تبليغاتX
عـــــادي
آینه ای برای درد دلهاي يه مسيح عادي که تو بلاگسکای گم گشته نوشته می شن

جمعه 19 اسفند ماه سال 1384
بزن بارون ...

 

 

گریه

این گریه اگر بگذارد

با تو از روز الست خواهم گفت

...

با تو از حادثه ها خواهم گفت

گریه ، این گریه

اگر بگذارد

 

 

سلام

 

 

قبل از اول :‌ تاکید ؛

 

مصرانه تاکید می کنم که

 

نوشته ی بد وجود نداره

 

همون طور که ...

 

یعنی هیشکی نمی خواد به مسیح ثابت کنه که اشتباه می کنه ؟؟

 

 

 

اول : یه روضه خونی عادی ؛

 

کامنتای پست قبلیمو سیو کردم

مسیح به اون کامنتا به چشم یه گنجینه ی پر ارزش نگاه می کنه

از وقتی وبلاگ می نویسم تا حالا شکار به این خوبی نکرده بودم

دوست داشتم تو این پستم در بارشون بنویسم

اما این کار تمرکز و مجالی می خواد که الان تو روزای آخر سال ازش محرومم

پس منتظر یه پست مفصل و دلچسب نباش از مسیح

امشب حال و هوای روضه خونی زده به سرم ...

حال و حوصلشو داری ؟

آخه اینجا تو وبلاگ عادی همه چی عادیه

حتی روضه خونیش

...

اگه حال و حوصلشو نداری بذار تو یه فرصتی که وقت کافی داری بیا برای خوندنش

البته

خانومای محترمه که مطمئنم ، بار اولی که این پستو ببینن نمی تونن بشینن و بخوننش

خب دیگه

روضه خونیه و برای گوش دادن به روضه

مقدماتی واجبه که باید برن و آمادش کنن

چادر مجلسی

لباس آنچنانی

و ...

راستی

از پذیراییشم بگم

با این که سفره نیست

ولی با هر چی که دلت بخواد و اراده کنی و بتونی بیاری پای مانیتورت ازت پذیرایی هم می شه !!!

 

 

 

دوم : مسیح روضه خون ؟؟!!!

 

خب

اونایی که مسیحو از نزدیک می شناسن اگه بشنون که مسیح روضه خونی کرده احتمالا از خنده روده بر می شن و اصلا بعید نیست که از تعجب یه چیزایی تو مایه های شاخ هم از سر مبارکشون سبز بشه !!!

چراش بماند حالا

خودمم اصلا دوست نداشتم که تو وبلاگم از خدا و دین و مذهب و این حرفا بنویسم

اینجا یه وبلاگ مذهبی نیست

گول لوگوشو نخوری یه وقتا

اونو گذاشتم چون دوسش دارم

فقط همین

ولی همون طور که بارها گفتم مسیح نه پست سازمانیش دفاع از دینه و نه مجوز رسمی (؟!) برای این کارو داره

 

اما با همه ی این حرفا نمی دونم چرا امشب دلم می خواد یه روضه خونی راه بندازم تو وبلاگم

البته یه روضه خونی عادی

به سبک عادی خودم

اونم از پایین منبر

آخه مسیح اصلا دوست نداره از منبری که یاد آور منبر پیامبر و علیست بالا بره و هر حرف راست و دروغ و درست و غلطی رو که شیطون درونش بهش القا می کنه ، از اون مکان مقدس به خورد دیگران بده

 

می خوام همین کنار میز فکستنی کامپیوتر قراضه ی خودم بشینم و سعی کنم مثل همیشه حرفای عادی دلمو بنویسم تا اگه کسی تونست و دلش خواست و مسیحو لایق دونست ؛‌ غلطاشو بگیره

اینم بگم

هر چند که نیازی نیست

ولی گفتنش بهتر از نگفتنشه که

مسیح فقط دنبال عشقه

اگه امشب از حسین و علی و محمد می خواد بنویسه

و اگه تو پست بعدیش از شکیرا و یا نیکول کیدمن بنویسه

ماهیتشون تقریبا یکیه

چون توی همه نوشته هاش

فقط و فقط به دنبال عشق و عاشقی می گرده و بس

 

...

 

من مست می عشقم ؛

هشیار نخواهم نشد

 

وز خواب خوش مستی ؛

بیدار نخواهم نشد

 

...

 

 

 

سوم : دلت دم دستت هست ؟ ؛

 

اگه دلتو جایی گم نکردی و می دونی کجا گذاشتیش چند دقیقه ای یه چندتا از تیکه هاشو وردار و بیار کارت دارم

می خوام ببرمت یه سفر کوچولو

به یه صحرای سوزانی که وسط هیچ کویری نیست

یه دشت بی علفی که بی آب نیست

این دیار سوزان که حتی اسمش ماهارو یاد عطش میندازه

در نزدیکی یکی از پر آب ترین رودهای دنیا واقع شده

دیدی تا حالا فراتو از نزدیک ؟

واااااااااای

این که تو نوحه ها بهش می گن دریا واقعا حقشه

آخه خیلی بزرگ و پر آبه

ایشالا قسمتت بشه بری و خودت ببینی عظمتشو

 

خب ؛ اون زمان - مکانیم که ما الان می ریم بهش

یه جاییه نزدیک همین رود بزرگ

جایی که عطش بی داد کرده و می کنه

 

نیگا کن

می بینی ؟

بزرگترین و پاک ترین و عاشق ترین انسان دوران خودش

حسین

با بدنی پاره پاره روی شنهای داغ صحرا افتاده

و

تیره دل ترین انسان اون دوران هم روی سینه ی او نشسته

خب

اون وقتا این طوری رسم بوده که

وقتی کسی می خواسته سر کسیو از بدنش جدا کنه

می نشسته روی سینش

...

