تبليغاتX
عـــــادي
آینه ای برای درد دلهاي يه مسيح عادي که تو بلاگسکای گم گشته نوشته می شن

 

جمعه 26 خرداد ماه سال 1385

 

 

 

سلام

 

 

اول : لولو ؛

 

البته (؟!)‌ بر هر انسان عاقل و بالغ و دانشمندی واضح و مبرهن است که لولو جانور مفیدیست !!

 

پرانتز باز ؛ (

یه بار وقتی دبیرستان می رفتم ( سال ۵۹ بود فکر کنم ) یکی از همکلاسیا انشاشو با جمله ای شبیه این شروع کرد

از اون موقع همیشه وقتی یاد انشا میفتم این قالب به ذهنم میاد

چون برام خیلی جالب بود

این که جمله ی اول انشا با کلمه ای مثل « البته » شروع بشه

این که اون چه که نویسنده ی انشا درست می دونه رو

برای همه ی کسانی که عقل درست و حسابی دارن واضح و مبرهن بدونه

این که تلویحا بگه هر کی با حرف من مخالفه

احتمالا یا عقل درست و حسابی نداره

یا به بلوغ نرسیده و یا از دانش اندکی برخورداره

این که ...

...

پرانتز بسته ؛  )

 

 

جانور ؟! ... مفید ؟؟!!!

 

خب آره دیگه

وقتی لولو می تونه بیاد و بره

و بخوره و ببره

حتما جونوره دیگه

البته یه جونوریه که قوی تر از انسانه !

چون اگه قوی نبود که زورش نمی رسید ببره و  یا بخوره !!!

حالا با حقیقی یا مجازی بودن این جونور کاری ندارما

چون اثبات حقیقی یا مجازی بودن برای هر مفهومی یا هر ماهیتی کار ساده ای نیست ...

و برای این که جونوری یا شیئی یا وهمی مفید باشه یا مضر هم

زیاد تعیین کننده نیست

 

ضمن این که حقیقی یا مجازی بودن هم می تونن تعریفای متغیری داشته باشن

مثلا ممکنه لولو جسم داشته باشه یا یه موجود خیالی باشه

اگه لولوی مورد نظرمون تجسم عینی داشت ممکنه بگیم که واقعیت داره و حقیقیه

چون داریم می بینیمش

ولی اگه لولویی جسم نداشت چی ؟

خب

در این صورت می شه گفت که لولوهه یه موجود خیالی و مجازیه

همون طور که می شه ادعا کرد نه بابا

لولوهه یه موجود ماورائیه که با چشم مادی ما دیده نمی شه

یا حتی از اون ساده تر

لولوهه یه موجود مادیه که در محدوده ای خارج از حدود حواس محدود بشر قرار داره

 

این در صورتیه که تجسم عینی رو برای وجود لولو و مجازی نبودن کافی بدونیم

اما اگه بخوای یه کمی بیشتر گیر بدی

می تونی بگی

خب این جونوری که به لولو معروفه در صورتی واقعا لولوی غیر مجازی محسوب می شه که

کارکردهای یه لولوی تموم عیار رو هم داشته باشه ...

 

...

 

بگذریم ...

 

این از جونور بودنش

 

 

 

دوم : فواید لولو ؛

 

 

توجیه مفید بودن لولو به یه کمی آسمون ریسمون بافتن بیشتر نیاز داره

 

لولو معمولا برای ترسوندن به کار می ره

مثل مترسک

که گاهی بهش لولو سر خرمنم می گن ( خب اینم یه نمونه از لولوی مجسم )

مترسکو میذارن سر جالیز

تا کلاغای زبون نفهمی که نمی شه باهاشون گفتمان کرد

و ضرورت پرهیزشون

از چپاول دسترنج کشاورز فلک زده ای که

برای امرار معاش خودش

و تامین آسایش همسر و فرزند و ارباب مهربونش که سلاطین زندگیش هستن

کلی زحمت کشیده رو بهشون حالی کرد ،

لا اقل از ترس اون لولوی سر خرمن

یعنی همون مترسک سر جالیز دست از سر محصول بردارن

تا شاید دهقان رنجدیده به نوایی برسه

و خانواده ی دهقان به نونی

و سلطان مهربون ...

 

شاید بشه گفت که ؛‌ نکته ی کلیدی در باب اهمیت و مفید بودن لولو همین زبون نفهمیه

 

تا حالا شده بخوای به یه بچه ی یه ساله مفهوم جیز بودن لیوان چایی داغو منتقل کنی ؟

 

به نظرم کار فوق العاده سختیه

چون اون نیم وجبی هنوز نه از داغی تصوری روشنی توی ذهنش داره

نه هنوز کلمات زیادی رو می شناسه و از مفهومشون سر در میاره

و نه از بلای ناگواری که ممکنه در اثر بازی کردن با لیوان چای داغ سرش بیاد تصویری توی ذهنش هست

 

مسیح فکر می کنه بهترین راه انتقال مفاهیم به بچه

تجربه باشه

البته تجربه ی زیادی ندارم در این زمینه

ولی یه بار که یکی از بچه های سرتق گیر داده بود که با لیوان چایی مسیح شوخی کنه

و مسیح هر چی می گفت جیزه ... جیــــــــــــــز ... جیزه ...

