تبليغاتX
عـــــادي
آینه ای برای درد دلهاي يه مسيح عادي که تو بلاگسکای گم گشته نوشته می شن

جمعه 18 فروردین ماه سال 1385

 

سلام

 

 

 

 

اول : حاج آقا ،    تقبّل ا..ّ. !!! ؟   ؛

 

 

 

آدم خیّریه

همش تو نخ کمک به محروما و فقیر بیچاره هاس

تازه اونم نه هر کمکی

کمک هدفمند و حساب شده ای که هم دنیاشو تامین و کنه و هم آخرتشو

خدا خیرش بده

چندین میلیون خرج کرده برای درست کردن و تجهیز یه حسنیه توی جنوبی ترین منطقه از مناطق بیست و دوگانه ی تهران بزرگ

تازه توی اون منطقه هم حسنیه شو جایی راه انداخته که محرومترین و ضعیفترین مردم اون منطقه درش ساکنن

هر سال ماه محرم و رمضون و کلا همه ی مناسبتهای دینی ( چه عزاداری و چه عید ) که میان کلی خرج می کنه

تازه این غیر از کمکای میلیونی ایه که به سایر تکایا می کنه و غیر از ولیمه ها و مولودیها و خیرات دیگشه که هر کدوم از چند میلیون تومن کمتر نیست

یه مدت یه برنامه ای گذاشته بود که هر هفته فقیر بیچاره ها رو ببرن قم و جمکران و یه وعده چلوکباب مفتم بهشون بدن

متولی حسنیه ای که تاسیس کرده می گفت نمی دونم چرا مردم زیاد استقبال نمی کنن از اون همه امکانات رایگان ...

 

خب دیگه

بعضیا کفتر بازن

بعضیا ماشین بازن

بعضیام این جورین

تموم لذت و تفریح و عشقشون تو این جور کاراس

خودش می گه هر چی دارم از این برنامه ها دارم

همیشه به یاد سید الشهدا هستم و همیشه هم ابالفضل دستمو گرفته

امیدوارم با همین کارا آخر و عاقبتمو هم بخرم

...

 

وقتی داشت اینا رو برام می گفت

با این که مثل همیشه با شور و احساس خاص خودش حرف می زد

ولی نمی دونم چرا حرفاش به دلم نمی نشست

انگار منتظر بودم ببینم آخرش چی می شه

 

شده تا حالا یکی برات از چیزی یا کسی حرف بزنه و توی دلت حس کنی که اینا همش مقدمست و حرف اصلیش هنوز شروع نشده ؟؟!!

 

مسیحم وقتی این حرفا رو می شنید یه همچی احساسی داشت

همش منتظر بود که آخرشو بشنوه و ببینه اشتباه حس کرده بوده یا نه

اما وقتی دیدم که نه بابا

انگار این تعریف کردنا تمومی نداره

اومدم نظر عادی خودمو بهش بگم که

کف دست راستشو به معنای صبوری و طاقت بیشتر آورد بالا و بهم نشون داد و گفت ...

 

 

 

 

دوم : گلوی مال مردم خوارها  !! ؛

 

 

حسن آقا رو که می شناسی

همون که تو بایگانی کار می کنه

دیدی چند وقته ناراحته و کلافس و دل و دماغ سابقو نداره؟

ازش پرسیدم دلیلشو

می دونی چی می گفت ؟

چند سال پیش تو بیابونای جنوبی ترین قسمت شهر یه خونه خریده از یه شرکت ساختمانی انبوه ساز

با هر بدبختی ای بوده پول خونه رو جور کرده و داده

هزار یک جور کم و کسر و مشکل داشتن خونه های مجتمع مسکونی ای که توش ساکن شده

سازنده ؛ نه مدرسه ساخته بوده توش نه مسجد و درمونگاه و سایر امکانات عمومی

هم از نمای ساختمونا دزدیده بوده و هم از تزئینات و امکانات فضای داخلی خونه ها و هم از متراژها و هم از پارکینگ و ...

مجتمع نه آب داشته و نه برق و نه آسفالت و...

خب طبیعی بود که نتونه پایان کار بگیره

تا این که وضعیت مدیریت شهری تغییر کرد و ...

و با این تغییرات بدون این که اون بنده خدا هیچ کدوم از ایرادات ساخت وسازشو به طور کامل رفع کنه پایان کارشو از دستی غیبی دریافت کرد

اما یه مشکل جدید پیش اومده بود

و اون تاخیر در تقسیط وامهای بانکی و جریمه های سنگینی بود که شرکت انداخت گردن این بدبختایی که خونه هارو خریدن و بانکم که فقط دنبال وصول طلباشه دیگه کاری نداره از جیب کی داده بشه !!!

این بنده خدا ها به هر کجا هم که مراجعه کردن نتیجه ای نگرفتن ...

خلاصه صاب شرکت پشتش به کوه احده و این بنده خداهام دستشون به هیچ کجا بند نیست

فقط صبح تا شب کارشون نفرین و لعنته که البته اونم تا حالا نتیجه ای نداده !!!

...

 

 

 

سوم : اگه سکه دو رو داره ؛

 

 

گفتم :

خب دیگه این دو نفری که گفتی یعنی اون حاج آقای خیّر و این صاحاب شرکتو می شه گفت که دو روی یه سکه هستن

 

بازم دستاشو انگار که می خواد علامت مخصوص حاکم بزرگو نشون بده آورد بالا و جلوی لبان شتری مسیح گرفت و گفت :

کجای کاری ؟؟؟؟؟؟؟

کدوم دو نفر ؟؟!!!!!!

این صاحاب شرکت

همون حاج آقای خیریه که برات تعریف کردم

...