اینجا آخر عمر زمینی حسینه

جاییه که حاصل یه عمر تلاشش روی یه کفه ی ترازوست

و عملکردش قبل از عروج به ملکوت اعلا

در کفه ی دیگه می تونه قرار بگیره

 

شنیدی می گن خدا آدمو عاقبت به خیر کنه ؟

آخه یه حکایتایی هست که می گه

بعضیا توی دم آخر زندگیشون

وقتی در برابر مرگ قرار می گیرن

تموم افتخارات و خوبیهای عمرشونو به باد می دن

 

و حسین

این نمونه ی تقوی و شجاعت و صداقت و حریت و درست کرداری

از این جهت که یه انسانه

در موضع آخرین آزمایش الهی قرار گرفته

 

لحظات حساسی داره سپری می شه

مثل اون روزی که به جدش گفتن اگه فلان خبرو به امتت ندی دینت و رسالتتو تکمیل نکردی

 

...

 

فکر می کنی پاکترین و بزرگترین انسان دوران

به پست ترین و شقی ترین انسان دوران خودش

که الان نشسته روی سینش و می خواد سر از بدنش جدا کنه چی می گه ؟

 

یادته؟؟

شنیدی ؟؟

 

ازش آب می خواد

 

آره

 

حسین در آخرین لحظات عمر از شمر آب طلب می کنه

 

واااااااااااااای

 

یعنی چی ؟

 

مگه ممکنه که حسین ، عباسی رو فراموش کرده باشه که مشت پر از آب خودشو به لبانش حروم کرد و با عطش به شهادت رسید ؟

 

مگه ممکنه که حسین لبان ترک خورده ی شبیه ترین انسانها به جدشو

بله

علی اکبرشو

فراموش کرده باشه ؟

 

مگه ممکنه حسین فراموش کرده باشه که حتی علی اصغر شش ماهشم با لبانی عطشان روی دستاش پر پر زد ؟

 

اصلا گیریم که همه ی اینا از یادش رفته باشه

 

مگه می شه فراموش کرده باشه که خودش ساعاتی پیش فریاد هیهات من الذله سر داده بود

 

این چه خواهشیه ؟

 

با چه منطقی جور در میاد ؟

 

حسین چه هدفی رو از این کار دنبال می کنه ؟

 

چه انگیزه ایه که باعث می شه حسین حتی تا یک قدمی خطر از دست دادن افتخاری به این بزرگی پیش بره ؟

 

چه طور ممکنه چنین مردی به چنان نامردی روبزنه و موقعیتی رو ایجاد کنه که بعدها عده ای بتونن به خودشون اجازه بدن که ازش ایراد بگیرن !!!!

 

می گن خواسته بود حجت رو تموم کنه

 

ولی مسیح حس می کنه که حجت زمانی تموم شد که او گلوی نوزادشو به تیر سپرد

آخه مگه چند بار حجت تموم می کنن ؟

مگه نمی گن اسلام دین تعادله ؟

مگه نمی گن اندازه نگهدار که اندازه نکوست

مگه از افراط و تفریط نهی نشدیم ؟

آخه چه دلیلی می تونه اون قدر قوی باشه که ارزش این ریسکو داشته باشه ؟

...

یه کمی بهش فکر کن و در ضمن فکر کردن

یه تیکه ی درشت از دلتو بذار همینجا بمونه و

بقیه ی خورده ریزه هاشو وردار تا بریم به یه صحرای دیگه

 

 

چهارم : نفرت ؛

 

خب رسیدیم

آره درسته !!

اینجام صحرای گرمیه که در نزدیکی آب و آبادانی دیگه ای به نام مدینه النبی واقع شده

اینجا اما یکی از بندگان قوی هیکل خدا روی زمین افتاده

یه پهلوان نام آور

یه جنگاوری که وقتی با جسارت و شجاعت هر چه تمومتر از خندق گذشت و یکه و تنها در برابر سپاه مسلمین قرار گرفت و در نهایت اقتدار رجز خونی کرد و مبارز طلبید هیچ کدوم از مسلمونای سلحشوری که تموم موجودیت خودشون و خانوادشون و دینشونو در خطر می دیدن داوطلب پیکار با او نشدن

هیچ کس

به جز یه نفر

یه جوون سبزه روی نه چندان رشید و نه چندان خوش سیما

ولی ورزیده و چابک

و حالا جوونی که به اقتضای سنش نباید تجربه ی زیادی نه در رزم و نه در عرفان داشته باشه

به جایی دست نیافتنی صعود کرده

درست روی سینه ی اون پهلوون اسطوره ای که زخمیه و در چند قدمی مرگ

علی می خواد کاری بکنه که الان به زدن تیر خلاص تبدیل شده

می خواد شیشه ی عمر دیو (؟!) رو بشکونه

می خواد جامعه ی نوپای اسلامی رو از شر خطراتی که از ناحیه ی این جنگاور پر افتخار جاهلان ، بهش تحمیل می شه نجات بده

می خواد زمین رو از وجود یکی از خطرناکترین دشمنان پیامبر خدا پاک کنه

بی شک علی احساس خویشی و قرابتی بین خودش و عمر ابن عدود نمی بینه

بی شک علی از دشمنان پیامبر و دینش بیزاره

بی شک علی عاشقه

 

...