بچه هه اصلا حالیش نمی شد

خیلی ساده دست طفل معصومو گرفت و برای لحظه ی کوتاهی با دیواره ی داغ لیوان تماسش داد

و در همون حال گفت : جیزززززززززززززز

 

خب

تجربه ی بدی بود

بچه انتظار نداشت با چنین تجربه ی داغی مواجه بشه و ...

اما

نتیجش این شد که دیگه هر وقت بهش می گفتی « جیز » دوزاریش فوری میفتاد که نباید دست بزنه !!!

 

گاهی اما

شرایطی پیش میاد که نمی شه برای بچه تجربه ای حسی رو ترتیب داد

مثلا

پدر و مادر می دونن که دیدن بعضی صحنه ها یا تکرار بعضی کلمات

برای بچه شون مفید نیست

و حتی مضره

 

فرض کن بخوان بشینن و برای بچه توضیح بدن که چرا نباید اون فعل خاص ازش سر بزنه

ولی چون بچه گفتمان حالیش نیست به این نتیجه برسن که راه دیگه ای پیدا کنن

خب

بعضی چیزا مثل لیوان داغ نیستن که بشه نتیجه ی دست زدن بهشو فوری حس کرد

بعضی کارا در دراز مدته که نتیجشون مشخص می شه

و حتی گاهی شاید اصلا نشه به راحتی تشخیص داد که این نتیجه ی خاص

محصول کدوم عمل اشتباه به خصوصی بوده

تو این جور موارد

پدر و مادر

که سمت قیمومیت بچه رو دارن

با استفاده از حق رفتار قیم مآبانه ی خودشون تصمیم می گیرن که بچه رو به نحوی از انجام اون کار خاص بترسونن

خب

اون قدیم ندیما روان شناسی کودک هنوز در بین خونواده ها شناخته شده نبود و

ساده ترین راهی که به ذهن قیمها می رسید ترسوندن بود

و به همین خاطر می گفتن مثلا اگه این حرف زشتو تکرار کنی لولو میاد می خورتت !!!!!!!!!!

در کوتاه مدتم نتیجه می گرفتن از این کار

چون آسایش خودشون حاصل می شد

و بچه هم در کنار ترسی که در وجودش می موند سودی می برد ...

 

البته گاهیم کلی بعدناش زحمت می کشیدن قیم ها که افکار خرافی وجود لولو رو از ذهن و دل بچه پاک کنن و در اکثر مواردم این ترس نهادینه می شد و بچه ای که با ترس از جونوری موهوم به نام لولو خو گرفته بود دیگه اصلا نمی تونست این ترسو از وجودش خارج کنه ...

 

...

 

حالا این جونور به نظرت مفیده یا نه ؟

 

مسیح می گه به سادگی نمی شه در بارش نظر داد ...

 

 

سوم : آتش ؛

 

آتیش چیز خوبیه ؟

 

پاسخ این سوال بستگی داره به تجربه ، آگاهی ، میزان و نوع شناختی  که

پاسخگو نسبت به آتیش داره و :

حال و روزش

مثلا اگه

از یه کشاورز که خرمنش دچار آتش سوزی شده

یا عاشقی دلسوخته که آتش به خرمن احساسش افتاده !!

یا اسکیمویی که یه هو یخ زیر پاش خالی شده و افتاده توی آب

یا ساکن طبقه ی بیستم برجی که داره توی آتیش می سوزه

یا غارنوردی که در اعماق یه غار ناشناخته

تنها وسیله ای که برای تامین روشنایی براش مونده یه فندک کوچولوئه و بس

یا هر کس دیگه ای بپرسی

ممکنه جوابی بشنوی که با جوابای بقیه فرق بکنه

 

هر چند که در کل

و بدون توجه به نظرات مختلفی که ممکنه هر کسی بده ، می شه گفت ؛

آتش مهار شده

که به درستی و با احتیاط ازش استفاده بشه

چیز مفید و خوبیه

 

راستی ؛

این آتیش خوبو

اگه بخوای بغلش کنی و ببوسی (!!!) و نوازشش کنی

فکر می کنی چی در بارت بگن ؟؟

 

...

