تبليغاتX
عـــــادي
آینه ای برای درد دلهاي يه مسيح عادي که تو بلاگسکای گم گشته نوشته می شن

چهارشنبه 27 اردیبهشت ماه سال 1385
هر چه را که ساختم ...

 

سلام

 

 

 

اول : سالگرد ؛

 

سال هشتاد و دو توی همین روزا بود که از طریق یکی از روزنامه های تعطیل شده ی زنجیره ای خبر دار شدم که بلاگسکای راه اندازی شده و عضو می پذیره

همون طور که قبلا گفتم سال 81 توی پرشین بلاگ یه بار وبلاگنویسی رو تجربه کرده بودم که تجربه ای ناموفق بود

آخه اونجا می دیدم بعضیا خیلی حرفای تخصصی و شیکی می زنن و قالبهای وبلاگارو هم که دیگه نگو ... هر روز یه قالب ناز و اطو کشیده ی جدید می دیدم ولی هر چی تلاش کرده بودم نتونسته بودم قالبمو عوض کنم و حرفامم که شده بود رونویسی و نقل از قول از کسانی که تا حدودی قبولشون داشتم ولی نه صد در صد ...

خب به نظرم میومد که وبلاگم خیلی عادی و پیش پا افتاده شده

این بود که حذفش کردم و اومدم سراغ بلاگسکای

وقتی می خواستم اینجا وبلاگ درست کنم موقع انتخاب آی دی کمی دودل بودم

آخه می خواستم یه چیز روندی باشه که هم خودم فراموشش نکنم (!) و هم دیگران به راحتی به ذهن بسپرن

اینه که تصمیم گرفتم حروفش تکراری باشه

چشارو بستم و انگشتامو آوردم نزدیک کی برد

دست چپ زرنگی کرد و زودتر از دست راست با کی برد تماس پیدا کرد

اول روی دکمه  a  دوبار و بعد روی دکمه ی  d

خب

تا اینجا شده بود aadd

بعد یادم افتاد که آی دی باید معنی هم داشته باشه

نمی شه که همین جوری شانسکی برای وبلاگ اسم انتخاب کرد

اینه که تصمیم گرفتم این 4 حرفو پاک کنم و اول اسم وبلاگو انتخاب کنم و بعد آی دی رو بسازم

آخه نمی خواستم اسم وبلاگم با آدرسش فرق داشته باشه

اما نتونستم

راستش دلم سوخت براشون

حس کردم این 4 حرف با یه شوق و ذوقی خودشونو از روی کی برد رسوندن به صفحه نمایشگر و اونم توی یه فرم مخصوص که می تونه یادشونو توی تاریخ  وبلاگنویسی (؟!) ثبت کنه

اینه که دلم نیومد نا امیدشون کنم

گفتم خوب

برای بقیش فکر کنم ببینم می شه یه اسم خوب بسازم با این حروف یا نه

اولین چیزی که به ذهنم اومد آدامس بود

ولی به نظرم اسم وبلاگ آدامس جالب نیومد !

اینه که به کلمات دیگه ای فکر کردم آد آد عاد ... عادت !!

نه

از عادت بدم میاد

اصلا عادت چیز مزاحمیه !

حالا می خواد این عادت دوره ای باشه یا عادی

پس باید یه اسم دیگه پیدا کنم

آد ... آد ... آد ... آدی ندی ؟!!!   ...  یا   ...   آدی یوخدی

خب

اینم می تونست یه اسم باشه برای وبلاگ

اما یه مشکل اساسی داشت اونم این که اگه کسی می دید اسم وبلاگم به زبون ترکیه انتظار داشت خودمم بلد باشم ترکی حرف بزنم و بخونم و بنویسم و اگه برام کامنت به زبون ترکی می ذاشتن و نمی تونستم بخونم اون وقت خیلی ناجور بود

اینه که از اونم گذشتم

ولی

ترکیب آدی و عادت و تکرار آ آ دی دی ذهن مسیحو برد طرف عادی

خب

همونی می تونست باشه که دنبالش بود

یه وبلاگ عادی بدون هیچ ادعایی

مخصوصا که می شد برای ادامش از دو تا  e هم استفاده کرد که تایپش راحت و روند باشه

و این طوری بود که وبلاگی با اسم عادی شکل گرفت و به روی مسیح لبخند زد

...

روز ۲۵ اردیبهشت تا نیمه شب مشغول ور رفتن باهاش بودم و اولین پست عادی در اولین دقایق ۲۶ اردیبهشت اومد بالا

البته باید خیلی می گذشت تا مسیح بتونه منظور خودشو از عادی بودن و عادی نوشتن بفهمه و بهش عمل کنه ...

 

 

دوم : عادی ؛

 

الان دیگه سه ساله که تابلوی عادی بالای سر در این وبلاگ نصبه

 ( البته

یه زیر نویس هم داره این تابلو که فعلا توقیفش کردن !!

توی اون زیر نویس مسیح منظورشو از عادی نوشته

الانم توی قالبم هست

ولی پریدخت نمایش عمومیشو ممنوع کرده

خب مسیحم که بچه ی حرف گوش کنیه ...

اما فکر نمی کنم اگه به مناسبت سالگرد عادی اینجا توی متن پستی که معلوم نیست اصلا خونده بشه یا نه بنویسمش ناراحت بشه :

 

« عادی یعنی پیش پا افتاده - عامیانه - کم ارزش و ... و معمولا فوق العاده ها موجوداتی رو که به فطرت طبیعیشون نزدیکترن عادی می نامن »

 

... )

 

بله می گفتم

سه ساله که مسیح داره از عادی بودن عادی شدن و عادی موندن می نویسه

تو این مدت مسیح سعی کرده فقط و فقط برداشتها و عقاید خودشو بنویسه به علاوه ی حرفایی از دیگرون رو که از نوشتنشون بتونه استفاده کنه

سه ساله که مسیح می خواد با زبون بی زبونی بگه فوق العاده بودن می تونه خیلی خوب باشه ولی عادی بودن اصلا بد نیست

می خواد بگه که اگه مردم عادی رو از معادلات دنیا حذف کنی اون وقت دیگه فوق العاده ها ( اعم از دانشمند و مرد خدا و ... ) زیادی هستن

می خواد بگه که اگه من و تو نمی تونیم فوق العاده بشیم لازم نیست به خودمون فشار نا متعارف بیاریم و زندگی رو سخت بگیریم

فقط کافیه که عادی بودنمونو بپذیریم و متناسب با تواناییهامون از خودمون انتظار داشته باشیم

می گن مغز انسان ظرفیتی داره که حتی نمی شه تصورش کرد و مردم عادی تقریبا اونو بی استفاده گذاشتن

می گن وجود انسان معدن بالقوه ی خیلی از  تواناییهاییه که به ذهن می رسه یا نمی رسه

می گن باید قدر خودتو بدونی و ظرفیتهای خودتو بشناسی و اونا رو به فعلیت برسونی

تقریبا همه ی ما از خودمون ناراضی هستیم

اکثرمون دوست داریم چیزی باشیم برتر و بهتر از اینی که هستیم

اکثرمون از خودمون توقعاتی داریم که توانایی برآوردشونو نداریم

مسیح قبول داره که رکود و در جا زدن اصلا خوب نیست

اما باور هم داره که توقع بیش از ظرفیت هم مضره برای بشر

مگه یه مملکت چند تا پادشاه لازم داره که هممون از خودمون انتظار داشته باشیم به اون مقام برسیم ؟

مگه اگه من از نظر دانش و خلاقیت به گرد پای دانشمندان بزرگ تاریخ نرسم از انسانیتم کم می شه ؟

مگه همه باید علامه باشن ؟

...