 

علی عاشقه ؟

خب

اگه احساس علی عشق نبود

اگه علی به خاطر نفرتی که از عمر داشت می خواست تیر خلاصو بزنه

باید با خدویی که به صورتش نثار شد نفرتش چندین و چند برابر می شد

اما این جوون عارف درس بزرگی به پیران راه طریقت می ده

پا می شه از روی سینه ی دشمن

تا هم یه وقت به واسطه ی انسان بودن خلوصشو از دست نداده باشه و نفرت و کینه ی شخصیشو وارد ماجرا نکرده باشه

هم به تاریخ ثابت کنه که اون خدو در تصمیمش برای کشتن دشمن اثری تعیین کننده نداشته

هم به مدعیان درس بده

درس !

درس ؟؟!!

 

 

 

پنجم : درس  ؛

 

 

خب

هر کسی به فراخور حال و روز و ظرفیتش می تونه از هر موضوعی درس خاص خودشو بگیره

مسیحم دوست داره این درسو بگیره که

کینه و نفرت حتی نسبت به دشمن نباید اون قدر تاثیر تعیین کننده ای در تنظیم روابط و احساسات ما داشته باشه که فراموش کنیم که حتی دشمنان دین خدا هم آفریده های همویند و صاحبی دارن که دوستشون داره و حتی ممکنه روزی یا لحظه ای اونا به یکی از محبوب ترینها در نزد او بدل بشن

و این درس رو که

می شه در عین و حین جنگ و نزاع و ستیز

حتی به دشمن هم عشق ورزید

راستی :

دشمن ...

 

 

 

ششم  : دشمن ؛

 

اگه نصف شب ببینی یه بچه ی 14 پونزده ساله از دیوار خونت اومده تو و داره دزدی می کنه

و اگه زورت زیاد باشه

و به راحتی بتونی گوششو بگیری و تحویل پلیسش بدی

فکر می کنی حق داری کارد آشپزخونه رو تا دسته فرو کنی تو گردنش ؟؟!!!!!!!

یا حتی دو تا مشت بخوابونی پای چشش ؟؟

یا حتی چارتا فحش خوار مادر بهش بدی ؟؟!!

...

بله

تو حتی حق داری اونو تیکه تیکه هم بکنی !!!

فقط به یه شرط

به شرطی که عاشق او نباشی

مسیح فکر می کنه که احساس عشق و عاشقی همیشه هم آگاهانه نیست

اگه ببینی کسی به این خاطر کسی رو کشته که طرف یه متلک به ناموسش انداخته

و اگه دلت بسوزه برای مقتول

دوست داری کدوم یکی از این قضاوتها در بارت بشه ؟ :

خودش بی ناموسه (؟؟!!!) انتظار داره که بقیه هم بی غیرت باشن یا بشن !! ( دور از جونتون البته )

یه آدم منطقیه که به تناسب جرم و مجازات اعتقاد داره

یا به زبون مسیح عادی

آدمیه که عاشق همنوعانشه

حتی اگه مجرم باشن

و دوست داره هر کسی به حقش برسه

هم توهین کننده

هم توهین دیده

هم قاتل

هم خانواده ی مقتول

...

 

هفتم : ریا  ؛

 

می دونم خسته شدی

ولی بیا به یه خورده عقب تر هم سری بزنیم

چند سال قبل از ماجرای عمر ابن عدود

توی شهر مکه

ببینش

داره می ره عیادت

دلش شور می زنه

نگران یه انسانه

خب

از پیامبری که به رحمه للعالمین معروفه جز اینم انتظار نمی ره

خوش به حال اونی که پیامبر نگرانشه و می ره به عیادتش

حتما باید یکی از بزرگان دین یا صحابه ی خاص او باشه

حتما باید تو وجودش چیز با ارزشی باشه که پیامبر نگران سلامتیش شده و به دیدارش می ره

یادته ؟

می دونی چی شد که محمد نگران اون بنده ی خدا شد ؟

آره درسته

آخه اون روز خاکستر روی سر محمد نریخته بود !!!

نمی دونم

واقعا نمی دونم که

اگه نگیم محمد عاشق اون کافر معاندی که هر روز خاکستر روی سرش می ریخت بوده

به چه وادیهایی باید سرک بکشیم

مسیح سعی کرده همیشه این یادش باشه که

هر حرفی لوازمی داره

و در مورد لوازم این حرف که محمد عاشق اون کافر نبوده غیر از اینا چی می شه گفت ؟  :

محمد چون در موضع ضعف بوده و برای اسم در کردن یا گول زدن دیگران کارو کرده

و اگه توی روزایی که حاکم بود این اتفاق می افتاد

می داد پوست اون بنده خدا رو بکنن !!!