 

فرض کن تو یه قبیله بدوی که از کبریت و فندک خبری نیست

مردم برای درست کردن آتیش مشکل داشته باشن

و به همین خاطر برای محافظت از آتیشی که با زحمت زیاد تهیه می شه

مراقبتهای ویژه ای رو تدارک ببینن

اونا با تجربیاتی که ارزون به دست نیومده

هم قدر آتیشو می دونن

هم قدرتشو

و هم خطراتشو

 

می دونن که آتیش می تونه بسوزونه

هم خودشونو

هم خونه و زندگیشونو

و هم جنگل و مزرعه و محصولشونو

و هم این که می دونن

بدون آتیش زندگیشون به سختی می گذره

و بدون آتیش نه نور قابل حمل دارن و نه گرمای قابل کنترل

 

خب

اونا سعی می کنن

طوری با آتیش برخورد و رفتار کنن که

هم نابودش نکنن

و هم بهش فرصت مهار گسیختگی ندن

و هم بهش بیش از حد مجاز نزدیک نشن

 

رفتار اونا

رفتاریه مخلوط از

اهمیت قائل شدن و ترس و احتیاط

 

ممکنه (؟!)‌

که یه نفر پیدا بشه و بگه آتش چیزیه که شیطون ازش درست شده

پس مظهر و مادر شیطانه

و باید نابود بشه

 

در این صورت

عقلای قبیله جلوی حرکت او می ایستن

 

و ممکنه

یکی هم پیدا بشه که رفتار توام با ترس و احتیاط بزرگتراش

در نظرش

رفتاری توام با احترام بیاد

 

خب

اگه این رفتار نهادینه بشه توی وجود نسلهای مخنلف  قبیله

کم کم

حالتی پیش میاد برای آتیش

که گاهی با تقدس اشتباه می شه

 

تقدس ...

 

راستی کسی می تونه  برای مسیح تقدس رو معنی کنه ؟

چه از نظر لغوی و چه از نظر ...

 

 

 

چهارم :  یه قول عادی ؛

 

 

به مهر ( باران ) عزیز قول داده بودم که یه شعر از وبلاگ یکی از دوستان کش برم و توی یکی از شماره های این پستم بنویسم

 

خب

 

کی بهتر از نرگسی ؟

 

این شعر از خودشه

 

و توی آخرین پستش نوشته شده

 

و مطمئنم که بهم اجازه می ده اینجا بنویسمش

 

بغض یعنی درد پنهان داشتن                                                            در گلو صدها نیستان داشتن

بغض یعنی انتظار انفجار                                          از سکوت سرخ و چشمی بیقرار

بغض یعنی آسمان در مشت تو                  بغض همچون خنجری در پشت تو

بغض یعنی اعتصاب اشک ها                اختفای اضطراب اشک ها

نشنو از نی ، بشنو از بغضی غریب

ناله های خامش اما بی شکیب

...

« ن . م »

 

...

 

 

پنجم : ... ؛

 

...

 

 

 

ششم : بلاگسکای و اصلاحگری قیم مآبانه ( قسمت پنجم ) ؛

 

 

جهان بینی گوسفند گرایانه ( یا گوسفند بینی اصلاحگرایانه )  :

 

توی قسمت اول این نوشته از محسن یاد کردم

محسن قصه ی سعید نامه ی یک 

 

یادته رفتار محسنو ؟

وقتی که کاپشن چرمشو رو دوشش انداخته بود و

در جواب سلام و احوال پرسی رفقاش

فقط تبسمی می کرد و  سری تکون می داد و

با چشم و ابرو جواب بچه محلا رو می داد ؟

 

از نوع حال و احوال دوستاش معلوم بود که

یه روزی اونا با هم ندار بودن

ولی از وقتی محسن باشگاه بدنسازی ( اصلاح هیکل ) خودشو راه انداخته بود

دیگه حتی نیازی نمی دید که با اونا هم کلام بشه

 

اونایی که حسرت هیکل ورزشکاری محسنو می خوردن

اونایی که روزی همنشین و همکلام و همسفره ی محسن بودن

اونایی که الانم محسنو دوست داشتن

اونایی که از طرز برخوردشون معلوم بود که می شد هنوزم به دوستیشون اعتماد کرد

اونایی که دیگه در نظر محسن ارزش سابقو نداشتن

اونایی که به هر دلیل از همکلامی با محسن محروم شده بودن

 

حتی وقتی که سعید سیلی رو توی گوشش خوابوند و

تف غلیظشو روی صورتش پخش کرد

...

 

اون روزا

محسن می تونست توی اون داستان نماینده ی اصلاح طلبانی باشه که

با پشتوانه ی اعتماد ملت به قدرت رسیدن

ولی

مردمو برای همراهی خودشون لایق ندیدن

یا ...

 

...