حرفای مسیح خطرناک به نظر میان ؟

اگه همه این طوری فکر کنن ممکنه جامعه دچار رکود و خمودی بیش از اینی که هست بشه ؟

این حرفا می تونه شوق پیشرفتو از آدم بگیره ؟

راضی بودن به وضع موجود رو می رسونه این حرفا ؟

مسیح می گه : نــــــــــــــــــــــــــع

اصلا از این حرفا به دنبال وضعیتی که به اون چیزا منجر بشه نیستم

مسیح فقط دنبال واقعیاته

می خواد بگه که رویا پردازی و آرزوهای دور و دراز داشتن خوبه

ولی به شرطی که فرصت بودن و زندگی کردن و استفاده از موقعیتهای بالفعل زمان حالو ازمون نگیره

امید به پیشرفت و تعالی و طی کردن پله های ترقی خوبه

ولی اگه قرار باشه اینا تبدیل بشن به قید و بندهایی که من از امکانات عادی حال خودم بهره نگیرم اصلا به دردم نمی خورن

مسیح باورداره که اگه من و تو همه به همون اندازه که توان داریم بکوشیم و از خودمون انتظار معجزه نداشته باشیم و در آرزوی تبدیل شدن به « ابر انسان » موقعیتهای عادی زمان حالمونو از دست ندیم

اون وقت می شیم یه جزیی از یه « ابر جامعه ی انسانی »

مثل قصه سی مرغ و سیمرغ

مثل اون جمله ای که در نظر مسیح برترین جمله ایه که توسط یه انسان عادی گفته شده :

همه چیز را همگان دانند ...

این برآیند تلاشهای هدفمند و پراکنده ی ما انسانهاست که انسان امروزو معرفی می کنه

ابر انسان چیزی نیست جز همون برآیند

اگه همه ی انسانهای عادی بتونن خودشونو قابلیتهای بالفعل خودشونو بشناسن و در وحله ی اول در استفاده ی بهینه از اون تواناییها بکوشن  به مرور ورزیدگی در استفاده از تواناییهای عادی منجر می شه به شکوفا شدن استعدادهای نهفته

و حتی اگه این طور هم نشه مهم نیست

چون برآیند کارهای ماست که اهمیت داره

مهم اینه که من و تو تلاش خودمونو بکنیم و اسیر جبر زمانه نشیم

حالا اگه جبر زمانه دخلمونو آورد اون یه بحث جداگونه ایه !!!!

راضی بودن به وضعیت موجود یه بحثیه و پذیرفتنش یه بحث دیگه

...

سه ساله که مسیح می خواد این حرفا و بعضی حرفای دیگه رو تو این وبلاگ بزنه

می دونم که موفق نبودم تو این راه

می دونم که هم قلمم ناتوانه در انتقال مفاهیم و هم ذهنم

می دونم که اکثرا می زنم به جاده خاکی

...

 

 

سوم : نوشته های عادی ؛

 

خب

تو این سه سال نوشته های زیادی داشتم

نمی خوام و نمی تونم همه ی اونا رو نام ببرم

 

ولی دوست دارم از عشقی که در افسانه های بشری برای ماه ساخته شده و اونو تو قصه ی ماه و خورشید و زهره نوشتم یاد کنم

همون ماه ایدآلیستی که میلیونها ساله که عاشق خورشید خانم شده و هی توی آسمون ذهن بشر به دنبالش می دوه و گاهی هم که بهش می رسه دنیا تیره و تار می شه !!!!

ولی زهره ی طنازی رو که در کنارشه و باهاش قرابتی با شکوه داره رو نمی تونه ببینه

چون چشمش به اون دوردوراس ...

 

دوست دارم از دل کویری یاد کنم

همون دلی که گفتم باید چشم امیدو ببره از آسمون ...

 

دوست دارم از دون کیشوت و سانچوپانزا یاد کنم

همون دون کیشوت و سانچوپانزایی که تو وجود تک تک ما لونه کردن و اکثر ما فکر می کنیم باید دون کیشوت درونمون مجال بروز و ظهور بدیم و از عظمت پنهان سانچو پانزا غافلیم ...

 

دوست دارم از عشق عمومی هم یاد کنم

اگه طبق نظر مسیح عشق اون قدر عادی می شد بین مردم که همه عاشق هم بودیم ،‌ دیگه مسائلی مثل اونی که عابد نوشته بود برام و توی پست قبلیم نوشتمشون ممکن بود پیش نیاد

اون وقت دیگه عشق هم می شد مثل تنفس مثل غذا خوردن و مثل خیلی دیگه از رفتارهای عادی ولی حیاتی بشر و کسی اونو گناه نمی دونست ...

 

دوست دارم از نوشته های هندونه ایمم یاد کنم

نام وبلاگ عادی در ذهن اکثر دوستان قدیمی مسیح ،  با نام هندونه عجینه

عشق ، هندوانه و عرفان ...

 

و دوست دارم تو این پستی که به مناسبت سومین سالگرد افتتاح وبلاگ عادی می نویسم یه مطلب هندونه ایم داشته باشم

آخه فصل گرما تو راهه و هندونه ی خنک خیلی می چسبه و اگه مطلب هندونه ای مسیح به کسی نچسبید می تونه با یه قاچ هندونه ی تگری جبرانش کنه ...

 

 

 

چهارم : جهان بینی هندونه ای ( هندونه بینی عادی !! ) !!  ؛

 

 

دنیا اسیر جبره یا عرصه ی اختیار ؟!!!

این سوالیه که گاهی برای هر کسی ممکنه پیش بیاد

و پاسخی که بهش داده می شه می تونه در انتخاب شیوه زندگی و برخورد با مسائل اون موثر باشه

 

خب

مسیح برای این موضوع هم جوابی از جنس هندونه داره

به نظر مسیح همه ی امور در عالم مدلی هندونه ای رو تشکیل می دن

 

بعضی از قوانین (‌طبیعی یا الهی ) حالت جبر نزدیک به مطلق رو دارن و این گونه امور با این که خیلی کمن ولی احاطه دارن به کل عالم

در جهان بینی هندونه ای اینا پوست سبز هندونه رو تشکیل می دن که دور تا دور جهان هندونه ای رو احاطه کرده و هیچ خللی درش وجود نداره ...

 

بعضیاشون حالتی مابین جبر و اختیار دارن

مثلا وقتی می گن این کارو نکن وگرنه اون بلا سرت میاد یا

اون کارو بکن وگرنه فلان سود از دستت می ره

خب

می تونی بکنی یا نکنی

اما نتیجشو هم باید بپذیری

یه چیزی تو مایه های بحث کارما و این حرفا

اینا گوشته ی هندونه رو تشکیل می دن

حجمشون خیلی زیاده و خیلی نرم و آبکی هستن

ولی قسمت اصلی هندونه ای که برای مصرف تهیه می شه همین قسمتشه

پس تو دنیا بیشترمون با این قسمت بیشتر از بقیه ی جاهای هندونه کار ( یا برخورد ) داریم ...