 

...

 

کاش به عواقب و لوازم حرفامون بیشتر دقت می کردیم ...

 

...

 

هشتم : فرمانده ؛

 

حوصله ی سفر به یه سرزمین گرمسیر دیگه رو داری ؟

چیزی از خورده ریزه های دلت باقی مونده برات ؟

آره

حتما مونده

پس ورش دار و بیارش

یه خاطره ای هست که از چندین نفر شنیدمش تا حالا

 

اما دوست دارم روایت حنجره زخمی عزیزمو از این خاطره که برای استادم نرگسی نوشته بود بذارم تو وبلاگم  :

 

 درد آشنا !!

"بغض ناتمام در حنجره"

شب عملیات , بچه ها مجبور بودند از اروند عبور کنند ! حاجی ... فرمانده گردان , با جون و دل از بچه ها مراقبت میکرد , تا کسی آسیب نبینه ! چند قدمی کمین دشمن ! بوی عملیات به مشام دشمن خورده بود ! شلیک چند تا خمپاره به اروند رود !! یکی از بچه ها موجی شد , داد و فریاد میکرد ! اصلا آروم نمیشد ! حاجی نگران لو رفتن عملیات بود ! هر کاری کرد برادر بسیجی ساکت نشد ! اگه عملیات لو میرفت بچه ها قتل عام میشدند ! حاجی در حالی که میسوخت و اشک میریخت , سر بسیجی رو به زیر آب برد و آرومش کرد... ! بسیجی آروم شد !!!
آره , اون شهید شد . اون بسیجی رو من می شناختم ... اون داداش حاجی بود.. !

و هنوز میسوزم !

 

 

 کی می گه فرمانده ، عاشق برادرش نبوده ؟

یعنی فکر می کنی اون دو تا داداش تو خونه با هم دعوا داشتن و داداش بزرگه تلافیشو اینجا در آورده ؟؟!!!!!

یا فکر می کنی فرمانده توی اون حالت داشته به داداشش لعنت می فرستاده ؟ !!

...

 

 

نهم : آسمون ؛

 

 

گاهی یه حرفایی هست که (دور از جونت) جون می کنی و خودتو به در و دیوار می زنی تا بتونی منتلقشون کنی

اما بعد می ری می بینی یکی دیگه همون حرفو با یکی دو جمله ی ساده و عادی بیانش کرده

اون وقته که دلت می سوزه که چرا تو نتونستی این حرفا رو این قدر روون بزنی

این حال برای مسیح عادی الکن زیاد پیش میاد

یکی از نمونه هاش اون حرفاییه که در باره آسمون و نقش و افقهای غیر قابل تمایز زدم تو پست قبلیم نه قبلیش !!!

آخه کلی از خودم جون در ورکرده بیدم

ولی بازم نتونسته بودم منظورمو برسونم

تا این که رفتم به وبلاگ پله پله تا ملاقات خدا  و این جمله ها رو دیدم :

 

... آسمان هر کسی به قد معرفتش ارتفاع دارد.

حتی ممکن است آسمان یکی زمین زیر پای دیگری باشد ...

 

من و تو انسانهایی عادی هستیم که حق داریم اشتباه هم بکنیم

دیگه چه برسه به این که نسبت به دیگران احساس خوشایند یا ناخوشایند یا عشق یا نفرت داشته باشیم

خب

اگه بر اساس این حق کسی رو لعنت کنیم

کسی نمی تونه ازمون ایراد اساسی بگیره

سقف آسمونمون همینه

اما

اگه دیدیم یکی که سقف آسمونش که هیچ

کف زمینشم چندین آسمون بالاتر از من و توست

یه وقت داره کس دیگه ای رو لعن و نفرین می کنه

بهتره که این احتمالم بدیم که جنس لعنت او با مال ما می تونه تفاوت داشته باشه

 

 

 

دهم : هیهات من الذه ؛

 

 

کم کم دارم کم میارم و می خوام به شیوه ی روضه خونا بازم بزنم به صحرای کربلا

پس اگه حالی برات مونده یه سر دیگه بیا باهام

زیاد ضرر نمی کنی

 

آره

می بینی که

هنوز شمر روی سینه ی حسینه

شک نکن که اگه در طول جنگ شمر سر راه حسین واقع می شد و حسین می تونست

به یه ضربت سرشو از بدن جدا می کرد

اما این یعنی این که حسین عاشق شمر نبود ؟

نه

این حرف تو کت مسیح نمی ره

مسیح دوست داره این طوری تصور کنه که

حسین هر اتمام حجتی که داشته کرده بود قبلا

حسین هر آبروی نداشته ای که از شمر می خواست بریزه ریخته بود قبلا

حسین خطر محروم شدن از شهادت با لبانی عطشانو فقط به این خاطر قبول کرد

که به چشم  یه امام داشت به ماموم عاصی خودش نگاه می کرد

به چشم یه عاشق که عاشق رهایی معشوق نادان خودش از بدنامی و ذلتی بزرگ بود

حسین می خواست فرصتی به شمر بده تا او خودشو از ننگ تشنه شهید کردن بهترین موجود روی زمین نجات بده

به این تعبیر

حسین عاشق شمر بود

همون طور که مسیح آسمونی برای دشمناش طلب مغفرت کرد

و به همون دلیل که محمد رفت به عیادت دشمنش

و همون طور که علی رفت به مسجد تا برای عرب بیابانگرد زبون نفهمی که بهش دشنام داده بود طلب بخشش کنه از خدای خودش

و به همون دلیل که حسن اون شامی گمراهو که بهش توهین کرده بود به خونه ی خودش دعوت کرد

و همون طور که باقر العلوم در برابر کسی که او رو بقره خطاب کرده بود غیرتی (؟!) نشد !!!!