 

 

 

چهارم : رابین هود ؛

 

 

رابین هود همیشه برای مسیح شخصیت جذابی بوده

چه اون وقتا که رسما بچه بودم و می نشستم پای تلویزیون تا فیلمش یا کارتونشو ببینم ( مخصوصا مجموعه ی رابین هود فضایی که دیگه حرف نداشت )

 

و چه بعدها که با خوندن کتابایی مثل داستان راستان دو جای روایات شیعه رو در حال تماس با اون شخصیت دیدم

 

یه جا وقتی از تیر اندازی امام صادق تعریف می کنن که دقیقا انگار قصه ی تیراندازی رابین هودو از روی اون داستان ساختن ( با توجه به تقدم و تاخر تاریخی البته )

( نمی دونم چرا این داستان در باره ی رابین هود این قدر شناخته شده و معروفه حتی در بین ایرانیا ولی اون روایتی که در باره ی امام صادقه زیاد معرفی نشده )

 

یه جا هم وقتی که داستان اون بنده خدای خیری رو می گه که یه چیزی ( فکر کنم انار بود ) می دزدید و بین فقرا تقسیم می کرد و می گفت دزدی یک گناه داره و انفاق ده حسنه !! پس من نه تا حسنه جلو میفتم هر بار که این کارو می کنم !!!!و امام معصوم در بارش گفته بود که او یه گناه به خاطر دزدی مرتکب می شه و یه گناه به خاطر بخشش از مال دیگرون !!!

...

 

 

 

پنجم : تولی و تبری ؛

 

 

ظاهرا با این که فکر می کردم خیلی واضح و عادی نوشتم مطلب تولی و تبرام نگرانیهایی رو ایجاد کرده که هنوز رفع نشده

 

مسیح در جایگاهی نیست که بتونه چنین مباحثی رو نقد بکنه

مخصوصا که اینا جزو فروع دین هم هستن

 

ولی

نظر عادی خودشو که می تونه بگه

 

منظور اصلی مسیح از اون حرفا این بود که

مسیحی که خودشو عادی می بینه

و تو ایام عزاداری شیعیان سیاه می پوشه و به سر و صورت خودش می زنه و اشک می ریزه و کلی لعن و نفرین نثار شمر و یزید می کنه

و تو ایام سرورشون شاده

و از هیچ کوششی

جانی ، مالی ، لسانی و ... دریغ نمی کنه در این راه ؛

 

ممکنه یه روزی چشم وا کنه و ببینه که

ای دل غافل

یزید و شمر که هیچ

سگ اونا هم شرف داره به امثال خودش !!!!

 

...

 

 

 

ششم : دزدا کوشن ؟؟!! ؛

 

 

هنوز یادته اون شعری رو که نوشته بودم ؟

هنوز فرصت نکردم که مفهومشو البته از نظر عادی خودم بنویسم

هنوز می گم باشه برای بعد و

هنوز می گم که خیلی چیزا تا حالا در بارش گفتم ...

فقط این توضیح مختصرو بدم اینجا که

اون چیزی که نوشته بودم

یه ترجمه ی آمریکایی از یه شعر اسپانیایی بود

شاعرشو نمی شناسم

ولی خوانندش همون شکیرای خودمونه که قبلا در باره آیت اله بودنش توضیح داده بودم

 

...

 

 

 

 

هفتم : فیل تر ینگ؛

 

 

شکر خدا پینی تیک هم دچار فیل تر ینگ هوشمند و هدفمند ایرانی شد و

 

لوگوی مسیحم ناپدید شد !!!!!!!!

 

و شکر خدا که این فیل تر ینگ (!!) هم همراه با تمهیدات مقدماتی کافی برای تامین محلی توی  وب که بشه عکسای عادی رو توش آپلود کرد انجام شده !!!!!!!

 

خب دیگه

همه کارامون بهمون باید به هم بیاد ...

 

...

 

 

 

 

هشتم : mp3 ؛

 

 

دیگه مجبورم کم بنویسم ...

 

به قول یکی از دوستان

باید با نون بنویسم که سیر شم !!!

پس تا همینجا بسه

 

فقط اگه دوست داشتی قسمت سوم اینم  به مناسب فردا بخون

 

...

 

 

سربلند بمونیم و ایرونی

 

11:2 PM | مسيح |



پنجشنبه 10 فروردین ماه سال 1385

 

من هنوز چیزی نگفتم

که تو طاقتت تموم شد

باقیشو بگم می بینی

گریه هات کلی حروم شد

...

 

سلام

 

قبل از اول : یه توضیح عادی :

 

این پستمو بازم بلاگسکای مجانی قبول نکرد

ظاهرا بازم تعداد حروفش بیش از حد مجاز نوشته های مجانی بوده !!

به همین خاطر بعضی جاهاشو حذف کردم که سبک تر بشه

شاید بعدها توی پستای دیگم گذاشتمشون ...

 

 

اول : پایان  ؛

 

 

خدایا چنان کن سر انجام کار

تو خشنود باشی و ما رستگار

 

خدا آخر عاقبت هممونو ختم به خیر کنه

ایشالا عاقبت به خیر بشی جوون

شاهنامه آخرش خوشه

جوجه رو آخر پاییز می شمرن

آقا این هندونه ها کیلو چنده ؟ ... آخرش چند ؟؟!!!

طرف اند رفاقته

من خودم ختم ... ... هام !!!

یه کلام  ختم کلام

...

توجه به انتها و پایان در فرهنگ ایرانی ریشه های عمیقی داره

عقلا عرفا علما و بزرگان ایرانی همواره مردم عادی رو توجه دادن به این موضوع

حالا می خواد این مردم عادی پادشاه بوده باشن یا حاکم یا کاسب و صنعتگر و کشاورز و ...