 

اما

این تنها اصلاح طلبا نبودن که می تونستن با محسن قیاس بشن

رفتار محسن

رفتار شایعیه بین ما ایرونیا

ماها وقتی به جایی می رسیم

وقتی موفقیتی رو تجربه می کنیم

وقتی از چیزایی سر در میاریم که مردم عادی ازشون خبر ندارن

دیگه مردم عادی رو آدم نمی بینیم

دیگه برای اونا هیچ ارزش و اعتبار و صلاحیتی قائل نیستیم

 

یادته مهندس بازرگان رو ؟

چی ؟

سنت به اون وقتا قد نمی ده ؟

خب

حتما شنیدی اسمشو

مهندس بازرگان یه اسطوره بود

( تعریف اسطوره رو می دونی از دیدگاه فرهنگ لغات عادی مسیح ؟ )

مهندس بازرگان تقریبا همه کاره ی نهضت آزادی بود

مهندس بازرگان همرزم طالقانی بود

مهندس بازرگان اولین نخست وزیر منتخب امام خمینی بود

مهندس بازرگان کسی بود که

همون دولتی رو تشکیل داد که

خمینی کبیر توی سخنرانی بهشت زهرا نویدشو داده بود

مهندس بازرگان کسی بود که وقتی از ترکیب کابینش انتقاد شد

از رادیو صداش پخش شد که می گفت ؛

توی ایران قحط الرجال داریم ...

 

مهندس بازرگان شاید بعد از انقلاب اولین کسی بود که

نشون داد مردم ایران

در نگاه بعضی از کسانی که

جزو نخبگان و فرهیختگان جامعه هستن

به شکلی متفاوت دیده می شن

 

به شکل یه چیزی توی مایه های گله های گوسفند ...

 

گله ی گوسفندم که تکلیفش روشنه دیگه

یا باید گرفتار حمله ی گرگا بشه

یا یه چوپون هوشیار و سگای گله دور و ورش باشن

وظیفشم معلومه

باید تا می تونه بچره و

پروار بشه

تا ...

 

یا نهایتا

اگه یه چوپون با انصاف بالا سر این گله قرار گرفت

اونا رو به سمت دشتهای سرسبز و پر علف راهنمایی کنه و

مقدمات آسایش و آرامش اونا رو تامین کنه و

اجرشو هم از خدا بگیره ...

 

خودمونیم ؛

 

کدوم گوسفندیه که خودش خیر و صلاح خودشو بدونه ؟

کدوم گوسفندیه که بتونه آینده ی خودشو تضمین کنه ؟

کدوم گوسفندیه که بتونه گلیم خودشو به تنهایی از آب بیرون بکشه ؟

کدوم گوسفندیه که بتونه بدون چوپون و آقا بالاسر زندگی کنه ؟

کدوم گوسفندیه که به دلسوزی آدمایی عالم و فرهیخته نیاز نداشته باشه ؟

کدوم گوسفندیه که بتونه برای چوپونش خط مشی تعیین کنه ؟

کدوم گوسفندیه که بتونه نیازهای واقعی خودشو تشخیص یده ؟

کدوم گوسفندیه که بتونه وضع موجود خودشو اصلاح کنه ؟

کدوم گوسفندیه که برای اصلاح امورش به یه چوپون فرهیخته نیاز نداشته باشه ؟

 

 

... ادا مه داره

 

 

هفتم : خرداد ؛

 

خردادم داره تموم می شه

و مسیح مطمئن نیست که دیگه توی خرداد می تونه پستی رو بفرسته بالا یا نه

اینه که دوست دارم توی این پستم به بیست و نهم خردادم یه اشاره ای بکنم و

یاد اون روز رو پیشاپیش توی وبلاگ عادی خودم زنده کنم ...

 

ضمن این که

تازه متوجه شدم که

روز پنجم خرداد هم روز تولد یه خانم معلم بزرگوار بوده و

مسیح خبر نداشته توی اون پستش از اون روز یادی بکنه

همینجا از خراباتی بزرگوار عذر می خوام و براش عمری پربرکت آرزو می کنم

 

...

 

 

سربلند بمونیم و ایرونی

 

 

10:12 PM | مسيح |



 

جمعه 19 خرداد ماه سال 1385

 

 
             
 
سلام

 

  

اول  : ...  ؛

 

مادرم ...

 

...

 

 

 

دوم :‌ : آرامش و آسایش ؛

 

 

آرامش و آسایش دو واژه ای هستن که در ذهن ما مفهومی نزدیک به هم دارن

در محیطی که امنیت و رفاه باشه معمولا آرامش هم هست

و جایی که آرامش باشه زمینه برای ایجاد آسایش هم تا حدودی مهیا می شه

اما آسایش و آرامش مثل اکثر مفاهیم بشری دارای سطوحی هستن

و شقوق مختلفی پیدا می کنن

چند وقت پیش رهای عزیزم در مورد آسایش و آرامش نوشته بود و ذهن مسیحو در گیر بازیگوشیهایی کرد که نتایج خفنی هم داشت

خب

اون نتایج رو هنوز نمی تونم بنویسم توی وبلاگ عادی خودم

ولی سعی می کنم توی این پست بازیگوشیها و سرکشیهایی رو که ذهنم در موارد مختلف مرتبط با این دو مفهوم داشته , بنویسم که یادم نره تا بعدا بتونم ازشون استفاده ی لازمو بکنم.

 سوم : آرامش ؛

 آرامش رو شاید بشه به عنوان یکی از نیازهای اساسی بشر تلقی کرد.