و به همون دلیل که ...

 

...

 

من مست و تو دیوانه

 

مارا که برد خانه ؟؟!!!

 

...

 

 

 

یازدهم : یه تشکر عادی ؛

 

از کامنتای پست قبلیم گفتم

اینم بگم که اونارو هیچ وقت فراموش نمی کنم

اگه تموم کامنتهایی که برای تموم پستهام در طول حدود سه سال وبلاگنویسی گذاشته شده بررسی کنی

شاید تعداد کامنتهایی که توشون حتی در ظاهر با نوشته هام مخالفت شده به تعداد کامنتهای مخالفی که برای  پست قبلیم نوشته شد نبوده

و مسیح از این بابت ناراحته

و این در نظر مسیح عادی یعنی عشق

دوستایی که مسیحو از نظر مخالفشون محروم کردن بدونن که مسیحو از لذت بزرگی محروم کردن

 

می خواستم به شیوه ی عادی خودم برای نظرات در ظاهر مخالف پاسخ بنویسم

اما دیدم که این کار یه ذره دو ذره ای نیست

باشه سر فرصت

این پستم شاید بتونه بر شدت مخالفتها اضافه کنه

و شایدم  بعضیاشو جواب داده باشه

 

ولی برای بعضیاش باید چندین پستو اختصاص بدم

البته اونم به شیوه ی عادی خودم

 

در هر حال

کامنتهایی که برای پست قبلیم نوشته شد  رو به شدت دوست دارم

و اونا می تونن خوراک نوشته های عادی بعدیمو تامین کنن

 

بازم از همه ی موافقا و مخالفایی که نظر دادن ممنونم

 

همین طور از اونایی که نظر ندادن ...

 

...

 

 

دوازدهم : دزدا کوشن  ! ! ! !

 

 

: )

 

این ، دزدا کوشن هم داره به اسطوره بدل می شه ها !!

 

یادته مطلب اسطوره ی مسیحو ؟

 

هی گفتم می نویسم

هی گفتم  بعد

اما

در واقع من نظر خودمو در باره اسطوره به روشنی هر چه تمومتر تو تموم اون پستای کذایی نوشتم

 

...

هر چند که

آخرش بعضیا فکر کردن که سر کاری بوده

 

خب

به تعبیری فکرشون درست بود

اسطوره

در نظر مسیح

یعنی یه چیزی تو مایه های سر کاری

البته نه دقیقا همون چیزی که همه سرکاری می دوننش

هر چند که فکر می کنم حرفامو در باره ی اسطوره زدم

اما اگه کسی مطلبو نگرفته یا دوست داشت بدونه مسیح دقیقا در باره ی اسطوره چی فکر می کنه بعدا می نویسمش

 

...

 

حالا حکایت دزدا کوشن هم همونه

این دو سه تا پستی که نوشتم

دقیقا در راستای پاسخ به همون سواله ...

 

...

 

یکی از دلایل فاصله افتادن بین پست قبلیم و این پست این بود که صبر کردم تا همه ی اونایی که نظرشون برام مهمه نظر بدن

اما بازم عده ای نظر ندادن

باشه

این دفعه دیگه زیاد صبر نمی کنم

اگه دوستام ذلشون خواست نظر می دن

و قول می دم که اگه دلشون نخواست

سعی نکنم مجبورشون کنم

 

...

 

 

سیزدهم : بسه ؟ ؛

 

آره بابا

 

بسه دیگه ...

 

...

 

 

سربلند بمونیم و ایرونی

 

 

...

 

بزن باران

بهاران فصل خون است

 

بزن باران

که صحرا لاله گون است

 

...

 

 

 

نظرات دوستان در بلاگسکای

 


ادامه مطلب
11:36 PM | مسيح |



پنجشنبه 27 بهمن ماه سال 1384

 

سلام

 

اول : Where are the Thieves ؛

they've seen them around here
 they've seen them on the roofs   
giving back in Paris       
                      convicting in the courts           
with the powdered nose              
in a tie or in blue jeans                   
they've seen them everywhere                       
without anything else to say                          


where are the thieves
where is the murderer   
perhaps they are flailing       
in the neighbor's patio          
and what happens if they are              
and what happens if i am                 
the one who plays this guitar                     
or the one who sings this song                       
the one who sings this song                            
they've seen them on their knees                              
     sitting or squating                                   
stopped giving lessons                                     
in all the positions                                         
preaching in the churches                                            
until offering concerts                                              
they've seen them in all the bars                                                 
distributing ministeries                                                    


where are the thieves
where is the murderer   
                perhaps they are flailing       
in the neighbor's patio         
              and what happens if they are            
      and what happens if i am               
the one who plays this guitar                 
or the one who sings this song                    
the one who sings this song
                       