...

ایرونیای عادی اما

معمولا برخوردای متفاوتی با مقوله ی آخر و عاقبت دارن که بعضیاش به صبری بی نظیری منجر می شه و بعضیاش برعکس

 

مسیح سعی می کنه چند تا نمونه از برخوردای امثال خودشو با موضوع پایان بیان کنه

 

دوم : امید ؛

 

ما موجودات عادی

 

آینده و آخر کارو خیلی مهم می دونیم

 

... متن این قسمت حذف شده ...

 

من به برداشتها و شناختها و  تصورات و تصویرهای ذهنی خودم و خودت و دیگران کار دارم

یعنی اون چه که واقع می شه نه اون چیزی که باید باشه

...

 

 

سوم : حقیقت  ؛

 

تا حالا از خیلیا در باره ی حقیقت سوال کردم

جوابای خوبی هم گرفتم تا حالا

مثل

حقیقتو در وجود خودت جستجو کن !!!!!!!!!

یا یه چیزایی تو همین مایه ها

 

یه شب که در محضر یکی از دوستان عزیز و استادم کسب فیض می کردم و حساب زمان از دستم خارج شده بود حدودا ساعت سه بامداد صحبت از خواب شد

پرسیدم خوابت نمیاد ؟

ایشون گفتن که ساعت دیواری من به جای من ایستاده است

من گفتم دوست عزیز خواب ایستادن نیستا

ایشون گفتن منم به همین دلیل از واژه ی خواب استفاده نکردم !!!

: )

یعنی او چون خوابیدن ساعت رو معادل خواب نمی دونست به جای این که بگه به جای من ساعتم خوابیده گفت به جای من ساعتم ایستاده !!

و من چون موضوع صحبتمون خواب بود انتظار داشتم او از حالتی مثال بزنه که مانند خواب باشه و ایستایی توش نباشه

 

اما خودمونیم

 

واقعا خوابیدن ساعت چیه ؟

خوابیدنه ؟

یا ایستادن ؟؟

 

خب

این بستگی داره به این که از چه زاویه ای و با چه عینکی و با چه چشمی به قضیه نگاه کنیم

و بعد

اطلاعات دریافتی این چشم به چه ذهنی برای پردازش سپرده بشه

و اون ذهن ظرفیتش و اطلاعات در حال پردازشش در اون لحظه در چه حالی باشه و ...

 

 

 

چهارم : حقیقت وجودی ؛

 

 

ساعت مثال ساده و خوبی به نظرم می رسه برای یه بحث ابتدایی در این موضوع

چون تقریبا همه قبول دارن که ساعت خود به خود و یا بی علت به وجود نیومده

: )

ساعت برای این درست شده که گذشت زمان رو نمایش بده و علاوه بر اون بسته به تنظیمی که می کنیمش ساعت دقیق محلی رو که براش تعریف کردیم نشون بده و ضمنا شکل و شمایل خوبی هم داشته باشه که احتمالا بتونه به عنوان یه کالای لوکس و نفیس یا حداقل تزیینی مورد استفاده قرار بگیره

ایجاد شرایطی برای نمایش دقیق میزان گذشت زمان وظیفه ایه که بر عهده ی کارخونه ی سازنده ی ساعته

همین طور طراحی ظریف و دقیق و زیبا و متناسب

اما تنظیم ساعت برای نمایش وقت دقیق محلی وظیفه ایه که معمولا بر عهده ی خریدار یا صاحب ساعته

همین طور حفاظتش از ضربه و آتش سوزی و سایر حوادث

البته بسته به نوع ساعت احتمالا کوک کردن یا تعویض یا شارژ به موقع منبع انرژی رو هم باید در نظر داشت

یعنی ساعت برای انجام تکالیفی که برای انجامشون طراحی شده حقوقی به گردن سازنده و خریدارش داره که در صورت عدم استیفای اون حقوق

دیگه تکلیف از گردنش ساقطه !!!

 

ممکنه یه ساعت بخری با دقت فراوون

و این ساعت در طول بیست سالی که روی دیوار خونتون نصب شده حتی یک صدم ثانیه هم عقب نمونه یا جلو نره

ولی هیچ وقت هم زمان دقیق رو نشون نده

و در همون حال زمان دقیق رو هم نشون بده !!

...

خب

شاید بشه گفت که نشون دادن دقیق میزان گذشت زمان

و نمایش وقت دقیق

و داشتن ظاهری مناسب

حقیقت وجودی ساعتو می سازن

یعنی آن چه که باید باشه

 

ممکنه یه ساعت لوکس برای یه سالن پذیرایی توی یه قصر طراحی و ساخته شده باشه

خب

فرض کن ساعت نفیس به سالن مجلل قصر برده می شه و رنگ و لعاب و جلوه ی خاصی هم به سایر وسایل تزیینی اون سالن می بخشه

اما اگه بعد از مدتی به هر دلیل این ساعت طوری شکل و شمایلش از ریخت بیفته که به عنوان یه وصله ی ناجور در بین سایر اشیاء تزیینی دیده بشه

حتی اگه دقت نمایش زمانشو از دست نداده باشه

می شه گفت که این ساعت هنوز جاش توی اون سالنه ؟

به عبارت دیگه

می شه گفت که این ساعت هنوز به حقیقت وجودیش نزدیکه ؟

با توجه به انتظاری که از وجود اون ساعت در هنگام سفارش و طراحی و ساختش می رفته شاید بشه گفت که از حقیقت وجودی خودش به عنوان یه ساعت تزیینی و تشریفاتی دور شده

...