 

بعضیاشونم که اختیار نزدیک به مطلق هستن تخمه های زیاد و پراکنده ی هندونه رو تشکیل می دن که مثل جزیره هایی پراکنده در اقیانوس هستی هندونه ای قرار دارن

 

یاد کامنتی که برای خانوم معلم بزرگوارم شباهنگ نوشته بودم افتادم

توی اون کامنت دنیا رو به یه پارک تشبیه کرده بودم

توی اون پارک نیمکتهایی هست که تو می تونی به شرطی که برای کسی مزاحمتی ایجاد نکنی از شون استفاده کنی

و هوای پاکی هست که می تونی به رایگان وارد ریه هات کنی

و امکانات تفریحی و ورزشی ای هست که به فراخور حالت می تونی ازشون استفاده کنی

اینا همون تخمه هندونه ها یعنی اموری هستن که تو در انجامشون مختاری

 

ولی توی همون پارک یه بوته هایی هست که یه چیزایی بهشون چسبیده که بهشون می گن گل !!

تو آزادی و مختار که اون گلا رو بچینی یا لگد مال کنی !! به شرطی که عواقب جریمه ای رو که برات در نظر گرفتنو بپذیری

و درختهایی هست که می تونی شاخه هاشونو بشکنی

و انسانهایی رفت و آمد می کنن که می تونی انواع آزارها رو بهشون برسونی

و ...

اینا گوشته ی هندونن اموری که جبر و اختیار درشون مخلوطه

 

حالا تصور کن که می خوای وارد پارک بشی

ولی دوست داری با کامیون 18 چرخت بری توی پارک !!!

همون در بدو ورود نگهبانا جلوتو می گیرن و بهت گیر می دن

هر چی براشون استدلال بیاری هم حرف تو کله شون نمی ره

تو این جور موارد مرغشون یه پا بیشتر نداره

این همون پوست هندونه ی کذاییه

همون قسمتی از قوانین عالم که جبر نزدیک به مطلقه

البته

پوست هندونه هم خودش لایه هایی داره ها

وقتی هندونه رو پوست می کنی

پشت و روی پوستش اصلا با هم یکسان نیست

ولی اگه بریم تو اون مطلب ممکنه یه وقت خدا نکرده این پست مسیح هم طولانی بشه یه وقت !!!

 

 

 

پنجم :‌ کارمزد ؛

 

 

... الهی در شب فقرم بسوزان

ولی محتاج نامردان مگردان  ...

 

 

راست می گن که کاری که برای خدا نباشه برکت نداره ها

توی اینترنت تا حالا شده به تبلیغاتی که برای وام دادن هست بربخورید ؟

یکی از دوستان ایرونی خارج نشین تعریف می کرد که برای وام دادن با سود سه چاهار در صد حتی به در خونه مردمم مراجعه می کنن توی بلاد فرنگ به جهت ترغیب و تشویق و تبلیغ

 

خب

فکر می کنین برای چی اونا این قدر ذلیلن و وام با سود سه چاهار درصدیشون رو دستشون مونده و مجبورن برای تبلیغ هم بکنن ؟

مسیح احتمال می ده مشکل از همون سود باشه

آخه سود گرفتن کار خوبی نیست

بهش می گن نزول یا ربا ( یا یه چیزی تو همین مایه ها ) که حرومه

 

ولی در عوض تو مملکت گل و بلبل خودمونو ببینین

حتی یک ریال بهره یا سود یا ربا یا نزول تو کار بانکا و موسسات مالی و اعتباری و صندوقای قرض الحسنش نیست

فقط یه مبلغ جزئی و ناچیز چارده تا بیست و چند درصدی به عنوان کارمزد از شیر مادر حلالتر می گیرن از مردم تا بهشون وام بدن !!!

 

احتمالا هم به همین خاطره که برای گرفتن یه وام با 24 درصد کارمزد اسلامی ( بین 6 تا 8 برابر سود یا بهره یا نزول یا ربای حروم خارجکی ) باید پونصد نفرو ببینی و از شونصد نفر توصیه نامه بگیری و جلوی خدادنفر دولا وراست بشی و آخرشم دست از پا درازتر برگردی !!!!!!!!!!!

 

خدایا یه هو سایه ی بانکداری سراسر اسلامی رو از سر محرومان کم نکنیا !!!

 

 

 

ششم :  بلاگسکای و اصلاحگری قیم مآبانه ( قسمت سوم – اصلاحات و شیوه هاش )  ؛

 

 

 لینک قسمت اول              لینک قسمت دوم

 

 

 

یک ) اصلاحگری ؛

 

فرض کنیم که

من از وضع موجود راضی نیستم

و رنج می برم ؛

از این که می بینم همنوعانم برای تامین ضروریات اولیه ی زندگی خودشون در مضیقه و رنجن

از این که می بینم بعضی از همنوعانم حتی جرات نفس کشیدن هم ندارن

از این که می بینم بعضی از همنوعانم به خاطر بیان افکار و عقایدشون دچار محدودیت شدن

از این که می بینم بعضی از همنوعانم راه بهشت رو گم کردن

از این که می بینم بعضی از همنوعانم دچار  انواع و اقسام فسادها شدن

از این که می بینم بعضی از همنوعانم دچار جهل و نادانی و خرافات شدن

از این که می بینم بعضی از همنوعانم اصولو ول کردن و به فرعیات چسبیدن

از این که می بینم بعضی از همنوعانم تشنه ی عدالتن ولی از عدالت خبری نیست

از این که می بینم بعضی از همنوعانم اندیشیدن از یاد و خاطرشون رفته

از این که می بینم بعضی از همنوعانم شنیدن و فهمیدن و آموختنو نیاموختن

از این که می بینم بعضی از همنوعانم زندگی رو به خودشون و دیگران سخت می گیرن و زهر می کنن

از این که می بینم بعضی از همنوعانم دچار اوهام و اباطیل شدن

از این که می بینم بعضی از همنوعانم مثل کبک سرشونو زیر برف کردن و ...

از این که می بینم بعضی از همنوعانم ...

از این که می بینم ...

از این که ...

...

..

.

 

خب

فرض کنیم که

من به خاطر رنجی که از فهم این مسائل می برم

و به منظور کاستن از رنج دنیوی یا اخروی همنوعانم

به عنوان یه وظیفه و تکلیف دینی ،‌ تاریخی ، شرعی ،‌ بشری ، اخلاقی ، وجدانی و یا هر نوع تکلیف دیگه ای

خودمو ملزم به تلاش برای اصلاح  وضع موجود می بینم

 

اون وقته که اگه به تن احساس و اندیشم لباس عمل بپوشونم

می شم یه اصلاحگر

J

به همین سادگی !!!

 

 

دو : شیوه اصلاحگری ؛

 

برای ایجاد اصلاحات شیوه های مختلفی هست

که هر کس به فراخور حال و روز و قدرت و فهم و خصوصیات مختلف خودش یکی یا تعدادی از اونا رو انتخاب می کنه و از اون راه یا راهها اقدام به اصلاحگری می کنه

 

یکی از راه نوشتن

یکی از راه سخنرانی

یکی از راه تدریس

یکی از راه مبارزه ی نظامی یا شبه نظامی !!

یکی از راه کودتا !!!

یکی از راه رفرم

یکی از راه انقلاب

یکی از راه موسیقی

یکی از راه سینما

یکی از راه دیکته !!!!

یکی از راه توهین و تحقیر

یکی از راه ایجاد شک

یکی از راه صدور فرمان

یکی از راه صدور فتوی

یکی از راه تصویب قانون

یکی از راه ایجاد امکانات بیشتر برای جامعه ی هدف (؟!)

