| سه شنبه 19 اردیبهشت ماه سال 1385 | |
| ندا ... | |
|
... بین بیست واحد آپارتمانی که توی مجتمع مسکونیمون هست ... قبض تلفنو که دیگه نگو ... کلا مسیح دستش به کم نمی ره ! :) ... حالا شده حکایت کانتر وبلاگ عادی اگه شماره ی کانترو تقسیم بر تعداد روزهای عمر وبلاگ عادی بکنی روزانه بیش از 112 نفر مراجعه کننده رو نشون می ده !!! اگه همون کانتر کمتره رو ملاک بگیریم از همه ی دوستایی هم که به وبلاگ عاکف بزرگوار رفتن و تسلیت گفتن ممنونم ولی اینم بگم که گاهی از خیل خیلیاشون می ترسم نکنه وبلاگ مسیح تابلو شده و خودش خبر نداره ؟ بابا اینجا یه وبلاگ عادیه یه وبلاگ عادی که حرفای عادی یه ایرانی عادی به نام مسیح عادی توش نوشته می شه نه ارزش خوندن داره نه ارزش توجه نه ارزش شخم زدن ...
:) توی این کامنت خیلی صمیمانه و با حرارت سوالاتی رو مطرح کرده که بهتر دیدم توی این پستم بهش جواب بدم البته نیازی به توضیح نداره که پاسخ مسیح یه پاسخ عادی از یه موجود عادیه که جای بحث و اصلاح و مخالفت زیادی می تونه داشته باشه خب اول کامنت عابد عزیزمو بنویسم تا بعد برسم به بعدش :
جملاتی جالب بود در مورد عشق ... ببینم مسیح چرا تا یکی با یکی دیگه دو کلام صحبت می کنه میگن ببین فلانی عاشق شده؟ در و دیوار همه صداشون در میاد و می گن فلانی عاشق شده یا راننده تاکسی دلش برای یه مسافر زن که قیافه در همی داره می سوزه ازش کرایه نمی گیره ... سریع یه انگی بهش میچسبونن میگن ببین عاشق شده فروشنده به یکی نسیه میده ... میگن ببین فلانی عاشقش شده مسیح تو جواب منو بده ... یعنی عشق اینقدر کشکه که هر کی از راه میرسه بخواد عاشق بشه ... اگر اینطور باشه که این همه جمله های عرفانی در مورد عشق همه خیالیبیش نمیشه که... راستش منم دیگه گیج شدم ... چون وقتی داستان آقا ناصر ( همون ناصر سگباز ) رو خوندم یه حس عجیبی بهم دست داد... نه اینکه از کار ناصر خوشم بیاد ...نه...اون کارش منطقی نبوده ولی با اینکه بخواد اون بلا سرش بیاد به نظر شما کار درستی بود؟ راستش یه مدت یه شیر پاک خورده ای تو کوچه ما عاشق یه دختر تو چند تا کوچه بالاتر شده بود اینقدر به این بچه مسجدی انگ خلاف زده بودند که آخرش دیوونه شد دست از مسجد و خدا و پیغمبر کشید ... البته بعد از مدتی خدا رو شکر راه قبلی خودشو دوباره پیدا کرد می خوام بگم چرا باید این چنین بشه ... چرا تو نظر عده ای از مردم عشق بازی فقط برای اون دسته از افرادیه که تو خیابونا پرسه میزنن و باعث ازار و اذیت ناموس من و تویی میشن که کاری به کار کسی نداریم تا کی باید اینطور بشه... ... "عابد" ... راستش با خوندن این کامنت به دو نتیجه رسیدم یکی این که باید در مورد عشق و عاشقی اگه می نویسم جامع و کاملتر بنویسم و دوم این که باید مراقب باشم که حرفام اون قدر صریح باشن که اشتباهی برداشت نشن آخه ... نه ولش کن یه توضیحی نوشتم و بعد پشیمون شدم اصلا بذار پاسخ عابد عزیزمو این طوری بدم :
دوست داری خودت به پاسخی که مد نظر مسیحه که برای عابد بنویسه برسی ؟ اگه این طوره پس به این موسیقی گوش کن لطفا مدیا پلیرتو روی تکرار تنظیم کن و حداقل ده دوازده بار پشت سر هم به این موسیقی کوتاه با صدای بلند گوش کن و اگه مسیحو قابل می دونی برام بنویس که چه برداشتی ازش داشتی راستش باور کن با ده بیست بار گوش کردنش اصلا ضرر نمی کنی :)
چهارم : بلاگسکای و اصلاحگری قیم مآبانه ( قسمت دوم - محسن نامه ) ؛ پستهای سعید نامه ای مسیحو خوندی تا حالا ؟ چند تا شو ؟ اولیشو خوندی ؟ اونی که تحت عنوان قصه ی محسن و سعید نوشته بودمو می گما راستش تو اون سری پستها تصمیم داشتم که از سعید و سعیدها سخن بگم ولی تو همون پست اول یه کاراکتر دیگه هم خودشو به قصه تحمیل کرد. :) بله آقا محسنو می گم آقا محسنو یادته ؟ تو اون اوضاع و احوالی که قصه ی محسن و سعیدو نوشتم محسن می تونست نمایانگر قشری از جامعه باشه که به اصلاح طلبان معروف شده بودن حالا با این که اون قشر واقعا اصلاح طلب بودن یا نه و این که کارهایی که کردن واقعا اصلاح طلبانه بود یا نه و این که اعمال و رفتارشون تا چه حد ثمر بخش و تا چه حد زیانبار بوده کاری ندارم چون هم در تخصص من نیست هم صلاحیتشو ندارم هم اطلاعات کافی ندارم هم ...
البته و صد البته توی این موضوع هم مثل تموم موضوعات دیگه نظرات عادی خاص خودمو دارم که اگه صلاح بدونم بیانشون می کنم ولی هم حس می کنم ظرفیت ارائه ی یه تحلیل عادی وجود نداره و هم فعلا جاش اینجا نیست بگذریم ... آقا محسن قصه ی ما ، اما کارکردهای دیگه ای هم می تونه داشته باشه او حتی می تونه نمایانگر قشری هم باشه که به اقتدارگرایی و قیم مآبی معروفن چون بین این دو گروه با تموم وجوه افتراقی که در شعار با هم دارن نقاط اشتراکی هم در عمل وجود داره ادامه داره ... ... سربلند بمونیم و ایرونی
| |
01:03 AM | مسیح | وسوسه | نوشته ی بد وجود نداره ... قبول داری ؟ [47] | |