حالا اگه ساعتی در هر بیست و چهار ساعت مقداری عقب بمونه یا جلو بره احتمالا می شه گفت که از حقیقت وجودی خودش به عنوان ساعت دور شده

همین طور اگه ساعت با دقت قابل قبولی کار بکنه ولی تنظیم نباشه و به جای ساعت دوازده ظهر ساعت ده و شیش دقیقه ی صبحو نشون بده بازم شاید بشه گفت که این ساعت هنوز با حقیقت وجودی خودش فاصله داره

البته شاید

چرا ؟ :

 

 

 

پنجم : اشراف  ؛

 

 

مثلا فرض کن تو توی تهران زندگی می کنی و ساعت دقیقا با دقت یک هزارم ثانیه تنظیم شده

ولی به وقت گرینویچ !

خب

تو ممکنه از این ساعتی که نمایش داده می شه بتونی استفاده ی خاصی ببری

ولی سایر کسانی که این وقتو توسط ساعت دیواری تو می بینن اگه نگاهی به ساعت مچیشون بکنن چون می بینن که حدود سه ساعت و نیم  اختلاف وجود داره این طور برداشت می کنن که ساعت دیواری خونه ی تو تنظیم نیست

شایدم خرابه

حالا اگه تو یه ریموت کنترل برداری از روی میز و یه دکمه رو فشار بدی و بلافاصله ساعت وقت دقیق رو به افق تهران نشون بده چی ؟

 

 

در این صورت برداشت کدوماتون درست بوده ؟

اون دوستی که حس می کرده ساعت تو از حقیقت وجودیش دور شده ؟

یا تو که می دونستی موضوع از چه قراره ؟

می شه گفت برداشت اون شخص کاملا غلط بوده ؟

مسیح می گه اون شخص با توجه به پیش فرضها و نوع نگاهش و انتظاری که از یه ساعت دیواری که توی تهرون روی دیوار یه خونه نصب شده حق داشته که اون برداشتو داشته باشه

اما البته اگه خود مسیح با چنین صحنه ای برخورد کنه ممکنه سوال کنه :

ببخشید ، می تونم بپرسم ساعتتون به وقت کجا تنظیم شده ( لطفا ) ؟؟!!

و با این کار بدون این که توهینی به ساعت مورد نظر کرده باشه

به صاحب ساعت که مسئولیت تنظیمشو بر عهده داره فرصت بده که حقیقتو بیان کنه ...

 

اصلا درسته که حقیقت وجودی یه ساعتو در این دو سه مورد خلاصه کنیم ؟

فرض کن یه ساعت خیلی شیک و نفیس آنتیکو یه دوست بسیار عزیز و پرارزش بهت کادو داده

بعد فرض کن این ساعت خراب بشه

طوری که دیگه قابل تعمیر نباشه

یا تعمیرش برای تو امکان پذیر نباشه

چی کارش می کنی ؟

میندازیش دور ؟

ممکنه

ولی خیلیا هم هستن از اون به عنوان یه وسیله ی تزئینی یا یه یادگاری نگهداری می کنن

یه بنده خدایی تعریف می کرد یکی از دوستاش توی دفتر کار یکی از مدیران دولتی یه ساعت دیواری رو دیده که کار نمی کرده

پرسیده من هر بار میام می بینم این ساعت خوابیده اگه خرابه پس چرا عوضش نمی کنی و پاسخ شنیده که

این ساعتو دوست دارم و قابل تعمیر هم نیست

پس منم تنظیمش کردم روی ساعت و دقیقه ای که امام خمینی از دنیا رفت !

به این ترتیب هم ساعت بی کار نمونده

و هم با دیدنش همیشه یاد کسی که اونو بهم کادو داده

و همین طور به یاد امام هستم !!  ( یا یه چیزی تو همین مایه ها )

 

خب

اینجا دیگه ساعت وظیفه ی جدیدی پیدا کرده

اما آیا می شه گفت که حقیقت وجودیشم تغییر کرده ؟

مثلا می تونیم بگیم چون این ساعت داره اون انتظاری که ما ازش داریم یعنی نشون دادن دائمی یه زمان خاص و همین طور وظیفه ای که به عنوان یه یادگار برعهده داره به نحو احسن انجام می ده پس یه ساعت کامل و دقیق و حقیقیه ؟؟!!

خب

این بستگی به شناخت و تعریف ما از حقیقت و همین طور از کاربرد ساعت داره

...

 

تا یادم نرفته بگم  به این سوال که اون اوایل توقسمت حقیقت نوشتم هنوز نپرداختم :

 

اما خودمونیم

 

واقعا خوابیدن ساعت چیه ؟

خوابیدنه ؟

یا ایستادن ؟؟

 

 

ششم : زاویه ی دید ؛

 

حالا بیا یه کم از دورتر و بالاتر به این ساعت نگاه کنیم و در نتیجه زاویه ی دیدمونو گسترش بیشتری بدیم

 

معمولا محصولات دست ساز بشر عمر مفید دارن

یعنی سازنده بر اساس علم و تجربه می تونه پیش بینی کنه که ساعتی که ساخته تقریبا چه مدت می تونه به خوبی کار بکنه

و بعد از چه مدتی عمرش تموم می شه

اگه در طول این مدت حادثه ی خاصی برای ساعت اتفاق نیفته و بتونه به تموم وظایفی که براش طراحی شده عمل کنه و بعد سر وقت معین از کار بیفته