یکی از راه ارتقای سطح آگاهیها

یکی از راه جادو و جنبل !!!!!!

یکی از راه دعا

یکی از راه ادعا

یکی از راه چانه زنی

یکی از راه فشار

یکی از راه سکوت و گوشه نشینی !!!

یکی از راه خروج

یکی از راه صبر

یکی از راه دزدی (!!!!)

یکی از راه خالی بندی

یکی از راه ...

یکی ...

...

 

و همون طور که گفتم بعضی هم از راههایی که در واقع ترکیبی هستن از راههای ساده تر ، استفاده می کنن

 

راستی

چی می شه که یه نفر تصمیم می گیره و انتخاب می کنه که کدوم شیوه رو برای اصلاحات به کار ببره ؟

 

به نظر مسیح انتخاب شیوه ی اصلاحگری بستگی داره به عوامل زیادی که

دوست داره بهشون بگه

پس زمینه ی تفکر اصلاحی

 

...

 

ادامه داره ...

 

 

 

هفتم : کپی رایت ؛

 

 

یادمه توی اولین ماههای وبلاگنویسی

وقتی که با تازه با استاد بزرگواری به نام صنم آشنا شده بودم و کم کم داشت یخهای ذهن منجمدم آب می شد کامنتهایی که براش می نوشتم گاهی از پستهای وبلاگ خودم و خودش طولانی تر می شد !

یه بار یه چیزی براش نوشتم که بهم پیشنهاد داد اونو به عنوان یه پست توی وبلاگ عادی بنویسم

خب

اون موقع هنوز مسیح اعتماد به نفس عادی خودشو پیدا نکرده بود و از نوشتن اون طور چیزا توی وبلاگش می ترسید !

به همین خاطر بهونه تراشی کردم و ازش خواستم که اگه به نظرش جالب میاد خودش توی وبلاگش با ادبیات شیرین خودش بنویستش

پاسخی داد صنم که مضمونش این بود این حرفا مال توئه و من نباید حرفای تورو بنویسم و ... البته از دیدگاه کپی رایت و این حرفا ...

براش نوشتم که مسیحم این حرفا رو از خودش در نیاورده که

از کسان دیگه ای شنیده

و حتی اگه اینا محصولات ذهن خود مسیح هم بود از این که کس دیگه ای ازشون توی وبلاگش استفاده کنه ناراحت نمی شد که هیچ خوشحالم می شد

چون مسیح یه حرفی رو می نویسه که بهش اعتقاد داره و نوشتنشو لازم می دونه

خب

اگه کس دیگه ای هم بیاد و همون حرفو بنویسه

حتی اگه نامی از مسیح نبره

در واقع به مسیح کمک کرده در انتشار باورهاش

البته همه ی این گفت و شنود ها توی قسمت کامنتینگ وبلاگامون نوشته می شد و اون موقعا مسیح به کلی از محیط مسنجر وحشت داشت و پاشم نمی ذاشت توی یاهو

تا اونجا که یادمه صنم بزرگوار توی یکی از پستاش یه اشاره ی کوچولویی هم به اون پاسخ مسیح کرده بود ...

چند وقت پیش یه مقاله ای توی روزنامه ی جام جم خوندم در مورد عادی بودن !!

نویسنده ی مقاله رو عکسشم چاپ کرده بودن بالای نوشتش

وقتی خوندمش دیدم همه ی اون حرفایی که مسیح توی وبلاگ عادیش داره می نویسه به صورت ام پی تری توی اون مقاله هست !!!

خب

طبیعی بود که خوشحال بشم

چون اون نویسنده ی محترم یا نوشته های مسیحو خونده و یا نخونده

اگه خونده و نامی از مسیح نبرده توی مقالش اصلا مهم نیست

مهم اینه که طرز فکر عادی مسیحو تبلیغ کرده

اگرم نخونده که واقعا دیگه جای خوشحالی داره

چون ثابت می شه که مسیح تنها نیست تو داشتن این طرز فکر !!

 

البته جام جم پارسالم یه نوشته ی هندونه ای داشت که استاد بسیار بسیار ارزشمندم نرگسی عزیز و کبیر برام به صورت کامنت توی محیط پرشینلاگ نوشت تا بخونم

ظاهرا تفاهم خوبی بین مسیح و نویسنده های اون روزنامه خاص (!) وجود داره

 

خدا به خیر کنه ...

 

...

 

 برام دعا می کنی ؟

 

 

سربلند بمونیم و ایرونی

 

 

 

                                         من همیشه تا همیشه ...

 

 

 

 

 

 

1:26 AM | مسيح |



سه شنبه 19 اردیبهشت ماه سال 1385
ندا ...

 


اول : تزاید ؟!!! ؛


یه ممد آقای بقال داریم توی محلمون که هر وقت می رم مغازش کلی معطلم می کنه
معمولا اگه کسی نباشه توی مغازش اون قدر از این در و اون در صحبت می کنه تا مغازش شلوغ بشه
بعدشم تا صدام در نیومده هر کی رو از راه می رسه جلوتر از مسیح راه میندازه
یه بار که عجله هم داشتم دیگه طاقتم طاق شده بود
اومدم با عصبانیت از مغازش بزنم بیرون که متوجه شد
گفت : آقا مسیح کارت دارم یه خورده صبر کن
چند نفری رو که راه انداخت و مغازه خلوت شد
بهم گفت : آقا مسیح
میای اینجا معطلت می کنم یه وقت ناراحت نشی از دستما
آخه
هر وقت تو میای
پشت سرت مغازم شلوغ می شه
اینه که معطلت می کنم که مشتریام زیاد بشه !!!!!!!!!!!!!!!!

...

بین بیست واحد آپارتمانی که توی مجتمع مسکونیمون هست
کنتور برق خونه ی مسیح رکورد داره !!
نسبت به پرمصرف ترین خونه ها هم حداقل یک و نیم برابره شماره ی کنتورمون
بعضیا که یک چهارم هم نیستن
توی ماههایی که برای بقیه ی واحدا فوقش هفشده تومن پول برق میاد
برای مسیح بالای بیست تومن قبض صادر می شه !!
وسیله ی برقی غیر متعارفیم نداریما
وقتیم که همه چیزو از برق می کشیم هیچ جریانی توی کنتور نیست !

...

قبض تلفنو که دیگه نگو
سری قبل ...

...

کلا مسیح دستش به کم نمی ره !
اینو از مامانش به ارث برده
اون موقعا که بچه بودیم
آش رشته ی مادر مسیح توی فامیل اسم و رسمی داشت
گاهی قرار می ذاشتن و یه هو بیست تا مهمون میومد و مادر هم بساط آش رشته رو به پا می کرد
بیست و خورده ای نفر توی خونه می خوردیم آشو
بیست و چندتا کاسه هم توی کوچه بین همسایه ها پخش می کردیم !!! ( بنده خدا ها فکر می کردن نذریه ) تازه بعدش خودمون باید تا یه هفته هم روزی سه وعده بقیه ی آش رشته رو می خوردیم !!
وقتی اعتراضی هم می شد می گفت من دستم به کم نمی ره !!

:)

...