 وقتی می خوای درس بخونی

وقتی می خوای مطلب بنویسی

وقتی می خوای امتحان بدی

وقتی می خوای یه کتاب داستان بخونی

وقتی می خوای دعا کنی

وقتی می خوای بخوابی

وقتی می خوای فیلم سینمایی ببینی

وقتی می خوای با مشکلاتت کنار بیای

وقتی می خوای خود کشی کنی !!

وقتی می خوای گریه کنی

وقتی می خوای لذت ببری

وقتی می خوای سرقت یا جنایت یا خیانتی بکنی !!!!!

وقتی می خوای تمرکز بگیری

وقتی می خوای یه عمل جراحی مهم و حساس رو انجام بدی

وقتی می خوای بری به عالم هپروت !!

وقتی می خوای یه خلاقیت هنری یا علمی از خودت در وکنی !!

وقتی می خوای با تهمت و افترا زیر آب کسی رو بزنی

وقتی می خوای بی سر و صدا دست افتاده ای رو بگیری

وقتی می خوای جلوی بد حجابی رو بگیری !

وقتی می خوای از شخص بزرگواری کمکی رو قبول کنی

وقتی می خوای با قدرت فکرت یه مشکل اساسی رو حل کنی

وقتی می خوای به حریم حقوق یا روح یا جسم یا عقیده ی کسی تجاوز کنی

وقتی می خوای چله نشینی کنی و ...

وقتی می خوای ...

وقتی ...

...

..

.

 توی تموم این حالات

رفتار تو

یه رابطه ی چند وجهی با آرامش برقرار می کنه

 از یه طرف نیاز داری که با انجام دادن این کارا به آرامش برسی

از یه طرف نیاز داری که محیطی سرشار از آرامش در اطرافت باشه که بتونی کارتو بدون اعتراض و مزاحمت انجام بدی

از یه طرف نیاز داری که ذهن و روحت در سطحی از آرامش باشه تا بتونی کارتو به خوبی و با دقت انجام بدی

از یه طرفم ممکنه نیاز داشته باشی که بعد از انجام اون کار نداهای درونیت آرامش کاملو تو وجودت حفظ کنن و محاکمت نکنن ( چه برای انجام یه کار خوب و چه برای انجام یه کار بد ... چه برای ترک یه کار خوب و چه برای ترک یه کار بد  ) و چه بسا که قبل از انجام هر کاری لازم باشه که به جنگ اون نداها بری.

 

یعنی گاهی برای رسیدن به یه آرامش آتی

نیاز به انجام کاری رو حس می کنیم که برای انجامش

 به انواع دیگه ای از آرامش نیاز داریم

 

نیاز ...

 

نیاز هیچ وقت از ذات انسان مادی منفک نمی شه

 

...

 

 

چهارم : آسایش ؛

 

آسودگی هم می تونه یکی از مطلوب های بشر تو این دنیای بزرگ باشه

هر چند که گاهی طلب آسودگی رو مغایر وظایف بشر و هدف خلقتش می دونن و افرادی رو که در پی اون هستن راحت طلب می نامن

اما

به هر حال آسایش از مواردیه که هم جزو مطالبات مردم به حساب میاد و سیاستمدارا در موردش مانورهای زیادی می دن و گاهی هم نتایج خیلی خوبی از این مانورها عایدشون می شه و هم این که دستور صریحی برای طلب رنج کردن به جای آسایش وجود نداره ( یا حداقل من ندیدم )

 

می شه گفت آسودگی زاده و محصول آرامشه

وقتی از هر طریقی به آرامش می رسی

در واقع حس می کنی که وجودت

از تحمل تاثیر عواملی که آرامشتو به هم می زدن آسوده شده

 

گاهی آسودگی پاداش آرامشه

مثلا اگه وقتی کسی می خواد به حریم هم نوعانت تجاوز کنه آرامش خودتو حفظ کنی و هیچ عکس العمل مخالفی از خودت نشون ندی و به هیچ وجه آرامش اون متجاوزو به هم نزنی ، ممکنه که بتونی آسایش خودتو تضمین کنی ... حتی اگه آرامش روحیت لطمه دیده باشه ... انسان به همه چی می تونه عادت کنه ...

 

گاهی اما آسودگی ادامه ی منطقی آرامش معرفی می شه

مثلا می گن آگه به یاد خدا باشی آرامش پیدا می کنی و این وضعیت می تونه تا جایی پیش بره که در نتیجه ی اون , در جهان دیگه ای به آسایش هم  برسی ...

 

و گاهی آسایش تنها درادامه ی به هم خوردن آرامش ( نا آرامی ) قابل تصور جلوه داده می شه

مثلا حس می کنیم آروم موندن و درجا زدنمون مساویه با گندیدن

و یا این که حفظ آرامش گورستانی مایه ی آسایش فرصت طلباس و تنها چیزی که نصیبمون می شه درده و رنج ...