آیا می شه گفت که ساعت قصه ی ما از حقیقت وجودیش دور شده ؟

در این صورت ، ساعتی که کار نمی کنه و گذشت زمانو نشون نمی ده آیا ایستاده ؟

خب

مسلمه که نمی شه به این حالت گفته خواب رفتن ساعت

چون معمولا اگه ساعت بازم قابل تعمیر یا تنظیم یا راه اندازی مجدد باشه و موقتا از کار افتاده باشه از این اصطلاح استفاده می کنیم

 

اما ایستادن چی ؟

 

اینم باز به نظر مسیح

بستگی داره که ایستادنو چه طور معنی کنیم

 

اگه عمر ساعت رو برابر با مدتی در نظر بگیریم که اون دو سه موردی رو که به عنوان حقیقت وجودی ساعت فرض کردیم درش پایدارن ؛

اون وقت می تونیم بگیم که ساعت قصه ی ما عمرش به پایان رسیده و از حقیقت وجودی خودش دور شده و دیگه نمی شه بهش گفت یه ساعت حقیقی

 

اما اگه از بالاتر نگاه کنیم به قضیه و اون وظایفو بخشی از عمر ساعت ببینیم و از کار افتادن و بعد قاطی زباله ها یا اشیای عتیقه شدن و بعد پوسیدن و تلاشی و به خاک بدل شدن و بعد موندگاری در اذهان مشاهده کنندگان و مخاطبان و انتقال خاطره ی اون ساعت به اذهان نسلهای بعدی اونا و تبدیل شدنش به یه تجربه ی بشری ( مثلا یه چیزی شبیه تجربه ی کشتی تایتانیک ) و تاثیر پذیری ذهن تاریخی مردمی که سالها بعد روی زمین زندگی می کنن از این تجربه بدون این که حتی سخن یا کلامی از اون ساعت به گوششون خورده باشه رو هم به عنوان حقیقت وجودی ساعت کذاییمون در نظر بگیریم اون وقت دیگه احتمالا ساعتی رو که کار نمی کنه در حالتی ایستا نمی بینیم

چنین ساعتی دقیقا داره در مسیری پیش می ره که اگرم براش طراحی نشده باشه ولی قابل پیش بینی بوده ...

 

 

هفتم  : نود !! ؛

 

برنامه ی نود یکی از موفقترین برنامه های ورزشی تلویزیونی ( از نوع فوتبالیش ) تو ایرانه

تقریبا دیگه بعد از هر بازی فوتبال اگه کسی یا تیمی احساس کنه که حقی ازش ضایع شده و یا در انتظار آگاهی از نظرات دیگران در باره بازیش باشه خبرنگارا رو ارجاع می ده به برنامه ی بعدی نود و نظرات کارشناسان اون برنامه

 

گذشته از خوش فکری و تسلط عادل فردوسی پور و تیمش در طراحی و ساخت و اجرای این برنامه

مسیح عقیده داره که نام انتخابی این برنامه هم در اقبال عمومی فوتبال دوستان به اون بی تاثیر نبوده

ما موجودات عادی ایرونی

یه عادت دیگه هم داریم آخه

و اون توجه زیاد به دقیقه ی نوده

وقتی بچه ایم

درس خوندنامونو می ذاریم برای شب امتحان ( دقیقه ی نود )

انجام تکالیف نوروزیمونو یا به روز سیزده موکول می کنیم یا چهاردهم فروردین غیبت می کنیم از مدرسه تا بتونیم اونا رو تکمیل کنیم !!

تا جوونیم نه از این دنیامون لذتی می بریم و نه اگه اعتقادی داشته باشیم به اون دنیا برای آخرتمون کاری می کنیم

دور از جون توئی که داری این متنو می خونی و همه ی ایرونیای عادی اون قدر مثل چی (!!) می دوییم و جون می کنیم که جوونیمون از دستمون می ره و موقع پیری و زمین گیری تازه یادمون میفته که ای دل غافل

زندگی رفت و هــــــــــــــــی چی نو فه می دیم !!!

ولی دیگه دیر شده

چون تو دقیقه ی نود خیلی کم پیدا می شن فوتبالیستایی که هنوز توان سگ دو زدن و استفاده از موقعیتها رو داشته باشن

می گیم وقت زیاده بالاخره یه روزی توبه می کنم و عاقبت به خیر می شم و به هرکیم که می رسیم می گیم برامون دعا کنه که خدا آخر و عاقبتمونو ختم به خیر کنه

غافل از این که معمولا آدمای عادی طوری می میرن که زندگی کردن

... 

خلاصه

توجه ما ایرونیای عادی به دقیقه ی نود هم از اون توجهاتیه که خاص خود ماس

یعنی به جای این که برامون عاقبت اندیشی و تحرک رو به ارمغان بیاره

دلخوشمون می کنه به این که حالا حالاها فرصت هست ...

راستی

دیدی اونایی رو که می گن خدا ارحم الراحمینه و با این اعتقاد و ایمان قوی حتی نیازی نمی بینن که ...

 

 

 

هشتم : مراتب ؛

 

دیدی بعضیا رو که وقتی می خوان فیلم سینمایی تماشا کنن کنترل دستگاه پخش رو دستشون می گیرن و هی هر چند دقیقه یا حتی چند ثانیه یه بار فیلمو می زنن بره جلو  ؟؟


دیدی اونایی رو که می خوان یه شبه ره صد ساله رو برن ؟

 

دیدی اونا رو که غوره نشده می خوان مویز بشن !!!

 

شنیدی اون سخنرانی آقای فاطمی رو که از بچه هایی که هنوز پشت لبشون سبز نشده ولی دیگران در موردشون می گن طرف سیماش وصله (!!؟؟‌) صحبت می کرد ؟

 

دیدی اونایی رو که می گن در کار عاشقی عقل رو نباید دخالت داد

 

دیدی اونایی رو که می گن پای استدلالیون چوبین بود و عقل بشری به ذات الهی راه نمی بره ؟؟!!!

