه می شناسن می دونن که مسیح برای همه ی انسانها ارزش قائله حتی برای کسانی که اونو دشمن خودشون می بینن یا خودشونو دشمنش می دونن یا به هر صورت از مسیح خوششون نمیاد دیگه چه برسه به کسانی که مسیح اونا رو دوست خودش می دونه فکر کنم همین دیروز بود که به یکی از دوستامون می گفتم که مسیح به وبلاگنویسا به چشم یه وبلاگ یا یه نوشته یا یه کامنت نگاه نمی کنه بلکه اونا رو انسان می بینه انسانهایی واقعی ؛ دارای عواطف و احساسات و باورها و اعتقادات و اندیشه های خاص خودشون بنابراین هرگز به دنبال شکستن دلی نیست یه سهو غیر عادی ؛ اصلا باورم نمی شد که کامنت کسی رو از بین دوستانی که نظری مرتبط با نقش پست قبلی داده بودن از قلم انداخته باشم ولی امروز متوجه شدم که نه تنها این کارو کردم بلکه دل دوست عزیزی رو هم رنجوندم با این کارم نمی دونم چه طور می شه ( یا اصلا می شه که ) این کوتاهی رو جبران کنم الانم در پی جبران نیستم و اگه نظر شهاب عزیزمو اینجا می نویسم فقط برای اینه که دوست دارم نظرش توی متنم باشه برای نحوه ی جبران اون کوتاهی باید بیشتر فکر کنم ... خب یه کامنت آسمونی ؛ شهاب نوشته بود برام که : من میگم و اتفاقا این یکی از کامنتهایی بود که خیلی مسیحو به فکر فرو برد حالا چه حکمتی بوده که از قلم افتاده نمی دونم شایدم باید از قلم می افتاد تا یه قسمت جداگونه رو بهش تخصیص بدم نمی دونم ... پرانتز بسته ...
سوم : بازتاب ؛ یک نقش وقتی به ذهنهای مختلف می تابه نقش پست قبلی مسیح هم می تونه بازتاب ذهن آشفته یا شوریده ای باشه خب نیوشای سخن ، عتید و حنجره ی زخمی
ممنونم از سخاوت همگی ... چهارم : دید عادی ؛ مسیح اما جدا از احساسی که در زمان ایجاد این تصویر داشته راستی یادم نرفته ها آخه آره عمو جون ... در ته ذهن بیشتر ما ها و ته دل بعضی ها عموی هندونه خور هندونه دوست هندونه بین هندونه شناس اصیلم پوستی سبز که تو دلشون مغزی سفید دارن ...
شباهنگ سوال کرده بود که ؛ راستی آسمون نقاشیت کو؟ :) خب مسیح چند تا توضیح می تونه ارائه بده از نقش آسمون توی این نقش اول این که از دید عادی و خاکی مسیح
بعدش این که در نظر مسیح فکر نمی کنم ولی اگه لازم شد :) بعدترش این که به تعبیری می شه گفت که توی اون تصویر نه تنها یه خط افق و یه آسمون بعد ترترش ( ای وااااااااای بازم مسیح به (...) افتاد !!!) این که دیگه ادامه نمی دم چون در این صورت باید بنویسم بعد ترترترش !! ...
کسی می دونه اون چیزی که تو قسمت اول نوشتم چیه و چرا گذاشتمش توی این پست ؟ ...
نگرانم تو عزیز من و اما شنیدین آهنگشو ؟ افتخاری رو دوست دارم ولی با این شعر اصلا نمی تونم رابطه ی خوبی برقرار کنم اصلا طرز فکر شاعر این ترانه با طرز فکر مسیح جور نمیاد اگه تو جامعه ندیده باشیم خب دوستی رو می شناسم که مدتیه برای بابای شصت سالش دنبال همسری مناسب می گرده ... حالا چه برسه به این که اون وقته که ...
نمی دانی که من در هر ستاره نشانی از تو می بینم | |
ادامه مطلب