و اگه دوست داریم که به آسایش برسیم باید آرامش موجودو بر هم بزنیم !!!!

 

و گاهی آسایش در نتیجه ی نادانی و جهله که ایجاد می شه

« آسوده بخوابید ... شهر در امن و امان است ... داروغه بیدار است ... آسوده بخوابید ... »

قدیمی ترا این بانگ شبگرد ها رو که توی سریالای قدیمی پخش می شد به یاد دارن

 

 

و گاهی آسایش ما حاصل نا آرامی دیگرانه

وقتایی که آبی رو گل آلود می کنیم تا ماهی بگیریم

وقتایی که دعوا راه می ندازیم تا لحاف اون بنده خدا رو دو دره کنیم !

 

 

پنجم :سیاسی نویسی !!!‌ ؛

 

نمی دونم چرا حس می کنم این حرفایی که می نویسم ازشون ممکنه برداشت سیاسی بشه

در حالی که مسیح اصلا سیاسی نویس نیست

چون از سیاست اصلا سر در نمیاره

مسیح حرفای عادی خودشو می نویسه و هر کسی ازشون اون چیزی رو که مطلوبشه برداشت می کنه

راستش این « گاهی » آخریه رو که خوندم خودمم شک کردم که نکنه دارم سیاسی می نویسم !!!

 

برای این که اینجا ثبت بشه قسمتی از اون چیزی که واقعا توی ذهن مسیح بوده در  حال نوشتن این متن ، همین گاهی آخرو در بارش یه توضیح مختصر می دم

 

فرض کن که توی زندگیت احساس آرامش و آسایش و خوشبختی می کنی

تموم اسباب و لوازم آسایشتم فراهمه

اما یه بنده خدایی پیدا می شه که کارش تولیده

میاد و یه محصول جدیدی رو تولید می کنه

 

خب

تا وقتی که تو و امثال تو در زندگیتون احساس آسایش می کنین و کمبودی حس نمی کنین به نظر می رسه که تولید یه محصول جدید ، اقتصادی نباشه

پس برای این که بازار مناسبی پیدا بشه برای این محصول

و برای این که تقاضا ایجاد بشه

لازمه که تبلیغاتی اثر بخش تدارک دیده بشه

لازمه که من و تو حس کنیم که آسایشمون بدون استفاده از اون محصول تکمیل نیست

لازمه که آرامشون به هم بخوره و از وضع و وسایل موجود ناراضی بشیم

لازمه که احساس کنیم نیازی به روش جدیدی داریم برای رفع نیازهای قبلیمون

لازمه حس کنیم که وسایلی که قبلا برای رفع نیازمون به کار می بردیم ، وسایلی بدوی و به دور از استاندارد و مضر هستن

لازمه که احساس نیاز بهمون دست بده

لازمه که به دنبال راهی بهتر و آسوده تر برای رفع نیازمون بیفتیم ...

شناسایی و ایجاد نیاز

و تبدیل نیازها به خواسته

روشیه برای بازاریابی

وقتی رفتیم و اون محصولو خریدیم و ازش استفاده کردیم

البته اگه کارآیی نسبتا خوبی هم داشته باشه

دوباره به آرامش می رسیم

و احساس آسایش می کنیم

و شایدم نا خود آگاه منتظر می مونیم تا تولید کننده ی دیگه ای بیاد و آرامشمونو به هم بزنه و محصول دیگه ای رو عرضه کنه

 

...

 

 

ششم  : آرامش یا آسایش ؟؟‌ ؛

 

 

به نظر می رسه که آسایش از آرامش مهمتر باشه

 چون وقتی آسایش هست که ارامش باشه ولی وقتی آرامش هست الزاما آسایش همراهش نیست

و اونی که آرامش خودشو حفظ می کنه

الزاما در آسایش به سر نمی بره

خیلی از مردم دنیا هستن که تحت ستم و بدون  احساس آسایش مطلوب

مجبور به حفظ آرامش خودشون هستن

خب

زندگی در شرایط غیر آسوده

اکثرا به مرگ ترجیح داده می شه

پس بعضی از آدما برای حفظ هر حداقلی از آسایش که دارن

سعی می کنن آرامش رو به هم نزنن

 

اون کسی که آسایش خودشو در بهره گیری از رنج دیگران می بینه هم

دوست داره که همه آرامش خودشونو حفظ کنن تا آسایش او به هم نخوره

 

حتی معمولا خدا پرستا هم خدا رو برای رسیدن به آسایش ابدیه که عبادت می کنن

و شاید بشه گفت عرفایی که به بهشت و دوزخ اهمیت نمی دن و تنها رضا و لقای معشوقو مد نظر دارن هم

به نوعی به دنبال آروم کردن آتش عطش نهانی خودشون هستن

یعنی نه این که آسایش رو دوست نداشته باشن

شاید بشه گفت که اونا آسایش واقعیو در جلب رضای یار و فنای در او می دونن

 

بعضیا می گن این دنیا جایی نیست که بتونی توش به آسایش و آرامش برسی

و آسایش و آرامش واقعی در جهان پس از مرگه

 

...