 

دیدی اونایی رو که بدون توجه به مراحل و مراتبی که یه عارف یا یه سالک طی کرده برای رسیدن به این مقام که بتونه شطح و طامات ببافه ، شطحیات اونا رو تکرار می کنن ؟

 

مسیح فکر می کنه که

خیلی خوبه که

آدم بتونه یه شبه به همه جا برسه

این طور نیست ؟

 

 

نهم : توضیح و اعتذار ؛

 

پست قبلیم یه اشتباه تاریخی بود

بابت نگرانی یا تاسف یا ناراحتی ای که القا کرد به بعضی از دوستان ، صمیمانه عذر می خوام

 

خب

مسیح یه موجود عادیه که به وبلاگ عادیش به عنوان یه محل عادی برای نوشتن احساس و فکر و حالات عادی روزمره ی خودش نگاه می کنه

 

اما دوستانی هستن که با خوندن این نوشته ها ممکنه تاثیر بگیرن

باید بیشتر حواسمو جمع کنم

باید یادم بمونه که بیشتر

از شادی بنویسم و امید و شایدم بی خیالی

 

باید سعی کنم که لایه های درونی نوشته هامو تا می تونم کمتر  کنم

باید عادی تر از اینی که هستم بشم

 

...

 

یه بار از مسیح دلقک نوشته بودم

( توی قسمت اول و سومش فکر کنم )

پست قبلیم منو به یاد اون پستم انداخت

همین طور

به یاد کامنتی که یکی از عزیزترین دوستان وبلاگیم برای پست مرکب و دواتم تو بلاگفا نوشته بود

نمی دونم چی دیده بود توی اون پستم که نوشته بود

حسابی عوض شدی مسیح ... معلومه تازگیا وقتی می خوای آپدیت کنی

در باره مطالبی که می نویسی فکر هم می کنی !!!!

( یا یه چیزی تو همین مایه ها )

 

...

 

 

دهم : وبلاگبینی ؛

 

نوع نگرش ما به وب و وبلاگ و وبلاگ نویسی یا همون وبلاگبینی ما نقش مهمی در نحوه ی نگارش و اداره ی محتوای وبلاگمون داره

 

بعضیا وقایع و احوالات یومیه شونو می نویسن تو وبلاگشون

بعضیا به وبلاگ به عنوان وسیله ای برای انتقال دانششون به منظور ارتقای سطح آگاهیهای دوستاشون نگاه می کنن

مثل جناب دکتر میرزایی عزیز که لوگوی وبلاگ بسیار مفیدش همین بغله

 

بعضیا ...

نه ...

 

نمی خوام انواع نگرشها رو ردیف کنم

قبلا یه بار این کارو تو یکی از پستام کردم

یه بارم تو محیط پرشینلاگ به یه بنده خدایی بر خورده بود که چرا نوشتم بعضیا از طریق وبلاگ نویسی  دنبال مشتری می گردن !!!!!!!!!!!!!

پس فعلا بی خیال این قصه می شم

باید یادم باشه که چیزی ننویسم که برگ گلی آزرده بشه

 

اصلا بذار یه طور دیگه بگم

 

با ذکر مثال می گم که اگه قرار شد به کسی بربخوره به همون یکی دونفری که مثال می زنم بر بخوره

( هر چند که مطمئنم به این دو عزیزی انتخاب کردم امکان نداره بر بخوره )

 

دوست وبلاگی عزیزم سهیک رو که حتما می شناسی

توی پست اخیرش نوشته که ؛

 

… قصد سفری دیگر به درون خود کرده ام … می خواهم درون خودراژرف تر بکاوم …

 

و برای من نوشته که ؛

 

... ازسفرگریزانم///////// ولی ناچار....به سفرم
سفر........سفری به درون خود
شگفتا چه دنیایی است
من هستم و خودم و یک کارنامه
دارم ورق می زنم///// ومی خوانم

 

...

 

مسلما سفر به درون خود و بازخوانی تجربیات و حالات مختلف گذشته از کارهای مفیدیه که هرکسی سعادت انجامشو پیدا نمی کنه

برای سهیک عزیزم آرزوی توفیق در این راهو دارم

 

اما این که به منظور این کار وبلاگ خودشو احتمالا بخواد به طور موقت تعطیل کنه کاریه که مسیح انجامش نمی ده

 

و این برمی گرده به تفاوت دیدگاه و نظر در نوع وبلاگ بینی ما !!!

 

مثال دیگه یه وبلاگ نویس ایرانی اصیل دور از وطن دیگست

البته یه دختر ایرونی اصیل ؛

 

عتید

 

می شناسیش ؟

 

فکر نمی کنم کسی بشناستش

ممکنه کسانی آدرس وبلاگ تعطیل شدشو داشته باشن

و چند تایی از پستاشم خونده باشن

ولی اینا دلیلی نمی شه که من یا تو بگیم می شناسیمش

 

عتید به اون چیزایی که می نوشت پایبند و متعهد بود

و دغدغه های زیبایی داشت

مثلا نگران شکستن تقدس واژه ها بود

یا نگران بود که با نوشته هایی که احتمالا خودش هنوز به صحتشون باور کاملی نداره یا توان دفاع کامل ازشونو نداره یه وقت کسی رو به اشتباه نندازه

اگه از فعل بود استفاده می کنم فقط به این خاطره که فعلا وبلاگش تعطیله ( یا حداقل اون وبلاگی که من ازش سراغ دارم تعطیله )

 