دوم :‌ نقش ؛

...
نقش + نقش+ نقش = نقاشی
تابلوهای فوق مدرن که نه نقاش ازآن چیزی می فهمد و نه دوستدارنقاشی..!!
درمورد این تابلوی نقاشی هم فکرمی کنم کارخودت باشه!
ومن تنها باران می بینم
چون چشمانی بارانی دارم//
(سهیک)

اول که نگاه می کنی دلت می خواد تموم این رنگهارو پس بزنی
تا به اون چیزی که داره بین این رنگها نفس می کشه برسی ...
اما خب بعد میبینی که همشون با هم یکین
و در عین حال هر تیکش واسه خودش یه دنیای دیگست ...
تو برو قاطی این نقش و نفس بکش ...
(نرگس)

رنگها گاهی در عین زیباییشون باعث میشن
حقیقت خودشو در پس یک درام پر کشش در پیله ای پیچیده و پنهان باقی بمونه
اما رنگ زیباست و پر کرشمه عشوه‌گری میکنه
در پس این همه زیبایی ... چشمی بارونیو میشه دید
که اون هم نشات گرفته از ذهنیت نیوشای سخن در دل اینهمه رنگ زیباست
حقیقت برای هر کدوم از ما یک رنگی خواهد داشت
از دید نیوشای سخن این میتونه یک چشم بارونی پست مدرن باشه !!!
(نیوشای سخن)

رنگ هایی این چنین به هم آمیخته ، چی می تونه باشه جز
ترکیبی از عشق و مستی ، طراوت یک باغ بعد از شستشوی
بی دریغ بارون ، شور و شعور ، سبزی قیام ، سرخی سجود ،
ناز و نیاز ، نار و نور ، و ...
عاشورا ...
کربلا ...
...
(نرگسی)

عشق و جنون با هم در آمیخته شده !
...
رنگامیزی رو نمیشه یه حادثه تصور کنیم!
رنگها هر چند مکمل همند ولی هر کدوم برای خودشون حرفی دارند ،
که شاید به تنهایی نتونند ابراز کنند !!
خلقت رنگامیزی این جرات رو میده که حرفهای نهفته توی دل رو
که بصورت عقده یا غده چرکی در آومده رو به تصویر بکشیم !
آخه دل باید یه جوری فریاد بزنه تا رنگهاش ملایم و آروم بشه..!!
(حنجره ی زخمی)

«  خوشتر از نقشِ تو در عالم تصویر نبود »
و اما بادکنک ذهن من تو دشت این نقش رها شده
و همشو  پر از گلهای قرمز تو یه دشت سرسبز میبینه .
کنار یه برکه کوچیک آب.
آبی اون وسط چیه؟ خب اونم یه رود .
که از وسط این دشت میگذره. راستی آسمون نقاشیت کو؟!!!
(شباهنگ)

نقش نقش نقش
لحظه ای فکر کردن
به سرخی و به سبزی و به این که کدامش از اول بوده
فکر من هم قاطی است مثل تصویر تو
ولی در ته ذهن بیشتر ما ها و ته دل بعضی ها
همین نقش هست که هم رنگ خون دارد و هم سبز است
به یاد همه ی خوبی ها و خوب ها  ...
یاد لحظه های تاریک ولی روشن ...
(عمو هندونه)

خیلی تو این رنگا دقت کردم .
نمیدونم شاید میخواستم از توی این رنگا به یه حقیقتی برسم
...
فقط نمیدونم چرا وقتی به این پستتون نگاه کردم به یاد این شعر افتادم
به خواب بگو که دیگر نیاید به دیده ی من
جزیره ای که مکان تو بود آب گرفت
(مولود)

نقش و اولین چیزی که ذهن آشفته ام را پر کرد:
خوشتر از نقشِ تو در عالم تصویر نبود ....
و اینکه ما در بند نقش های نقش زده ایم.
(عقیق)

ونقش تو بر اینه میماند اگر کم رنگ شوی
اگر باشی فرزانه و فرزین...
(مردی که سایه اش را می فروشد)

در ان دیده دیدم
دیده ای پر از دیدن
پر از خالی شدن
(رضا - کیمیاگر)

تنها چیزی که به ذهنم نشست دشت خون شقایق بود ...
(ماری)

نقش هست
ولی نقشٍ یه ذهن مشوش که تلاش میکنه که خودش رو ، حرفش رو،
فکرش رو
فریاد بزنه
ولی مخفیش میکنه پشت یه عالمه نقش.
مهم اینه که اون نقشِ بی نقشی که روی سپیدی بوم نقش نخورده
زیر این همه رنگ مخفی شده چی باشه!
هر چند که اگه میشد نقشی رو نوشت  که دیگه نقاشی نمیشد.
میفهممش.
خیلی زیاد.
چون که دور و برم ، روی دیوار، توی دفتر،
همه پر از این نقش هایی یه که در به در دنبال نقش خوان میگرده!
ولی مسیح عزیز،
نقش غلط مخوان که همان لوح ساده ایم
(عتید)

... به راستی هنر برتر از علم آمد پدید ...
(بی دل)

:)

 