حالا شده حکایت کانتر وبلاگ عادی

اگه شماره ی کانترو تقسیم بر تعداد روزهای عمر وبلاگ عادی بکنی روزانه بیش از 112 نفر مراجعه کننده رو نشون می ده !!!
خب
مسلما این اصلا برای یه وبلاگ عادی طبیعی نیست و ایراد از کانتر بلاگسکایه
ولی کانتر پرشین بلاگ رو هم که گذاشتم اونم از 12 اسفند تا حالا رو نشون می ده که به طور متوسط روزی 83 نفر از این وبلاگ در پیتی عادی بازدید کردن !!

اگه همون کانتر کمتره رو ملاک بگیریم
از روز 11 اردیبهشت که پست قبلیمو نوشتم
بیش از 670 بار صفحه های وبلاگ عادی ورق خورده
که این کار توسط 600 نفر انجام شده
از این 600 نفر بگیم 100 نفرش خودم بودم ( که ده نفرشم نبودم ) بازم می مونه 500 نفر
از این پونصد نفر
سی و هشتا کامنت به جا مونده که توسط حدود 20 نفر نوشته شده
از این 20 نفری که ۳۸ تا کامنت نوشتن
توی 12 تا کامنت به دوستای عزیز مسیح تسلیت گفته شده یا باهاشون احساس همدردی شده و یا به اونا اشاره ای شده
از همه ی این 12 نفری که همدردی کردن ممنونم
از همه ی اون 20 نفری که کامنت گذاشتن هم ممنونم
از همه ی اون پونصد شیشصد نفریم که اومدن به وبلاگ عادی ممنونم

از همه ی دوستایی هم که به وبلاگ عاکف بزرگوار رفتن و تسلیت گفتن ممنونم

ولی

اینم بگم که گاهی از خیل خیلیاشون می ترسم

نکنه وبلاگ مسیح تابلو شده و خودش خبر نداره ؟

بابا اینجا یه وبلاگ عادیه

یه وبلاگ عادی که حرفای عادی یه ایرانی عادی به نام مسیح عادی توش نوشته می شه

نه ارزش خوندن داره

نه ارزش توجه

نه ارزش شخم زدن

...


دوم : عشق و وسوسه ( قسمت چند و نیم ؟؟!! ) ؛


یه جوون ایرانی پاکدل و مهربون و خوش نیت و دانشجوی عمران و بچه مسلمون دارم بین دوستای وبلاگیم که از مجموعه دوستای بسیار خوب پرشینلاگیمه به نام عابد عزیز که برای پست عشق و وسوسه یه کامنت گذاشته بود توی پست بعدیش ( پست قبلیم )

:)

توی این کامنت خیلی صمیمانه و با حرارت سوالاتی رو مطرح کرده که بهتر دیدم توی این پستم بهش جواب بدم

البته نیازی به توضیح نداره که پاسخ مسیح یه پاسخ عادی از یه موجود عادیه که جای بحث و اصلاح و مخالفت زیادی می تونه داشته باشه

خب

اول کامنت عابد عزیزمو بنویسم تا بعد برسم به بعدش :


عشق و عشق و عشق ...

جملاتی جالب بود در مورد عشق ...

ببینم مسیح  چرا تا یکی با یکی دیگه دو کلام صحبت می کنه میگن ببین فلانی عاشق شده؟

در و دیوار همه صداشون در میاد و می گن فلانی عاشق شده

یا راننده تاکسی دلش برای یه مسافر زن که قیافه در همی داره می سوزه ازش کرایه نمی گیره ... سریع یه انگی بهش میچسبونن میگن ببین عاشق شده

فروشنده به یکی نسیه میده ... میگن ببین فلانی عاشقش شده

مسیح تو جواب منو بده ... یعنی عشق اینقدر کشکه که هر کی از راه میرسه بخواد عاشق بشه ...

اگر اینطور باشه که این همه جمله های عرفانی در مورد عشق همه خیالیبیش نمیشه که... راستش منم دیگه گیج شدم ...

چون وقتی داستان آقا ناصر ( همون ناصر سگباز ) رو خوندم یه حس عجیبی بهم دست داد...

نه اینکه از کار ناصر خوشم بیاد ...نه...اون کارش منطقی نبوده

ولی با اینکه بخواد اون بلا سرش بیاد به نظر شما کار درستی بود؟

راستش یه مدت یه شیر پاک خورده ای تو کوچه ما عاشق یه دختر تو چند تا کوچه بالاتر شده بود اینقدر به این بچه مسجدی انگ خلاف زده بودند که آخرش دیوونه شد دست از مسجد و خدا و پیغمبر کشید ... البته بعد از مدتی خدا رو شکر راه قبلی خودشو دوباره پیدا کرد

می خوام بگم چرا باید این چنین بشه ... چرا تو نظر عده ای از مردم عشق بازی فقط برای اون دسته از افرادیه که تو خیابونا پرسه میزنن و باعث ازار و اذیت ناموس من و تویی میشن که کاری به کار کسی نداریم

تا کی باید اینطور بشه...

...

"عابد"

...

راستش با خوندن این کامنت به دو نتیجه رسیدم یکی این که باید در مورد عشق و عاشقی اگه می نویسم جامع و کاملتر بنویسم

و دوم این که باید مراقب باشم که حرفام اون قدر صریح باشن که اشتباهی برداشت نشن

آخه

...

نه

ولش کن

یه توضیحی نوشتم و بعد پشیمون شدم

اصلا بذار پاسخ عابد عزیزمو این طوری بدم :


سوم : یه موسیقی عادی ؛

دوست داری خودت به پاسخی که مد نظر مسیحه که برای عابد بنویسه برسی ؟

اگه این طوره پس به این موسیقی گوش کن لطفا

مدیا پلیرتو روی تکرار تنظیم کن و حداقل ده دوازده بار پشت سر هم به این موسیقی کوتاه با صدای بلند گوش کن

و اگه مسیحو قابل می دونی برام بنویس که چه برداشتی ازش داشتی

راستش
از عید تا حالا
خود مسیح حداقل تا حالا بیش از دویست بار این موسیقی رو گوش کرده !!!

باور کن با ده بیست بار گوش کردنش اصلا ضرر نمی کنی

:)

 

چهارم : بلاگسکای و اصلاحگری قیم مآبانه ( قسمت دوم - محسن نامه ) ؛
 
 

پستهای سعید نامه ای مسیحو خوندی تا حالا ؟

چند تا شو ؟

اولیشو خوندی ؟

اونی که تحت عنوان قصه ی محسن و سعید نوشته بودمو می گما

 راستش تو اون سری پستها تصمیم داشتم که از سعید و سعیدها سخن بگم

 ولی تو همون پست اول یه کاراکتر دیگه هم خودشو به قصه تحمیل کرد.

:)

بله آقا محسنو می گم

آقا محسنو یادته ؟

تو اون اوضاع و احوالی که قصه ی محسن و سعیدو نوشتم

محسن

می تونست نمایانگر قشری از جامعه باشه که

به اصلاح طلبان معروف شده بودن

حالا با این که

اون قشر واقعا اصلاح طلب بودن یا نه

و این که

کارهایی که کردن واقعا اصلاح طلبانه بود یا نه

و این که اعمال و رفتارشون

تا چه حد ثمر بخش و تا چه حد زیانبار بوده کاری ندارم

چون

هم در تخصص من نیست

هم صلاحیتشو ندارم

هم اطلاعات کافی ندارم

هم ...

 

البته

و صد البته

توی این موضوع هم مثل تموم موضوعات دیگه

نظرات عادی خاص خودمو دارم

که اگه صلاح بدونم بیانشون می کنم

ولی هم حس می کنم ظرفیت ارائه ی یه تحلیل عادی وجود نداره

و هم فعلا جاش اینجا نیست

 بگذریم ...