خب

نوع وبلاگبینی این دو دوست

اقتضا می کرد و می کنه که برای ادامه ی کار قدری به وبلاگای خوبشون تعطیلی بدن تا بتونن اول با خودشون و واژه هاشون و تفکراتشون و ذهنیتهاشون و احتمالا باورهاشون کنار بیان و اونا رو دسته بندی و جمع و جور کنن و اگه احیانا جاهایی نقاط ضعفی دیدن برطرفش کنن و بعد بیان و با همون نام و نشان قبلی یا شایدم با نام و نشانی جدید و حتی شاید در وبلاگی جدید ( کار دنیا رو چه دیدی ! ) شروع به نوشتن کنن

 

خب

مسیح برای باورها و روشها و علایق این دو دوست خوبش احترام فوق العاده ای قائله

اما این کار

از نظر مسیح کار خیلی خوبیه که

به هیچ وجه علاقه ای به انجامش ندارم

 

چون

وبلاگ عادی

فلسفه ی وجودیش همون سفر به درونیه که سهیک ازش یاد کرده

و همون تلاش برای شناخت و تقویت و تحکیم باورهاییه که عتید بهش پایبنده

 

یعنی مسیح به وبلاگش به عنوان یه مرجع تخصصی یا پایگاهی

برای انتقال تجربیات و آموزش دانسته های نداشته ی خودش نگاه نمی کنه

 

اگه قراره مسیح خودشو بشناسه

با همین نوشته هاست که این کارو می کنه

اگه قراره باورهای خودشو محک بزنه هم همین طور

هر چی که نوشته می شه توی این وبلاگ

حرفاییه که می تونه روزی مورد وثوق مسیح باشه

و روزی دیگه با نظرات ارشادی و راهنماییهای دوستان عادی مسیح

جایگاه و پایگاهشون توی ذهن عادی مسیح تغییر کنه

 

در واقع مسیح داره توی این وبلاگ زندگی می کنه

فکر می کنه

احساس می کنه

دردلهاشو می نویسه ( البته تا حد امکان با تاخیر و تانی زیاد )

شادی هاشو بروز می ده

و گاهیم که کارد به یه استخونای نازک و کم طاقت و حساسی می رسه

یه شکوه یا گلایه یا نعره ای (!) از خودش بروز می ده

 

در این حدود سه سالی که مسیح وبلاگ می نویسه

از این روش و منش

سود سرشار و قابل توجهی هم عایدش شده

البته

نه سود مادی

که وبلاگ نویسی

مخصوصا برای موجودات عادی ای مثل مسیح

جز هزینه ای که گاهی تامینش کمی تا قسمتی دشوار می شه نتیجه ی مادی دیگه ای نداره

 

...

 

 

یازدهم : نوشته ی بد ؛

 

 

بارها گفتم و بازم می گم که در نظر مسیح ؛

 

نوشته ی بد وجود نداره

 

بعضی از دوستان گفتن که با این نظر موافق نیستن

ولی تا حالا کسی نخواسته یا نتونسته ( به هردلیل ) که نظرشو اثبات کنه

 

مسیح هم روزی نگران بود که شاید چیزی بنویسه توی وبلاگش که برای دیگری مضر یا مایه ی ظلالت (!!!؟؟؟) باشه

 

اما با درسهایی که از دوستان فرهیخته ی خودش مخصوصا پریدخت گرفت نظرش عوض شد

 

الان مسیح می گه هیچ کس به خاطر خوندن نوشته های گمراه کننده ی مسیح گمراه نمی شه

 

و اگرم بشه

 

همون بهتر که بشه !!!

 

...

 

دوازدهم : طولانی شد ؟ ؛

 

سعی کردم خیلی خلاصه بنویسم

ولی بازم بلاگسکای مجانی پستمو دیپورت کرد ! 

...

 

 

سربلند بمونیم و ایرونی

 

 

11:0 PM | مسيح |



پنجشنبه 3 فروردین ماه سال 1385

 

سلام

 

در دو روز 

                عمر کوته 

                              سخت جانی

                                               کرده ام

                                                             با همه

                                                                         نامهربانان

                                                                                         مهربانی کرده ام

              همدلی هم آشیانی             همزبانی کرده ام

 

من نه هرگز

                 شکوه ای

                               از روزگاران کرده ام

                                                             نه شکایت

                                                                            از دورنگیهای

                                                                                               یاران کرده ام

                     گرچه شکوه

                                        بر زبانم

                                                      می فشارد

                                                                      استخوانم

من که با

             این برگ ریزان

                                 روز و شب

                                                سر کرده ام

                                                                    صد گل

                                                                               امید را

                                                                                         در سینه

                                                                                                      پر پر کرده ام

                        دست تقدیر این زمانم        کرده همرنگ خزانم

 

من که عمر

                رفته بر

                          خاکستر غم

                                          چیده ام

                                                     زین سبب

                                                                   گردی ز خاکستر

                                                                                         به خود پاشیده ام

در دو روز

            عمر خود

                          بسیار

                                   حرمان دیده ام

                                                          بس ملامتها

                                                                          کزآن

                                                                                   نامردمان

                                                                                                بشنیده ام

بعد از این 

              بر چرخ بازیگر

                                    امیدم

                                           نیست

                                                    نیست

                                                            آن سرانجامی

                                                                               که بخشاید

                                                                                              نویدم

                                                                                                      نیست

                                                                                                               نیست

                   هدیه از ایام جز

                                         موی       

                                                 سپیدم

                                                               نیست

                                                                         نیست

 

پشت سر

             پلها شکسته

                             پیش رو

                                         نقش سرابی

                                                             هوشیار

                                                                          افتاده مستی

                                                                                          در خرابات خرابی

مهربانی

            کیمیا شد

                         مردمی

                                    دیریست مرده

                                                       سرفرازی را چه داند

                                                                                    سربه زیری سرسپرده

می روم

            دلمردگیها را

                              ز سر بیرون کنم

                                                     گرفلک

                                                                با من نسازد

                                                                                 چرخ را وارون کنم

بر کلام

            ناهماهنگ

                          جدایی خط کشم

                                                  در سرود

                                                                  آفرینش

                                                                               نغمه ای موزون کنم

 

 

...