 

در هر حال شاید نشه خط کشی روشنی بین این دو مفهوم ، تصور کرد

و شاید نشه اونا رو از هم تفکیک کرد

اما

این برای مسیح عادی تقریبا مسلمه که هر شخصی برای احساس آسودگی نیاز به نوعی از انواع آرامش داره

ولی هر کسی که آرامش خودشو حفظ می کنه ، الزاما آسوده نیست ...

و هر کسی که آسوده نیست ، از آسایش ، کاملا بی بهره نیست

و هر کسی که بهره ای هر چند اندک از آسایش داره به نوعی آرامش دست یافته

 

آرامش رو می شه گفت که نتیجه ی تعادله

و ذهن انسان می تونه در نامتعادل ترین و بدترین شرایط هم تعادل خودشو حفظ کنه

...

 

 

 

هفتم  : ... مزاحم  ؛

 

 دیدی تا حالا کسی رو که تموم زندگیشو فنا کنه برای رسیدن به هدفی که در نظر دیگران کوچکترین ارزشی نداره ؟

 

دیدی تا حالا کسی رو که برای انتقام ، از جونش بگذره ؟

 

در ظاهر این اقداما خلاف آسایش و آرامش به نظر میان

اما

باید توجه داشت که آرامش و آسایشم برای خودشون سطوحی دارن

تو برای رسیدن به سطح خاصی از آرامش شاید مجبور بشی آسایش فعلی خود یا اطرافیانتو به هم بزنی

 

گاهی تو وجودمون وول خوردن یه چیزی رو احساس می کنیم !!

اون چیز خاص ، گاهی نمی ذاره آروم بشینیم

هی می خواهیم از موقعیت و مکان و جایگاه و پایگاه خودمون لذت ببریم

ولی اون مزاحم نمی ذاره

خب

بسته به منش و روش زندگیمون مزاحم درونی می تونه نفس لوامه باشه یا نفس اماره

گاهی شیطون درونیمون از این که همه ی کارامونو طبق ضوابط خاصی انجام می دیم شاکی می شه و اذیتمون می کنه

و گاهی وجدان درونیمون از این که بعضی از کارارو بر خلاف موازینی که خودش به عنوان اصول اخلاقی پذیرفته انجام می دیم ، عذابمون می ده

و گاهی هادی درونیمون اعمال و واقعیتمونو با موازین حق و حقیقت قیاس می کنه و به زبونی که اکثرمون بلد نیستیم و ازش چیز زیادی نمی فهمیم راهنماییمون می کنه !!!

گاهی یه کارایی ازمون سر می زنه که هر کی بشنوه یا ببینه کلی ملامتمون می کنه که

 

آخه مرد یا زن حسابی

نونت نبود

آبت نبود

عشق و عاشقیت دیگه چی بود !!!! ( حالا مثلا )

 

و معمولا کارهایی که در نظر دیگران غیر منطقی هستن ولی خودمون از انجامشون لذت می بریم و احساس آرامشی خاص بهمون دست می ده از جنس کارایین که یکی از این سه عامل درونیمون بهمون القا کردن

 

...

 

هشتم  : برای تو ای که دوستت دارم ؛

 

اینا رو فقط و فقط برای تو می نویسم و بس

 

( خواهشا بقیه برداشت نامناسب یا رمانتیک نکن لطفا !!! )

 

:)

 

می دونم که چه قدر گله و شکایت و رنجش تو دل کوچیک و پاکت تل انبار شده

می دونم که گاهی حس می کنی هیچ نقطه ی اتکا و پناه و دلخوشی ای نداری

می دونم که گاهی حس می کنی که از تو شوربخت تر تو دنیا نبوده و نیست ...

می دونم که حق داری این قدر گله مند باشی و ناراضی

می دونم که توی  شرایط خیلی سختی زندگی می کنی

می دونم که مجبوری طعنه ها و حرفای مفت دیگرانو به جون بخری و تحمل کنی

می دونم که مجبوری از خیلی از خواسته هات بگذری و صدات در نیاد

می دونم که تحمل تحمیل گاهی غیر ممکنه

می دونم که ترجیح می دی خودت بدترین برخوردها رو تحمل کنی به شرطی که به محبوبت کوچکترین بی احترامی و هتک حرمتی نشه

می دونم که گاهی طاقتت تموم می شه

می دونم که گاهی سیل اشک و فشار بغض و هق هق گریه بهت امون نفس کشیدنو هم نمی ده

می دونم که خسته ای

می دونم که دل شکسته ای

می دونم که دلتنگی

می دونم که عاشقی

می دونم که گاهی حتی ممکنه حس کنی جای یه عشق واقعی توی زندگیت خالیه

می دونم که می دونم که گاهی حس می کنی هیچ کس درکت نمی کنه

می دونم که ...

می دونم ...

...

..