 آقا محسن قصه ی ما ، اما

کارکردهای دیگه ای هم می تونه داشته باشه

 او حتی می تونه

نمایانگر قشری هم باشه که

به اقتدارگرایی و قیم مآبی معروفن

چون بین این دو گروه

با تموم وجوه افتراقی که در شعار با هم دارن

نقاط اشتراکی هم در عمل وجود داره

 ادامه داره ...

...

 سربلند بمونیم و ایرونی

 

 

 

 

1:19 AM | مسيح |



دوشنبه 11 اردیبهشت ماه سال 1385
کس نمی داند ...


سلام


توی یکی از پستای اخیرم نوشته بودم که تا مدتی کمتر می رسم به دوستان عزیزم سر بزنم

خب

همین طورم شده

مدتیه که مسیح بی معرفت شده و به کمتر وبلاگی می تونه سر بزنه

و تازه

به اونائیم که سر می زنه

سیوشون می کنه تا آفلاین بخونتشون

این موضوع دو تا اثر عمده داشته

اولیش این که به تبع این وضعیت ، دوستان کمتری هم یادشون میفته به مسیح سر بزنن که خب چیزی که عوض داره گله نداره

دومیش این که مسیح خیلی دیر از حال و روز دوستان بسیار عزیزش با خبر می شه

...

درست به همین دلیله که مسیح تا امروز خبردار نشده بود که یکی از بهترین دوستان وبلاگنویسش در سوگ پدر گرانقدرش نشسته

می خوام از این طریق هم از مهر ( باران ) عزیزم عذر خواهی کنم

هم مراتب همدردی و تاسف خودمو از این واقعه تاسف بار اعلام کنم

هم به او و سایر اعضای عزیز خانواده ی محترمش تسلیت عرض کنم

هم برای روح آن عزیز درگذشته طلب مغفرت کنم

هم از خدا بخوام که خودش صبری به بازماندگان آن مرحوم بده که بتونن به تموم سختیها و مشکلات پیش رو غلبه کنن

و هم از همه دوستام خواهش کنن که توی این شرایط مهر (باران) عزیزو تنها نذارن و روحیه ی مهرورزی ایرونی رو با دعا برای شادی روح پدر بزرگوارش و ابراز همدردی و تسلای خاطر دادن به اون عزیز جلوه گر کنن

ما ایرونیا

حتی اگه بعضیامون خدا رو قبول نداشته باشیم

هممون زندگی رو قبول داریم

پس بیا با زنده های بازمانده از آن مرحوم مهربون باشیم

...

روح آن مرحوم شاد

و روح بازماندگانش علی الخصوص مهر (باران) بسیار عزیزمون استوار و قوی باد

...


سربلند بمونیم و ایرونی

 

بازم سلام


متاسفانه بازم خبر دار شدم که شاعر توانا و متعهد دور از وطنمون استاد عاکف بزرگوار نیز در غربت در سوگ مادری نشستن که بی صبرانه انتظار ملاقات مجدد فرزند دلبند و هنرمندشونو می کشیدن

به این عزیز بزرگوار هم تسلیت عرض می کنم و برای شادی آن مرحوم از درگاه خداوند متعال طلب مغفرت و برای بازماندگشون طلب صبر می کنم

...

 

 

 

 

1:18 AM | مسيح |




شنبه 9 اردیبهشت ماه سال 1385
عشق و وسوسه ... قسمت چندم ؟؟!!!

 

سلام

 

 

 

اول : پریدختانه ؛

 

خدا وکیلی ببین چه کامنتی برام گذاشته :

 

دین + علوم تجربی + دموکراسی = آزادی

 

 

خودمونیم ؛

 

نیازی به توضیح هم داره ؟

 

 

حیف که بیشتر ترجیح می ده سکوت کنه تا از این کامنتای فوق العاده بنویسه

 

...

 

 

 

دوم : وسوسه ؛

 

مجموعه نوشته های وسوسه ی مسیحو خوندی تا حالا ؟

هیچیشو نخوندی ؟

حتی یه قسمتش ؟

همشو خوندی ولی هیچیش توی ذهنت نمونده ؟

یه نگاهی بهش انداختی ولی یادت نیست چی بوده ؟

خب

حق داری

اون نوشته ها مدتیه که ناتموم موندن و مسیح نتونسته ادامشون بده

امروز یه گام دیگه می خوام بردارم برای کاملتر کردن اون مجموعه که برای خودم یکی از لذیذترین بخشای نوشته های عادیم محسوب می شه

اما

توصیه می کنم اگه می خوای این متنو بخونی اول یه مروری روی نوشته های قبلی مسیح در باره ی عشق و وسوسه بکن

خودمم خیلی چیزاشو فراموش کرده بودم و وقتی خوندمش انگار با نوشته ی جدید از یه نگارنده ی ناشناس مواجه شدم ...

 

 

 

سوم : عاشقی و مدارا ؛

 

جدا رفتی و خوندیشون ؟

واقعا این طوره ؟

باشه

اگه دوست داری این قسمتم بخون

ولی قول می دم که اگه قسمتای قبلیرو هم خونده باشی ممکنه این قسمتم خوندنی بشه برات ...

 

...

آره می گفتم

 

تو اون روزا مسیح جدایی و انتظار و صبوری رو با هم می آموخت

بدون این که چیزی ازشون بفهمه یا بشنوه یا اصلا بهشون فکر کنه

در واقع مسیح این واژه هارو زندگی می کرد

گاهی پیش میومد که چندین روز پی در پی می نشست و زل می زد به گلدون یاس رازقی ولی خبری نمی شد

گاهیم که اصلا حواسش به گلدون نبود و پی بازی و بچگی خودش بود صدایی رو می شنید که اونو به طرف گلدون دعوت می کرد ولی مسیح بازی و بچگی رو به اجابت اون دعوت ترجیح می داد

 

یه روز که اتفاقا مسیح حال و حوصله ی کنار گلدون نشستنو داشت تا اومد بره طرف گلدون , دعوتنامه ی صوتی هم به گوشش رسید

دیگه بهتر از این نمی شد

فوری رفت و نشست و کلی با بوته ی رازقی صحبت کرد

اول با اشتیاق تموم حال و احوال کردن و بعد کار به گلایه کشید و اعتراض نسبت به بی وفایی و بعد قربون صدقه رفتن و ...

...

مسیح کوچولو گفت اگه بدونی چه قدر از این و اون حرف می شنوم به خاطر این که میام می شینم پای تو و بهت نگاه می کنم

همه می گن این همه گلدون توی حیاط هست که توشون چند تا گلدون یاس رازقی دیگه هم هست

تو چرا گیر دادی به این یه گلدون خاص و هیچ وقت پای گلدون دیگه ای نمی شینی و به هیچ گلدون دیگه ای آب نمی دی و به گلای دیگه توجه نمی کنی

نمی دونم چی جوابشونو بدم

آخه

من نه به خاطر گلدون و نه به خاطر بوته ی رازقی و نه به خاطر گلهای یاسه که میام سراغ این گلدون

من فقط و فقط به هوای تو میام !

میام تا شاید یه خبر کوچولو ازت بگیرم !!

میام که خیالم راحت بشه یه وقت زمان آب دادن به گلدون شسته نشده باشی و از ته گلدون بیرون نرفته باشی !!!