 

یه سال دیگه شروع شد

 

به همین سادگی

 

...

 

کی تموم می شه ...

 

...

 

سربلند بمونیم و ایرونی

 

خسته ام ...

 

... ای زندگی ... 

 

... 

 

10:59 PM | مسيح |



شنبه 27 اسفند ماه سال 1384

 

 

نور تویی , سور تویی , دولت منصور تویی

 

سلام

 

 

 

اول : آب زنید راه را ... ؛

 

 

مژده بده

            مژده بده

                          یار پسندید مرا

                                               سایه او گشتم و او

                                                                         برد به خورشید مرا

 

جان دل و دیده منم  

                           گریه ی خندیده منم

                                                       یار پسندیده منم   

                                                                               یار پسندید مرا

...

 

آینه خورشید شود

                          پیش رخ روشن او

                                                    تاب نظر خواه و ببین

                                                                                کآینه تابید مرا

 

گوهر گم بوده نگر

                        تافته بر فرق فلک

                                               گوهری خوب نظر

                                                                       آمد و سنجید مرا

 

نور چو فواره زند

                     بوسه بر این باره زند

                                                 رشک سلیمان نگر و

                                                                            غیرت جمشید مرا

...

 

چون سر زلفش نکشم

                              سر ز هوای رخ او

                                                      باش که صد صبح دمد

                                                                                    زین شب امید مرا

...

 

 

 

دوم : نوروز مسیح عادی ؛

 

 

نوروز و بهار مسیح ، بر این مسیح عادی مبارک هست

 

نوروز دنیا و بهار طبیعت هم بر همگان مبارک باد

 

نوروز و بهار مسیح هر سال سه چهار روز زودتر از نوروز سایرین می رسه 

نوروز مسیح روز بیست و هفتم اسفنده

 

 

نوروز مسیح روزیه که بهار روح و جان و زندگیش قدم به کلبه ی عادی مسیح گذاشته

 

 ...

 

و تو ای آسمون عسلی هستی مسیح ؛

و تو ای پاکترین و زلالترین چشمه ی انسانیت و شرافت

و ای توئی که اگه بخوام در بارت بنویسم

به احتمال زیاد متهم یا محکوم به بت پرستی و شرک و الحادم می کنن

به خودم قول می دم که اگه دنیا بهم فرصت بده

روزی تموم شهامتمو جمع کنم و

از تو بنویسم

 

...

 

ولی تا اون موقع

دوست دارم حرفایی رو که دوستای گلم برای تولدت نوشته بودنو بذارم اینجا ...

 

...

 

 

 

سوم : آسمون عسلی مسیح در کامنتهای دوستان آسمونی ؛

 

 

نرگسی ؛

بهش بگین :
آنچه خوبان همه دارند ، تو تنها داری

...

دل نازکم شیشه را می شناسد
رگ خواب هر بیشه را می شناسد

دلم با دلت انس دیرینه دارد
زمین الفت ریشه را می شناسد

 

شباهنگ ؛

امیدوارم سالها  شاد و سرفراز در کنار هم زندگی کنید

و سایه پرمهرتون همیشه شادی بخش محفل فرزندان گلتون باشه.

 

عقیق ؛

و باز زمستان
در آغوش سرد خود
دلی را
گرم و پر تپش
با لبخندی پر شکوه
در بر میگیرد،
انتطار برای زمستان سهل می شود
وقتی
بوی نرگسها
در فصای کوچک دلی دریایی می پیچد.
امیدوارم هزار سال در کنار هم  در کلبه دل ،سرشار از لطف و مهر زندگی کنید

 

نیوشای سخن ؛

بی نگاه عشق ، مجنون نیز لیلایی نداشت
بی مقدس مریمی دنیا مسیحایی نداشت

بی تو ای شوق غزل‌آلوده‌ی شبهای من
لحظه‌ای حتی دلم با من هم‌آوایی نداشت

تقدیم به بانوی غایب از نظر (عسل چشم)‌ و مسیح مسیحایی

 

دختر بارونی ؛

و به نظرم اون  . . . ، می تونه نهایت یه زندگی باشه ....

... می شه گفت مهم با هم بودنشونه

 

ماری ؛

به بانوی موسیقی و گل سلام مخصوص برسون

 

عتید ؛

در هر زمستان تولدی دوباره رو براشون آرزو میکنم.

 

بی دل ؛

انشاء الله همیشه باهم همراه و همدل و همفکر و سلامت باشید...

 

پریدخت ؛

من بگم از جانب مسیح ؟!
البته با اجازه :
زان روز که دیده بر رخت وا کردم
دل دادم و شعر عشق انشـا کردم
نی ٬ نی غلطلم ٬ کجا سرودم شعری
تـو شـعـر ســـرودی و مـن امـضــا کـردم

 

پرستو ؛

عسل چشم یاداور زیباترین حرفهای ماست
امید دارم که کنارش بر اوج حقیقت دنیا رسی

 

 

...

 

 

سربلند بمونیم و ایرونی

 

 

 

ای مردمان

ای مردمـــــــان

از من نیاید مردمی

...

 

 

10:57 PM | مسيح |