| شنبه 20 اسفند ماه سال 1384 | |
|
سلام
یکی از دوستان از قول یکی از دوستاش تعریف می کرد که یه روز استادی که در بین عام و خاص به انواع و اقسام رذایل اخلاقی معروف و مشهور بود شاگرداشو جمع می کنه دور خودش و می گه من دیشب یه خواب خیلی عجیبی دیدم که دوست دارم براتون تعریف کنم شاید یکیتون بتونه تعبیرشو بهم بگه و این چنین آغاز به روایت رویای شب گذشته ی خود می کنه : در خواب دیدم که کار عالم به سر رسیده و قیامت کبری برپا گشته و تمام اولاد عادی آدم در صحرایی لایتناهی به سوی محل محاسبه ره می سپارند. اول چیزی که مایه ی تعجبم شد این بود که چرا بقیه این قدر راه را با رنج و تعب می پیمایند و حال من به گونه ایست که انگار بر بال فرشتگان نشسته ام و بدون هیچ تلاشی به سمت مقصد برده می شوم. زان پس از این در عجب شدم که چگونه من همه ی آن راهیان را می بینم و آنان نیز آن گونه در من می نگرند ... اما این حیرت دیری نپایید زیرا با یافتن پاسخ سوالم , جای خود را به بهتی بس عظیم تر سپرد آن حال را دلیل این بود که دریافتم من در جایگاه و مسیری برفراز سر سایر ابنای عادی بشر در حرکتم و از این سرفرازی در روز حشر , هم به خود بالیدم و هم در اندیشه فرو رفتم یعنی چی ؟؟؟!!! من که ختم ... ها بودم توی اون دنیا خیانت و رذالت و جنایتی نبود که در حق خودم و خانوادم و دوستام و آشنا هام و هر کی دم دستم رسید نکرده باشم !!! یعنی اینجا این قد بی حساب و کتابه ؟؟!!! نکنه اینم بخش ایرانی صحرای محشر باشه ؟؟؟!!!! … معترفم که کلی نیز حسرت بخوردم من باب کاهلیهایی که گاه در طریق دنائت و شقاوت از وجود بی وجودم سر زده بود !! ... القصه به بالای سرم نظری فرا افکنده , ملکی را در پرواز بدیدم که از غایت وجاهت و ملاحت به سیمای عهد تبلیغات چای مهران مدیری می مانست زیبا روی بود و زمخت پیکر (؟!!) ندا در دادم که هان ای ملک جوانبخت !!! آیا تو بر راز حال و روزی که بر من می رود واقفی ؟ من که خود هر چه بیشتر گذشته ی خویش را می کاوم بیشتر بر سیاهی نامه ی اعمالم وقوف می یابم وا مانده ام که سبب این سرفرازی در چه تواند بود !!! در حال ملک نیکو خصال صیحه ای از خود صادر نمود که هوش و حواس از من بربود گفت : هااااااااااااااااااا لختی نظر بر مادون (؟!) خویش فرو افکن و نیک بنگر شاید توانی درک آن کنی که آن عمود آتشین را به کجایت فرا تپانده اند !!!! ای خـــــــــــــــــا ک هر دو عالم وچوکت ! تو هـــــــــــــــــــــــــــــــــی چی نَ وَ فَــَـه می !! آ هااااااااااااااااااااااااااااااااا ... نگو طرف , وجدان شیر فرهاد بوده که توی خواب و توی صحرای محشرم دست از سر کچل ما برنداشته ... آره بچه ها حالا موندم که تعبیر این چنین خوابی چی می تونه باشه ... ...
نمی دونم واقعیت داشته یا نه ولی دوست عادیم از قول دوست عادیش تعریفش کرده بود و دیدم بد نیست برای این که فراموشش نکنم بذارمش توی وبلاگ عادی خودم ...
...
سربلند بمونیم و ایرونی
چون صید به دام تو به هر لحظه شکارم ای طرفه نگارم از دوری صیاد دگر تاب ندارم رفتست قرارم چون آهوی گم گشته به هر گوشه دوانم تا دام در آغوش نگیرم نگرانم
گر بوی ترا باد به منزل برساند جانم برهاند ور نه ز وجودم اثری هیچ نماند جز گرد و غبارم
یه توضیح عادی : پست قبليم هنوزم هست مسیح دوست داره که اگه کسی دوست داشته یا داره بخونتش ، نظرشو هم حتما توی قسمت کامنتینگ همون پست بنویسه ... ...
| |