میام تا یه بار دیگه صداتو بشنوم که بهم می گی منو بخور ، منو بخور !!!!

...

 

-          ...

 

صدای خنده ی بلندی از گلدون به گوش مسیح کوچولوی قصه ی ما رسید که یه کمی ناراحتش کرد

یعنی داشت مسیحو مسخره می کرد ؟

اخماش تو هم رفت و لپاش داغ شد و می خواست پاشه و فرار کنه از کنار گلدون که صدای مهربونی به گوشش خورد :

-    مسیح جان ...

همین دو کلمه کافی بود که مسیح کوچولو رو سر جاش بنشونه !

-    ناراحت شدی ؟

نمی خواستم ناراحتت کنم

یادته یه بار بهت گفتم تو طعم عشقو تجربه کردی ؟

خب این حالتاییم که توصیف می کنی همشون نشونه های عشقن

بازم می گم که تو داری کم کم طعم عشقو تجربه می کنی

 

-         !!!!

عشق ؟

ولی من هنوز خیلی کوچیکم

نمی تونم با تو ازدواج کنم !!!!!

 

-          ...

 

-    ...

 

-    صبر داشته باش گلم

 

یکی از خاصیتای یه عاشق واقعی صبوریه

تو خودت توی این مدت طعم صبوری رو در اثر انتظاری که به واسطه ی دوری بوده چشیدی

ولی باید یاد بگیری که در برابر جفای یار هم صبور باشی

درسته که من قصد تمسخر نداشتم و این خنده از چیز دیگه ای ناشی می شه

ولی یه عاشق حتی اگه معشوقش بهش بدی هم بکنه بازم دوستش داره و ازش نمی رنجه

ولی باید یاد بگیری که در برابر جفای یار هم صبور باشی

فکر نکن صبوری فقط موقع جدایی لازمه و وقتی به محبوب برسی دیگه نیازی به صبوری نیست

باید یاد بگیری که گاهی صبوری بعد از رسیدن به یار بیشتر لازمت می شه

     باید یاد بگیری که محبوبت قرار نیست برده ی تو بشه

باید یاد بگیری که محبوبت مثل خودت خوبیا و بدیا و نقصایی داره

باید یاد بگیری که تو این دنیای مادی هیچ خوبی ای مطلق نیست

 

-    مطلق ؟؟!!!

-         آره

مطلق

بعدها خیلی با این واژه برخورد می کنی

ولی الان لازم نیست بهش فکر کنی

فقط همینو بدون که هر چیزی تو این دنیا حد و حدودی داره

و محدود به همون حدوده

اگه تو عاشق یه کسی بشی که هیچ عیب و ایرادی توی وجودش نباشه که هنر نکردی

معجزه ی عشق در اینه که عاشق یکی بشی که از خودت بالاتر نباشه و نهایت عاشقی اینه که عاشق موجودی پایینتر و ضعیفتر و ناقصتر از خودت بشی

 

-    پس با این حساب من عاشق تو شدم ؟

-         نه

منظورم این نبود

تو حالا خیلی مونده که معنی عشق و عاشقی رو بفهمی

ولی

اینا همه تمرینهایی هستن که تو از ابتدای زندگیت برای کسب آمادگی برای آموختن راه و رسم عاشقی باید انجام بدی

 

-    یعنی عاشقی این قدر کار سختیه که این همه باید برای یاد گرفتنش تلاش کرد ؟

-         بله

سخته

و مهم

معمولا برای کارای مهمه که نیاز به تلاش زیاد وجود داره

و عاشقی از مهمترین کارهای دنیا مهمتره

بعدا در باره ی اهمیتش بیشتر صحبت می کنیم

 

-    ولی من دیگه طاقت ندارم

تا کی بیام پای این گلدون بشینم و مثل دیوونه ها زل بزنم به گلدون ؟

تا کی دیگران مسخرم کنن ؟

تا کی صبوری کنم ؟

...

 

-         خب

این که یه عاشق در نظر دیگران دیوونه دیده بشه

یا فحش و طعن و لعن و نفرین دیگرانو بشنوه

امریه که اصلا بعید نیست

خیلی از عاشقا این مواردو چشیدن و صبر کردن

خیلیاشون از محل زندگیشون آواره شدن

خیلیاشون به کوه و بیابون و خرابه ها پناه بردن

خیلیاشون کتک خوردن و فحش شنیدن

خیلیاشون دیگه به سر و وضع و لباس خودشونم توجهی نداشتن

خیلیاشونم توی موارد حاد حتی بدنام هم شدن

اما همه این چیزا رو تحمل کردن

در واقع بعضی از عاشقا دیگه همه ی بدیها و ضعفهای معشوقشون و اطرافیانشونو با جون و دل می پذیرن

و نه تنها از طعنه ی دیگران و هیچ چیزی که مربوط به معشوقشونه ناراحت نمی شن

بلکه حتی عاشق در و دیوار خونه و محله ای که معشوقشون توش زندگی می کنه هم می شن

حتی عاشق هوایی که معشوقشون توش تنفس می کنه

و حتی  عاشق سگ و گربه های محله ی معشوق هم می شن !!!

 

-    آهــــــــــــــــــــــــــــــــــان !!!!

 

آره آره

منم دیدم یکیشونو

پسر جمیله خانوم اینا

 

-         جدی ؟

اونم عاشق شده بود ؟

 

-    راستش درست نمی دونم

ولی تموم این چیزایی رو که می گی براش پیش اومد

پس حتما عاشق شده بوده دیگه

 

-         خب

تعریف کنم ببینم  ...

 

-  خب خودت گفتی عاشق سگ و گربه های محل معشوقشونم می شن دیگه

 

راستش یه جمیله خانوم بود تو کوچمون که یه روز دیدیم جلوی در خونشون سر و صدای داد و فریاد میاد !

بعدا بچه ها گفتن توی خرابه ای که دو تا کوچه اون ورتره ناصرو گرفتن که یه سگه رو بغل کرده بوده !!

خب دیگه

تو خرابه که رفته بوده

سگم که بغل کرده بوده

مردمم که کتکش زدن

پدر مادرشم که صابخونه مجبور کرد خونه رو تخلیه کنن و آواره هم شدن

همه ی همسایه ها هم که نفرینش می کردن

تا وقتیم هنوز نرفته بود بهش طعنه می زدن که توی این محل فقط یه سگباز کم داشتیم که اونم پیدا شد !!

به سرو وضع و لباسشم اهمیت نمی داد چون وقتی توی خرابه کتکش می زدن شلوارش از پاش افتاده بوده و بچه هایی که دیده بودنش می گفتن ... !!!

بدنام هم که شده بود چون همه ی بچه ها ناصر سگباز صداش می کردن !!!!

خب دیگه

همه ی مواردش تکمیله دیگه !!!

 

ناصر سگباز از یه عاشق واقعی چی کم و کسر داشته ؟؟؟

     فقط نفهمیدم عاشق کی شده بوده ... !!!!

     ...

 

راستش دیگه صدایی از گلدون در نیومد اون روز

ولی نمی دونم چرا حس می کردم هر بار از جلوی گلدون رد می شم و می رم توی حیاط یا برمی گردم , تموم گلدون یکپارچه می زنه زیر خنده !!!

 

با این حال به خودم می گفتم :

 

صبور باش مسیح

صبور باش

...