 

یه نوبتی نه قبل از دوم و نه بعد از دوم :‌ داخل پرانتز – برای خودم  ؛

 

پرانتز باز :

 

بعضیا می گن مسیح تو دیگه پیر شدی

J

خب

خودمم قبول دارم

هر چند که این قسمتو برای خودم می نویسم

ولی بعضیا که اصرار دارن که نه

تو هنوز پیر نشدی

بد نیست این قسمتو بخونن ؛

 

یه توضیح :

 

اونایی که مسیحو بهتر از بقیه می شناسن می دونن که مسیح برای همه ی انسانها ارزش قائله حتی برای کسانی که اونو دشمن خودشون می بینن یا خودشونو دشمنش می دونن یا به هر صورت از مسیح خوششون نمیاد

دیگه چه برسه به کسانی که مسیح اونا رو دوست خودش می دونه

فکر کنم همین دیروز بود که به یکی از دوستامون می گفتم که مسیح به وبلاگنویسا به چشم یه وبلاگ یا یه نوشته یا یه کامنت نگاه نمی کنه بلکه اونا رو انسان می بینه

انسانهایی واقعی ؛ دارای عواطف و احساسات و باورها و اعتقادات و  اندیشه های خاص خودشون

بنابراین هرگز به دنبال شکستن دلی نیست

 

یه سهو غیر عادی ؛

 

اصلا باورم نمی شد که کامنت کسی رو از بین دوستانی که نظری مرتبط با نقش پست قبلی داده بودن از قلم انداخته باشم

ولی امروز متوجه شدم که نه تنها این کارو کردم

بلکه دل دوست عزیزی رو هم رنجوندم با این کارم

 

نمی دونم چه طور می شه ( یا اصلا می شه که ) این کوتاهی رو جبران کنم

الانم در پی جبران نیستم

و اگه نظر شهاب عزیزمو اینجا می نویسم

فقط برای اینه که دوست دارم نظرش توی متنم باشه

برای نحوه ی جبران اون کوتاهی باید بیشتر فکر کنم

 

...

 

خب

 

یه کامنت آسمونی ؛

 

شهاب نوشته بود برام که :

 

من میگم
عین صحرای محشره
چون همه رنگ با هم قاطین
ودر آنجا
فرقی نیست تو سیاهی یا سرخ
من سفیدم یا زرد
آنچه معنا دارد
کوله بار من وتوست
کاش پر باشد از گلبرگ
از بال پرنده
که با آن بتوان پر بگیریم به اوج ملکوت

عاشق بمون که
همین تنها سرمایمونه

 

و اتفاقا این یکی از کامنتهایی بود که خیلی مسیحو به فکر فرو برد

 

حالا چه حکمتی بوده که از قلم افتاده نمی دونم

 

شایدم

باید از قلم می افتاد تا یه قسمت  جداگونه رو بهش تخصیص بدم

 

نمی دونم

 

...

 

پرانتز بسته

 

...

 

 

سوم : بازتاب ؛

یک نقش وقتی به ذهنهای مختلف می تابه
اثری منحصر به فرد از خودش به جا می ذاره
منحصر به فرد از دوجهت
اول این که نقش دیگه ای رو شاید نشه پیدا کرد که روی یه ذهن خاص
دقیقا همون اثری رو بذاره که این نقش گذاشته
و دوم این که دو تا ذهن رو نمی شه پیدا کرد که این نقش روی اونها
اثری دقیقا مشابه رو گذاشته باشه

نقش پست قبلی مسیح هم می تونه بازتاب ذهن آشفته یا شوریده ای باشه
که تابیده می شه به ذهن بیننده
مهم نیست توی ذهن مسیح چی می گذشته
و چه منظوری از ایجاد این تصویر مجازی داشته
مهم تاثیریه که ذهن مخاطب می گیره از این نقش
و تحلیلی که براش ارائه می ده
و بازتابی که ذهن او از خودش به جا می گذاره
اون وقت مسیح با مطالعه ی دست نوشته های دوستان هنرمند وفرهیخته ی خودش
می تونه به گنجینه ای از معرفت بشری دست پیدا کنه

خب
در این بین
دوستانی مثل نرگسی و شباهنگ با شناختی که از مسیح دارن
و با ذکاوت ذاتی زنانه ی خودشون
به سائق صدور چنین اثری پی بردن
ولی بازم
حرفایی رو نوشن که برای مسیح توشون نکته های بدیعی هست

نیوشای سخن ، عتید و حنجره ی زخمی
روانشاسانه به عمق لایه های مخفی شخصیت مسیح دست پیدا کردن
و نقش من مسیح رو به خودم نشون دادن


و بقیه ی دوستان
با صداقت و شفافیت خاص ایرونیا
حرف دلشون
و بازتاب ذهن زیباشونو در اختیارم گذاشتن
کسی باور می کنه که به هر کدوم از کامنتها مدتها فکر کردم و با خودم مرورشون کردم؟

ممنونم از سخاوت همگی

...

چهارم : دید عادی ؛

مسیح اما جدا از احساسی که در زمان ایجاد این تصویر داشته
به عنوان یه ناظر عادی هم به این تصویر نگریسته
و اگه بخواد همه ی برداشتاشو بنویسه
مسلما بلاگسکای مجانی پستشو بازم قبول نمی کنه !!!