.

 

اما اینو بدون که این دنیا یه صفحه ی سفید نیست که به تو داده باشن تا هر نقشی که دلت خواست توش بکشی

این دنیا شبیه صفحه ی یه نقاشیه به سبکی شبیه کوبیسم که نقشهای بی شماری روش ایجاد شده قبلا

بعضی از این نقشها رو می پسندی

از بعضیاشون بدت میاد

عاشق بعضیاشون می شی

از بعضی متنفر و منزجر می شی

بعضیا رو اصلا نمی بینی

بعضیاشم اون قدر بزرگن که توی نگاهت جا نمی شن و فقط بخش کوچیکی ازشونو می بینی

خب

بعضی از این نقشا پاک نشدنین

اصلا جزئی از صفحه هستن

هر کاری بکنی تغییرشون نمی تونی بدی

فقط شاید ببینی که بعضیا اومدن و با تموم تلاشی که برای محو یا تغییر اون نقشا کردن تنها تونستن خطوطی محو روشون بکشن

تو هم می تونی

می تونی از نقشای اصلی صرف نظر کنی و به اون خطوط محو دقت کنی

یا حتی سعی کنی اون خطوط محو رو بیشتر کنی

یا این که ...

 

اما

نقشهای اصلی و لایتغر این دنیا اون قدر نیستن که جارو برات تنگ کنن و قدرت مانورو ازت بگیرن

 

نقشهای بسیار زیاد دیگه ای هم هستن توی این صفحه که

تو

بسته به قدرت و اراده ای که داری

بعضی از این نقشارو می تونی پاک کنی

بعضیا شونو می تونی تغییر بدی

بعضیاشونو می تونی تکمیل کنی

گرد و غباریو که روی بعضیاشون نشسته می تونی پاک کنی

خطوط اضافی و مزاحم و بی اصالتی رو که روی بعضیاشون کشیده شده می تونی محو کنی

اگه قدرت و اراده ی کافی داشه باشی حتی می تونی بعضیاشونو مجبور کنی که جابه جا بشن و جارو برای ترسیم نقشی که تو توی ذهنت داری خالی کنن

اما

این کار

کار ساده ای نیست

باید که

قوی باشی

و با اراده

و اگه این طور باشی

نقش تو توی این دنیا جاودانی می شه

و نمره ی قبولی می گیری

کار سختیه که

اگه خودت و قابلیتاتو باور کنی

حتما می تونی انجامش بدی

فقط کافیه باور کنی که

 

می تونی

 

...

 

 

 

نهم : بازم آسایش ؛

 

می گن

آسایش دو گیتی

تفسیر این دو حرف است ...

 

شاید آسایش و آرامش به عنوان حالاتی مناسب

مطلوب بشر باشن

 

اما

 

از این نکته هم نمی شه به سادگی گذشت که

اکثر انسانهای موفق

اونایی بودن که

از آسایش بهره ی کمی داشتن

آرامش رو در محیط اطرافشون حس نمی کردن

محیط درونشونیشونم شاید طوفانی بوده

ولی با نوع خاصی از آرامش

یه چیزی تو مایه های آرامش یه دل کویری پاکباخته

با مشکلات مواجه شدن و از هر تهدید

فرصتی ساختن برای تقویت اراده و خواستِشون

 

مسیح اوایل فکر می کرد آدمای موفق کسانین که تو زندگیشون هیچ مشکلی نداشتن

توی پر قو بزرگ شدن و ناز و نعمت از سر و کولشون بالا می رفته

 

اما

به تدریج دریافت که نه بابا

این خبرا نیست

اونایی که اسوه می شن

اونایی که الگو می شن

اونایی که به قله می رسن

کسانین که بیش از همه رنج کشیدن

و بیش از همه تحمل کردن

و بیش از همه استقامت نشون دادن از خودشون

 

و تازه اون موقع بود که فهمید چه زیانی کرده توی زندگی سراسر آسایش و آرامش خودش

 

خب

مسیح تو زندگیش سختی نکشیده

محرومیت رو حس نکرده

بلایی سخت رو تحمل نکرده

کمبـود نداشته

و در یک کلام؛

آسوده بوده

و آروم

 

و شاید برای همینم هست که به جایی نرسیده

 

مسیح توی این دنیا

تنها چیزی که نداشته و نداره و احتمالا هم نخواهد داشت

مال  دنیا و ثروت مادیه

 اما

به این نتیجه رسیده که

اگه زیانی کرده

از این بابت نبوده

 

...

 

 

 

دهم : قیم مآبی ؛

 

 

دوست داشتم قسمت پنجم « بلاگسکای و اصلاحگری قیم مآبانه » رو هم بنویسم

 

ولی ...

 

شاید ...

 

...

 

 

سربلند بمونیم و ایرونی

 

 

 پی نوشت : از عتید عزیز به خاطر تذکر و راهنمایی دلسوزانش ممنونم ...

 
 

10:5 PM | مسيح |