 

... ادا مه داره

 

 

 

چهارم : بلاگسکای و اصلاحگری قیم مآبانه ؛

 

 

راستش این پستمو می خواستم فقط به همین موضوع اختصاص بدم

ولی وسوسه ی عشقولانه ی عشق و وسوسه راحتم نذاشت

این شد که اونو نوشتم و از این موضوع هم فقط یه بخشی از مقدمه شو می نویسم تا زیاد طولانی نشه پستم

سعی می کنم توی پست بعدیم مقدمشو تکمیل کنم ؛

 

 

یک : تولد ؛

 

این روزا ایام سومین سالگرد به راه اندازی سرویس رایگان وبلاگ نویسی بلاگسکایه

تو صفحه ی اصلی سایت هم تبریک و کیک و کلی تحویل گیری برپاست

مسیح عادی هم به عنوان یکی از اولین کاربران بلاگسکای که حدود 5 هفته بعد از راه اندازی , به این سرویس رایگان پیوست این مناسبتو تبریک میگه

هم به کاربران و هم به مدیران سایت هم به اونایی که تو این سرویس دوستانی دارن

 

بلاگسکای از ابتدای راه اندازی با فراز و نشیبهای زیادی روبه رو بود

اون اوایل می شه گفت که ساده ترین راه برای ایجاد وبلاگ فارسی استفاده از این سرویس مدرن بود

مسیح قبلا توی پرشین لاگ وبلاگ داشت و از مشکلات خاص اون سیستم به خوبی اطلاع داشت

یکی دوبارم سعی کرده بود توی بلاگسپات وبلاگ درست کنه که نتونسته بود ...

اما بلاگسکای از اول ، اون قدر پرشین یوزر فرندلی (!؟) بود که حتی مسیح عادی رو هم تشویق به موندن و نوشتن وبلاگ کرد

بعدها در طی این سه سال بارها سیستم بلاگسکای از خط خارج شد و هر بار برای چندین روز ازش خبری  نمی شد و یه مدتم بدون کامنت مونده بودیم همه ، که این مسائل خیلیا رو از اطراف بلاگسکای پروند

مخصوصا با روی کار اومدن سرویسای بهتری مثل بلاگفا و پارسی بلاگ و میهن بلاگ که مدرن تر از بلاگسکای بودن

البته هر بار که بلاگسکای غیبش می زد یا اخلالی در کارش ایجاد می شد معلوم می شد که مسئولینش در حال ارتقای سیستم هستن و هر بار با امکاناتی بهتر از قبل برمی گشتن

ولی این بی خبر گذاشتن کاربران تا حدی روی اونا تاثیر می ذاشت که تحملش گاهی امکان پذیر نبود

حتی مسیح هم یه بار تصمیم گرفت که جدا از این سرویس مجانی دست بکشه و بره سراغ پرشین بلاگ در پیتی که به لطف خدا اونجا اون قدر مشکلات کاربرانش بیشتر از اینجا بود که خیلی زود پشیمون شد و برگشت ...

 

 

دو : شرط ضمن عقد ؛

 

اون موقعا شرطهای ضمن عقدی که بلاگسکای داشت به زبون انگلیسی بود

خیلی از کاربرای عادی هم مثل مسیح اصلا اهل مطالعه ی شرطهای یک طرفه ای که به زبون فرنگی هم نوشته شده بود نبودن

اما با تغییراتی که پارسال در بلاگسکای ایجاد شد شرطها هم به زبون فارسی ترجمه شد و تا حدودی برای امثال مسیح مشخص شد که وقتی مجانی می نویسن هیچ حقی برای اعتراض براشون متصور نیست

راستی

گفتم تغییرات

 

 

سه : تغییرات اصلاحی ؛

 

یادمه صبح بود

ولی یادم نیست که چه روزی از هفته بود

یا این که چه روزی از چه ماهی بود

ولی یادمه یه بار که آدرس وبلاگ عادی خودمو زدم تا ببینم کسی برام کامنت گذاشته یا نه با منظره ی وحشتناکی روبه رو شدم

یه صفحه ی آبی رنگ پریده برام باز شد که توش با حروف قرمز نوشته شده بود :

چنین وبلاگی در بلاگسکای وجود ندارد !!!!! ( یا یه چیزیتو همین مایه ها )

انگار دنیا رو سر مسیح خراب شد

بار اولی نبود که بلاگسکای ضد حال می زد اما

آخه این بار فرقش با دفعه های قبل این بود که خود بلاگسکای وجود داشت

ولی وبلاگ عادی توش نبود

به همین خاطر گفتم نکنه بالاخره زبون درازیها و بازیگوشیهای مسیح کاردستش داده و وبلاگ عادیشو از سیستم حذف کردن

ولی وقتی چند تا آدرس دیگه از وبلاگای دوستامو هم تایپ کردم و همون نتیجه رو دیدم خیالم تا حدودی راحت شد

خب

در آخر بعد از یکی دوساعت سرگردونی و رفرشهای پی در پی و اعصاب خردکنی و کارت پارس آنلاین سوزوندن بالاخره نوشته های فارسی شده ی صفحه اول سایتو دیدم و متوجه شدم که باز بلاگسکای شیرین کاری کرده و کلی هم به خودش و کاربراش برای این هنرنمایی تبریک گفته !!

خوبیش به این بود که اون پیام دلهره آورو زود ( فکر کنم عصر همون روز ) عوضش کردن و به جاش پیغام فعلی رو گذاشتن که می گه این وبلاگ باید به سیستم جدید منتقل بشه ( یا یه چیزیتو همین مایه ها )

 

 

 

چهار : آبی آسمونی ؛

 

یادمه وقتی وبلاگمو منتقل کردم به سیستم جدید و قالبمو دیدم خیلی ازش خوشم اومد

یه قالب آبی آسمونی ملایم

که کلی هم امکانات جدید توش بود

اما وقتی متوجه شدم همه ی وبلاگای بلاگسکای شدن همرنگ و همشکل هم و هیچ قالب  دیگه ای برای انتخاب وجود نداره تو ذوقم خورد

بلاگسکاییها شده بودن مثل سربازای آموزشی که توی پادگان همه باید لباسای متحدالشکل و همرنگ بپوشن

شانس آورده بودیم که توی فرم شرایط ننوشته بودن برای استفاده از وبلاگ مجانی باید حتما سرامونو با نمره چهار بتراشیم !!

 

 

یادمه اکثر بلاگسکاییها به جای این که از وضع موجود و اضافه شدن این همه امکانات جدید به سرویس رایگان خوشحال و راضی باشن , ناراحت و عصبی هستن

خیلیا اصلا وبلاگشونو منتقل نکردن به سیستم جدید و

بعضیام بعد از یه مدت سر و کله زدن با قالب  پیچیده شده ی جدید کوچ کردن به جاهای دیگه

 

خب

البته مسیح شانس داشت که همیشه دوستان خوبی بودن که بهش لطف داشتن و زحمت اصلاح قالبشو تقبل می کردن

تا قبل از این ماجرا چندین قالب مختلف رو برام دوست عزیزم آقا مرتضای سفرکرده از پرشیا به بریتانیا درست کرده بود و

 

این قالب جدیدمم هنرنمایی پریدخت بزرگواره که با وسواس و دلسوزی خاصی قالبی برام طراحی کرد که با هیچ قالب دیگه ای حاضر نیستم عوضش کنم

 

...

 

ادامه داره ...

 

...

 

 

 

سربلند بمونیم و ایرونی

 

 

 

 

 

 

1:17 AM | مسيح |