راستی

یادم نرفته ها
نظرمو در باره نظر عمو هندونه هم می گم
مخصوصا گذاشتمش که اینجا در بارش بنویسم

آخه
گاهی
وقتی که بعضی از کامنتای عمو هندونه مو می خونم
شک می کنم
که این کامنتو خودش نوشته
یا خودم نوشتم !!

آره عمو جون

... در ته ذهن بیشتر ما ها و ته دل بعضی ها
همین نقش هست که هم رنگ خون دارد و هم سبز است ...

عموی هندونه خور هندونه دوست هندونه بین هندونه شناس اصیلم
سرخ و سبز و البته سیاهی
رنگهای اصلی موجود در وجود یه هندونه ی اصیل هستن

پوستی سبز
گوشتی سرخ
هسته هایی سیاه

که تو دلشون مغزی سفید دارن

...

 


پنجم : نقش آسمون ؛

 

شباهنگ سوال کرده بود که ؛ راستی آسمون نقاشیت کو؟

:)

خب

مسیح چند تا توضیح می تونه ارائه بده از نقش آسمون توی این نقش

اول این که از دید عادی و خاکی مسیح
آسمون از زمین جدا نیست
بین زمین و آسمون خط مرز مشخصی وجود نداره
درست همون طور که
رنگهای یه نقش می تونن به نحوی توی هم فرو برن که نشه مرز اونا رو تشخیص داد


پس مسلما توی اون تصویر هم آسمون هست
فقط مرزش با زمین کاملا مشخص نیست
کسی می تونه خط افقو توی اون تصویر تشخیص بده ؟

بعدش این که در نظر مسیح
بر عکس زاویه دیدی که بعضی از دوستان دارن
زمین
آینه ای نیست که تصویر آسمون توش بیفته
و سطحی نیست که سایه ی آسمون روش بیفته
اتفاقا برعکس
مسیح آسمونو آینه ی زمین می دونه
توضیح لازم داره این زاویه ی دید ؟

فکر نمی کنم

ولی اگه لازم شد
چشم
توضیح هم می دم

:)

بعدترش این که به تعبیری می شه گفت که توی اون تصویر نه تنها یه خط افق و یه آسمون
بلکه چندین خط افق و چندین آسمون وجود داره

بعد ترترش ( ای وااااااااای بازم مسیح به (...) افتاد !!!) این که
این نقش از زاویه ای به دنیا نگاه کرده که فراتر از آسمون و زمینه !!!

دیگه ادامه نمی دم چون در این صورت باید بنویسم بعد ترترترش !! ...


...


ششم : یه جفت سوال عادی ؛

کسی می دونه اون چیزی که تو قسمت اول نوشتم چیه و چرا گذاشتمش توی این پست ؟

...


هفتم : چرا نگرا ن ؟ ؛

نگرانم
           نگرانم
                        که تو یار دگرانی

تو عزیز من و اما
                         به کنار دگرانی

شنیدین آهنگشو ؟

افتخاری رو دوست دارم
هم صداشو
هم استیل خوندنشو

ولی با این شعر اصلا نمی تونم رابطه ی خوبی برقرار کنم

اصلا طرز فکر شاعر این ترانه با طرز فکر مسیح جور نمیاد
مسیح باورش اینه که
عاشق
راضیه به رضای معشوق
و اگه معشوقو لایق اطمینان کردن نمی دونه
نباید لایق معشوق بودنم بدونه
...

اگه تو جامعه ندیده باشیم
احتمالا توی فیلمها دیدیم
پیرزن و پیرمردهایی رو که می خوان با هم ازدواج کنن و
مثلا پسر پیرزنه غیرتی می شه و
کلی دردسر درست می کنه
یا دختر پیرمرده نمی تونه تحمل کنه چنین وضعی رو

خب
این پسر و دختر اگه عاشق مادر یا پدرشون باشن
راضی می شن به رضای اونا

دوستی رو می شناسم که مدتیه برای بابای شصت سالش دنبال همسری مناسب می گرده
و مسیح به دوستی با چنین شخصی افتخار می کنه
:)

...

حالا چه برسه به این که
عشق ما یه عشق آسمونی باشه و
معشوقمونم خدا !!

اون وقته که
اگه ...
دیگه به راحتی نمی شه گفت
چرا با من این گونه ای و با دیگری آن گونه

...

 


سربلند بمونیم و ایرونی

 

نمی دانی که من در هر ستاره
که مه را تاسحر یار و ندیم است
و یا در چهره ی سرخ شقایق
که خود بازیچه ی دست نسیم است
...
در اندوه غریبان
در آه بی نصیبان
در آن شبنم در آن گل
در اشک پاک بلبل
در ایام بهاران
در آب چشمه ساران
در آن سرگشتگیها
در این گم گشتگیها

نشانی از تو می بینم
سراغی از تو می گیرم


 نظرات دوستان در بلاگسکای


ادامه مطلب
7:47 PM | مسيح |



جمعه 21 بهمن ماه سال 1384

 

سلام

...

سربلند بمونیم و ایرونی

 

نظرات دوستان در بلاگسکای

 


ادامه مطلب
7:42 PM | مسيح |